دو هفته امپول بتا میزدم اصلا حالم خوب نبود تپش قلب داشتم میخواستم خفه بشم به قدری سنگین بود برام و فقط بخاطر سلامت دنیا اومدن پسرم هر چیزی رو داشتم طاقت میاوردم یه روز صبح پاشدم برم دسشویی اصلا نمیتونستم خم بشم شلوار اینا بالا بکشم رو دسشویی فرنگی کلا نه لباس زیر نه شلوار میپوشیدم یه حجم زیادی از ترشح شیری ریخت رو ران پام تا پایین پام رفت
با خودم گفتم بیچاره شدم ۳۳ هفته زایمان کنم هممون دهنمون صافه پاشدم رفتم مهرگان معاینه که کرد گفت اوه چخبره معلومه که کیسه سوراخه به نظرم تستم نیاز نیس گفتم نه میخوام تست بزنم گفت پس بره خرید اورد برام امینوشور انجام داد منفی شد برگشتم اومدم خونه هر روز همینجور ترشح داشتم دیگه دیدم خیلی کم مونده تا زایمانم روز تولدم ۲۳ اذر کیک اینا گرفتیم یه تعیین جنسیت خانوادگی گرفتیم خودمون که مید‌ونستیم فقط برای عکس و یادگاری با همون عکس اعلام کردم به همه که باردارم و بچم پسره
چند روز بعدش رفتم پیش دکتر خودم۱۲ دی ماه ۳۶ هفته بودم اونم معاینه کرد ایندفعه به جز ترشح رگه های خونی هم میومد گفت خوبه تا الان تونستی نگه داری نگران نباش ده روز دیگه برو بستری شو زایمان کنیم در اومدم گفتم من اصلا امادگی ندارم فعلا چجوری ده روز دیگه زایمان کنم رفتیم با شوهرم یه ابمیوه خوردیم برگشتیم خونه به قدری خسته بودم ساعت ۱۱ شب خوابیدم
پنج صبح پاشدم برم دسشویی دیدم پام خیس شد دیگه عادت کرده بودم دستمال برداشتم پاک کردم پهلو به پهلو شدم چشمتون روز بد نبینه اب دور جنین شده بود ۲۲ نرمال ۱۵ بود حدودا ینی خیلیییی زیاد با به فشاری کیسه اب تو دلم ترکید خودمو شوهرم و مامان و بابام مات مونده بوده بودیم به حجم ابی که داشت از من خارج میشد 😂😂

۲ پاسخ

پس چرا نزاشتی دیگه خوابیدی

ای واییییی🤣🤣🤣
خب رایته که میکن اب جنین زیاد باشه بچه درشته؟؟؟؟وزنش چند بود پسرت؟؟؟
پسر من ۳۷۰۰ بود

سوال های مرتبط

مامان مهرسام ♥️ مامان مهرسام ♥️ ۱۳ ماهگی
تو این مدت بعد از اینکه فهمیدم رحمم دوشاخه عکس رنگی گرفتم تا دکتر مطمئن بشه ولی به هر دری میزدم برای عمل کردن و درمانش درا روم بسته میشد خواه ناخواه همش کنسل میشد
تازه یه ماه از عید گذشته بود داشتم دیجی کالا خرید میکردم گفتم یه تست تخمگذاری و بیبی چک خودکاری خوشگله واسه یادگاری نگه داشتن هم بگیرم ببینم چجوریه واقعیه تستا یا الکی گرفتم و تست زدیم روزایی که داشت کمرنگ میشد ما اقدام کردیم قربون خدا برم هنوز سه هفته نگذشته بود از پریودم یه حال عجیبی داشتم همون بیبی چکو زدم منفی شد گفتم مثلا گرفته بودم یادگاری بمونه منفی شد چقد به ریش خودم خندیدم بعد گفتم حالا زوده بعدا باز میزنم شب رفتیم بیرون برگشتم دسشویی دیدم یه خط خیلیییی محو روشه گذاشتم کهواره یسری گفتن منفی یسری گفتن مثبت فرداش شوهرمو فرستادم پنج تا خرید به تعداد روزایی که تا پریودم مونده بود هر روز تست میزدم هر روز پر رنگ تر میشد 😭خدا بازم به روم نگاه کرده بود بازم باردار بودم
