۸ پاسخ

من ۱۲سال با همسرم دوست بودم بعد از۱۲سال رسیدیم ب همه بچه محل بود بعداز خیلی از ماجرا ها تارسیدیم بخام بگم خودش یه کتاب

من ترم اول دانشگاه با خواهر شوهرم آشنا شدم و دوست شدیم با اصرار اون با دوستام رفتیم راهیان نور
اونجا از من خوشش اومده بود رفته بود عکسمو به داداشش نشون داده بود اونم پسندیده بود
یه شب داشتیم با مامانم پفک میخوردیم دیدم پیام داد از راهیان نور خیلی ازت خوشم اومده قصد ازدواج داری مزاحمتون بشیم
منم قضیه رو به مسخره بازی گرفتم گفتم خب اینم خواستگاره دوستمم هست میان گپ میزنیم و میرن و الکی الکی. جدی شد تو سه جلسه صحبت روز عید فطر ۲.۲.۱۴۰۲ عقد کردیم الانم یه نینی ملوس داریم

شوهرم نوه عموی بابامه همبازی بچگی بودیم از بچگی عید به عید مثلاً هم و میدیدم دیگه یه مدت یهو اصلا هم و ندیده بودیم تا 14 سالگی رفتیم عید همون سال یه روز قبل سیزده بدر دید من و عاشقم شد دیگه اومدن همون شهرستان خواستگاری عجله داشت17 سالش بود🤦🏻‍♀️😂 دیگه رفتیم مشهد عقد کردیم

😂😂😂 فکر نمیکردی خواب میبینی؟

منو شوهرم سال ۸۷ همدیگرو تو امامزاده دیدیم سال ۱۴۰۰ عقد کردیم بعد ۱۳ سال دوستی
البته ۷ سال باهم حرف میزدیم بعد من یهو بیخبر خطمو خاموش کردم
بعد ۶ سال یه روز اتفاقی شوهرم منو مامانمو نزدیک خونمون دید دنبالم اومد بعد دیگه اومدن خاستگاری😃

اول سال ۹۹ عید پدرم تلفنی با یکی از دوستای قدیمی پدربزرگم حال احوال گردن و پدرم دعوت کردن خونشون بعد یکم حرف و فلان و چندتا بچه داری و اینا اونجا بابام گفت یه دختر دارم و یه پسر بعد شوهرم بچه اخر بود و میخواستن زنش بدن مادرشوهرمم سریع پرسیده بود دخترت چندسالشه و فلان و بهمان خلاصه خواستن بیان خواستگاری که من گفتم اول باهم حرف بزنیم بعد اوکی بود خانواده بیان خواستگاری که این یکم حرف بزنیم ۵ماه طول کشید و اخرشم حرف من این بود که شوهرم بیاد سمت مادرمینا و من نمیتونم برم محله اونا خانواده اونم قبول نمیکردن و قهر و دعوا با شوهرم چون تو این ۵ماه عاشقش کرده بودم😉😅خلاصه قبول کردن و من نرفتم اونور

ما تو فیسبوک اشنا شدیم عکسمو تو صفحم دید دلش رفت🙂‍↔️
شش ماه دوست بودیم اومد خاستگاری بابام بزور راضی شد
عقد و عروسی دو روز فاصله داشت
الان ده سال ازین ماجرا میگذره...🥹

چطوری تو چندروز دادنت و عقد کردین

سوال های مرتبط