من از ترس اینکه اتفاق بدی نیوفته دوباره برام از همون روز استراحت مطلق شدم با اینکه حتی نمیدونستم قلبش تشکیل شده یا نه سونو و ازمایش هم نرفتم شیاف مصرف کردم یه شب داستم شام میخوردم یه تیکه نون پرید گلوم افتادم به سرفه خونریزی افتادم دوباره بازم محرم بود بازم تعطیلات بود ولی دیگه اشتباه قبلمو تکرار نکردم نه به کسی گفتم باردارم نه راه افتادم این بیمارستان اون بیمارستان فقط استراحت کردم رابطه از همون روز نداشتم تا زایمان هیچی هیچی فقط یه جنازه که نفس میکشید رو تخت رفتم انتی خونمون پله داشت بچه سالم بود و موقع برگشتن سر پله هامون فشارم افتاد بیهوش شدم بعد از چند دقیقه به هوش اومدم از اضطراب فقط داشتم وزن کم میکردم اصلا دیگه نمیدونستم چجوری خودمو اروم کنم تا اخر بارداریم سه بار ختم قران کردم شبا ایت الکرسی نادعلی نذر نمک چند ماه قبلش رفته بودیم مشهد با شوهرم نذر کردیم اگه امام رضا بهمون لطف کرد بچه داد ۱۰۰ تا غذا روز تولدش بدیم و هر چی که فکرشو بکنید تا میشنیدیم کسی جواب گرفته نذر میکردم تا پنج ماهگی من مدام خونریزی داشتم یه چیزای عجیبی دفع میکردم ذره ذره داشتم اب میشدم واقعا تا رفتم سونو واژینال برای طول سرویکس که دکترم بگه سرکلاژ لازمه یا نه که همونجا جنسیت تشخیص داد پسر بود سرکلاژ نشدم ولی روزی چهار تا شیاف میژاشتم و هیوسین و ایزوپرین میخوردم بخاطر انقباضای دائمی که از ۱۲ هفته داشتم تا ۳۶ هفته

۱۰ پاسخ

خدارو شکر که الان تو بغلته

الهییییی

وای درکت میکنم من از سه ماهگی با اینکه به کسب نگفته بودم بخاطر هماتوم استراحت مطلق شدم تا هفت ماهگی که دیگه زایمان کردم، یعنی شبا با ترس بلند میشد چک میکردم خونریزی نکرده باشم وای وای چه شبایی بود 😔😔😔

چقدر استرس کشیدی عزیزم مو ب مو خوندم
رحم‌دوشاخ خیلی سخته درکت میکنم منم عذاب کشیدم