مامان مهرسام ♥️ مامان مهرسام ♥️ ۱۳ ماهگی
بازم مثل حرفای تکراری مردای ایرانی حرفامون کاری بود و داشتم خرش میکردم و بخدا بار اخرم با اینکه من خیانت نکردم من فقط فقط بخاطر طفل معصوم تو دلم بیخیال شدم ولی هنوز همه چیو دارم تو گوشیم پیامایی که به زنه دادم هم دارم
من بعد از اونروزا بخاطر شرایطم دیگه خیلی سنگین شده بودم مادر بزرگم رفته بود پیش اون یکی خالم و شاغل بودن مامانم با شوهرم رفتیم خونه مامانم موندیم هر روز داشت اب دور جنین بیشتر میشد خطر زایمان زود رس داشتم رگای پام کبود شده بود از استراحت مطلق و دکتر برام سونو داپلر نوشت انجام دادم مشکلی نبود حتی میرفتم حموم روی صندلی مینشستم تموم باسنم کبود بنفش میشد قندم رفت بالا هر روز دو هفته اینا کارم شده بود. تست قند گرفتن و استرسای جدید ازمایشگاه بهار هم چون نمیتونستم برم ازمایشامو بدم از اول تا اخرین روز بارداریم اومدن خونه برام انجام دادن
شوهرم نخواست به مامانم اینا زحمت بده گفت خودمون سیسمونی بخریم باز مامانم نتونست قبول کنه چون خودشم کارش چوب و مبل برای پسرشم سرویس چوبشو گرفت خودمونم بقیه وسیله هاشو روز مادر میشد با اینکه مامانم تموم زحمتامو میکشید براش یه پلاک مامان خریدم اون موقع شد ۱۸۰۰ برای مادرشوهرمم به اندازه ۲۲۰۰ وسیله سفارش دادم شوهرم گلم خرید برد براشون
مامان مهرسام ♥️ مامان مهرسام ♥️ ۱۳ ماهگی
من از ترس اینکه اتفاق بدی نیوفته دوباره برام از همون روز استراحت مطلق شدم با اینکه حتی نمیدونستم قلبش تشکیل شده یا نه سونو و ازمایش هم نرفتم شیاف مصرف کردم یه شب داستم شام میخوردم یه تیکه نون پرید گلوم افتادم به سرفه خونریزی افتادم دوباره بازم محرم بود بازم تعطیلات بود ولی دیگه اشتباه قبلمو تکرار نکردم نه به کسی گفتم باردارم نه راه افتادم این بیمارستان اون بیمارستان فقط استراحت کردم رابطه از همون روز نداشتم تا زایمان هیچی هیچی فقط یه جنازه که نفس میکشید رو تخت رفتم انتی خونمون پله داشت بچه سالم بود و موقع برگشتن سر پله هامون فشارم افتاد بیهوش شدم بعد از چند دقیقه به هوش اومدم از اضطراب فقط داشتم وزن کم میکردم اصلا دیگه نمیدونستم چجوری خودمو اروم کنم تا اخر بارداریم سه بار ختم قران کردم شبا ایت الکرسی نادعلی نذر نمک چند ماه قبلش رفته بودیم مشهد با شوهرم نذر کردیم اگه امام رضا بهمون لطف کرد بچه داد ۱۰۰ تا غذا روز تولدش بدیم و هر چی که فکرشو بکنید تا میشنیدیم کسی جواب گرفته نذر میکردم تا پنج ماهگی من مدام خونریزی داشتم یه چیزای عجیبی دفع میکردم ذره ذره داشتم اب میشدم واقعا تا رفتم سونو واژینال برای طول سرویکس که دکترم بگه سرکلاژ لازمه یا نه که همونجا جنسیت تشخیص داد پسر بود سرکلاژ نشدم ولی روزی چهار تا شیاف میژاشتم و هیوسین و ایزوپرین میخوردم بخاطر انقباضای دائمی که از ۱۲ هفته داشتم تا ۳۶ هفته
مامان پرنسس مامان پرنسس ۱۷ ماهگی
بیایین خاطره روز سزارین بگم برم خیلی جالبه
من حاملگی سختی داشتم افسردگی داشتم سرویکس پایین تهوع شدید کمر درد اعزام شدم به شهر دیگه باز شده بودم ببخشیدا 😂 درد زایمان کشیدم ولی بچم بریچ بود خداروشکر چون از طبیعی بدم میاد ریره میزه هم هستم نمیتونستم ینی اون شب خیلی درد کشیدم ولی خدارو شکر گذشت و اومدم خونه مامانم به زور خودمو رسوندم به هفته ۳۸ ینی تو تخت غذا میخوردم فقط برای سرویس پا میشدم وزنممم رفت بالا توپ شده بودم روز سزارین رسید من اون شب از ذوق نخوابیدم اونقد خوشحال بودم که رسوندم خودمو به ۳۸ صب که رفتیم بدون استرس سوار ماشین شدم بیمارستان خودم پله ها رو بالا رفتم پرستارو گفتن حداقل رو ویلچر مینشتی یکم ناز میکردی شوهرت میبرد خودم زود تر از همه رسیدم اتاق عنل اصلا استرس نداشتم اونجا امپول زدنی یهو یکی گف نترس اون لحظه یکم فقط ترسیدم😂🤣 تازه شکمم بریده بودن من نمیدونستم کلا ریلکس با صدای دخترم فهمیدم بعد زایمانم همون روز شبش با کمک پاشدم راه رفتم سرویس رفتم از فرداش هم کلا نمیخوابیدم با شیاف درمو میگرفتم راه میرفتم فقط ذوق داشتم تموم شد خیلی حس خوبی داشتم اون روزا واقعا استرس حس خوب رو از ادم میگیره
مامان محیا مامان محیا ۱۵ ماهگی
پارت ۲
همینطوری درد داشتم و دهانه رحمم باز نمیشد ، دیگه ساعت ۸ صبح با کمک مامانم از تخت اومدم پایینو یه خورده راه رفتم ورزش کردم خعلی سخت بود ولی مامانم میگفت به باز شدم رحمت کمک میکنه
پرستارا هعی میومدن میگفتن زایمان بی درد نمیخای؟ امپول بزنم فلان ؟؟
مامانم نمیزاشت میگفتم مامان تورو قران بزار بزنن من دارم میمیرم مامانم میگفت نه من سر زایمان داداشت زدم تا الان عوارضش ولم نکرده از کمر درد 😑
هیجی هر جوری بود تحمل کردم تا ساعت ۲ ظهر ماما اومد و معاینه کرد و گفت پیشرفت داشتی رحمت شده ۵ سانت بعد یه نیم ساعتی دوباره اومد و کیسه ابمو پاره کرد، کل زیر اندازم خیس شد نمیتونستم از رو تخت پاشم
بعد چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم اماده بودن برای زایمان من ولی خودم دیگه استرس نفسم بالا نمیومد همینجوری کم کم اتاقم پر شد از دانشجو 😐
بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر با کلی جون کندن زایمانم تموم شد و دختر گلمو گذاشتن رو سینم
بچرو بردن بخش نوزادان یکمی تنفسش مشکل داشت ، من بعد زایمان بیحالو بی جون به این فکر میکردم خدایا تونستم ، تموم شد 😍 مامانم اومد بالاسرم از خوشحالی گریه میکرد و تبریک میگفت
پرستار ب مامانم گفت بعد نیم ساعت که استراحت کرد از رو تخت اروم اروم بلندش کن تا بره دسشویی و قدم بزنه
من استراحت کردم و کم کم به سختی از رو تخت بلند شدم همین طوری رفتم تا دسشویی یهو جلو چشمم سیاهی رفت گوشام کیپ شد فقط گفتم مامان حالم بده دیگه یادم نمیاد چیشد
انگار از خواب بیدار شدم دیدم دوباره دور تا دور تختم دکترو پرستاره کف اتاقم پر خون بود هنوزم منگ و گیج بودم مامانم داشت گریه میکرد
داشتن معاینه میکردن دکترم گفت اره بقایای جفت مونده و باید بریم اتاق عمل