وای منم توحاملگی خون ریزی لکه بینی استرس

عزیزم چ‌سخت🥺
پیش کدوم دکتر میرفتی

خدا بهت چ صبری داده

چه بارداری سختی داشتی عزیزم خداروشکر که پشت سر گذاشتی و جگرگوشت الان بغلته 🥰

چقد سختی کشیدی
خدابرات حفظش کنه عزیزم

قزوین کدوم دکتر میری

سوال های مرتبط

مامان مهرسام ♥️ مامان مهرسام ♥️ ۱۳ ماهگی
دو هفته امپول بتا میزدم اصلا حالم خوب نبود تپش قلب داشتم میخواستم خفه بشم به قدری سنگین بود برام و فقط بخاطر سلامت دنیا اومدن پسرم هر چیزی رو داشتم طاقت میاوردم یه روز صبح پاشدم برم دسشویی اصلا نمیتونستم خم بشم شلوار اینا بالا بکشم رو دسشویی فرنگی کلا نه لباس زیر نه شلوار میپوشیدم یه حجم زیادی از ترشح شیری ریخت رو ران پام تا پایین پام رفت
با خودم گفتم بیچاره شدم ۳۳ هفته زایمان کنم هممون دهنمون صافه پاشدم رفتم مهرگان معاینه که کرد گفت اوه چخبره معلومه که کیسه سوراخه به نظرم تستم نیاز نیس گفتم نه میخوام تست بزنم گفت پس بره خرید اورد برام امینوشور انجام داد منفی شد برگشتم اومدم خونه هر روز همینجور ترشح داشتم دیگه دیدم خیلی کم مونده تا زایمانم روز تولدم ۲۳ اذر کیک اینا گرفتیم یه تعیین جنسیت خانوادگی گرفتیم خودمون که مید‌ونستیم فقط برای عکس و یادگاری با همون عکس اعلام کردم به همه که باردارم و بچم پسره
چند روز بعدش رفتم پیش دکتر خودم۱۲ دی ماه ۳۶ هفته بودم اونم معاینه کرد ایندفعه به جز ترشح رگه های خونی هم میومد گفت خوبه تا الان تونستی نگه داری نگران نباش ده روز دیگه برو بستری شو زایمان کنیم در اومدم گفتم من اصلا امادگی ندارم فعلا چجوری ده روز دیگه زایمان کنم رفتیم با شوهرم یه ابمیوه خوردیم برگشتیم خونه به قدری خسته بودم ساعت ۱۱ شب خوابیدم
پنج صبح پاشدم برم دسشویی دیدم پام خیس شد دیگه عادت کرده بودم دستمال برداشتم پاک کردم پهلو به پهلو شدم چشمتون روز بد نبینه اب دور جنین شده بود ۲۲ نرمال ۱۵ بود حدودا ینی خیلیییی زیاد با به فشاری کیسه اب تو دلم ترکید خودمو شوهرم و مامان و بابام مات مونده بوده بودیم به حجم ابی که داشت از من خارج میشد 😂😂
مامان پرنسس مامان پرنسس ۱۷ ماهگی
بیایین خاطره روز سزارین بگم برم خیلی جالبه
من حاملگی سختی داشتم افسردگی داشتم سرویکس پایین تهوع شدید کمر درد اعزام شدم به شهر دیگه باز شده بودم ببخشیدا 😂 درد زایمان کشیدم ولی بچم بریچ بود خداروشکر چون از طبیعی بدم میاد ریره میزه هم هستم نمیتونستم ینی اون شب خیلی درد کشیدم ولی خدارو شکر گذشت و اومدم خونه مامانم به زور خودمو رسوندم به هفته ۳۸ ینی تو تخت غذا میخوردم فقط برای سرویس پا میشدم وزنممم رفت بالا توپ شده بودم روز سزارین رسید من اون شب از ذوق نخوابیدم اونقد خوشحال بودم که رسوندم خودمو به ۳۸ صب که رفتیم بدون استرس سوار ماشین شدم بیمارستان خودم پله ها رو بالا رفتم پرستارو گفتن حداقل رو ویلچر مینشتی یکم ناز میکردی شوهرت میبرد خودم زود تر از همه رسیدم اتاق عنل اصلا استرس نداشتم اونجا امپول زدنی یهو یکی گف نترس اون لحظه یکم فقط ترسیدم😂🤣 تازه شکمم بریده بودن من نمیدونستم کلا ریلکس با صدای دخترم فهمیدم بعد زایمانم همون روز شبش با کمک پاشدم راه رفتم سرویس رفتم از فرداش هم کلا نمیخوابیدم با شیاف درمو میگرفتم راه میرفتم فقط ذوق داشتم تموم شد خیلی حس خوبی داشتم اون روزا واقعا استرس حس خوب رو از ادم میگیره
مامان حلماخانم🍒 مامان حلماخانم🍒 ۱۶ ماهگی
همین چند دقیقه قبل قلبم میخواست از جاش دربیاد
داشتم به حلما ارده شیره با نون میدادم چون قبلش اوتمیل درست کردم و خوشش نیومد زیاد نخورد دیدم گشنشه چون معمولا ارده شیره خوب میخوره دوست داره گفتم بدم بهش
نون هارو اندازه خیلی کوچولو میکردم میدادم
اینم اضافه کنم از صبح حس میکردم سرما خورده ولی فقط آبریزش داشت یکمی ..
هیچی دیگه یه تیکه کوچیک دوباره دادم سرم پایین بود یه دفه دیدم داره عوق میزنه و گریه شدید میکنه
تو کسری از ثانیه صورتش سیاه شد لباش کبود سریع برگردوندم محکم چند بار زدم پشتش باز چک کردم دیدم هنوز داره عوق میزنه باز دوباره تکرار کردم یا حسین یا ابولفضل بلاخره دراومد اون یه تیکه نون لعنتی 💔
بعدش از ترسش طفلکی چسبیده بود بهم فقط گریه میکرد
و همزمان از دهنش یه چیزای سفیدی بالا می‌آورد که بعد فهمیدم همون ارده شیره بوده
مامانا اینجور وقتا سعی کنید آروم باشید و فقط حرکاتی که کمک میکنه بچه عوق بزنه و اون چیز توی گلوش برگرده انجام بدین
حتما و حتما آموزش احیا کودکان رو ببینید
گاهی بعضی مامانا میگن نه ما میترسیم از این چیزا نمیخوام بهش فکر کنم حتی ولی این درست نیست خدا امانتش رو به ما سپرده باید یاد بگیریم دور از جون اگر من بلد نبودم و دست و پام و گم میکردم میتونست واقعا یه چالش بزرگ پیش بیاره همین یه تیکه نون خیلی کوچیک !!