مامان مهرسام ♥️ مامان مهرسام ♥️ ۱۳ ماهگی
تا هفت ماهگی خونه خودمون بودیم صبحا شوهرم لقمه هامو اماده میکرد من خیلی حساس شده بودم سر غذا یکم دیر میخوردم اصلا نمیتونستم طاقت بیارم یجور عجیبی عصبی میشدم بچه تو شکمم شروع میکرد ضربه به زدن هشت صب پامیشد صبونه میداد میخوابید ده میرفت سرکار اب و میوه اینا میزاشت برام میرفت شبا میومد موهامو شونه میکرد منو حموم میبرد بدنمو شیو میکردمامانمم بخاطر اینکه مادر بزرگمو نگه میداشت نوبتش شده بود از طرفیم شاغل بود نمیتونست بیاد پیشم هر چند وقت یبار غذا میزاشت میاورد یا شوهرم میگرفت تا هفت ماهگی ما هر روز از بیرون غذا گرفتیم شام هم شوهرم میومد میزاشت یچی حاضری میخوردیم
تازه داشت شیش ماهم تموم میشد میرفتم هفت ماه میدیدم شوهرم همش انلاین میشه واتساپ اصلا اینجوری نبود قبلا شب اومد خونه گفتم با کسی صحبت میکنی واتساپ همش میزنه آنلاینی میگفت نه دارم تو کاناله میبینم کی اگهی ماشین گذاشته تا چند شب بعد اومدم فیلم بریزم گوشیش دستم خورد پاک شد رفتم عکس های پاک سده فیلمو برگردونم عکس های یه زنه رو دیدم اونجا
مامان علیررضا فندق مامان علیررضا فندق ۱۵ ماهگی
دیگه گذشت و زردی برطرف شد و اینم بگم که امیررضا ۳۵هفته دنیااومد اما به لطف خدا دستگاه هم نرفت حالش خوب بود دیگه اومدیم خونه و تا ۶ماه خوب بود اسباب کشی کردم رفتم یه خونه جدید تازه یه هفته بود حابه جا شدم که یهو امیررضا تب کرد شربت دادمش شیاف گذاشتم داشت با باباش بازی میکرد یهو خواب‌آلود شد ما فکر کردیم خوابش میاد نگو بچه طفلی تشنج خفیف زد بعد ۳۰ثانیه هم برگشت سریع شد ساعت۱۲شب من نصف دیگه شیاف که از غروب مونده بود براش زدم اومدم رو پام گذاشتم برقا همه خاموش بادوستم چت میکردم یهو گفتم بزار منم بخوابم این بچه هم خواب هی حواسم پرت شد و چت کردم یهو رو پام یه تکونی حس کردم تازه میخاستم به دوستم بکم بچه باز بیدار شد نور گوشی انداختم رو صورتش که یاخدا بچه چشاش سمت پایین تشنج کرده جیغ زدم شوهرم بیدار کردم به بدبختی رسوندمش بیمارستان بستری کردن اون بیمارستان نوار مغزی نداشت بعد دوروز گفتن ببرین مطب خصوصی آقا مااومدیم با معرفی نامه رفتیم مطب دستمون خالی هزینه ویزیت نوار زیاد بود با منشی حرف زدیم خدا خیرشون بده کم کردن برامون دیگه نوازش خوب نشون داد حتی نگفت نوساناتی تو مغزش بوده اصلا گفت خوبه دارو هم نیاز نیست اما اگه تکرار شد فیلم بکیر برام بیار منم به دل خوش گفتم دیگه خوب شده هیچیش نمیشد گذشت تا۲۶روز خوب بود بچه روز عید غدیر بود حالش خوب بود. بدون هیچ مریضی رفتیم جشن و ملودی برگشتنی تو راه بچه خوابالو شد فکر کردم خوابش میاد اومدم رسیدم دم در کلید بندازم دیدم مثل یه چوب خشک تو دستم چشاش سمت بالا لرزش چانه وای خدایا منو میگی جیغ و داد همسایه ها ریختن پاهام رمق نداشت بکوبم تو در شوهرم بیاد دستام هم نمی‌گرفت کلید دربیارم
یچه#پوشک #شیر خشک