دیشب تا ساعت ۳ تلاش کردم برای ماشین بادکنکی ولی اصلا حرکت نکرد نه با بطری نه با پاکت آبمیوه کوچیک نه با دستمال کاغذی حرکت نکرد ازاونور دخترم گریه که چرا درست‌ نشد ازاین ور هم چشم باز کردم دیدم پسرم خونه رو به فنا داده یه سوزن جا نبود پا بزاری داشتم منفجرمیشدم بزور صبح بلند شدیم اقای شوهر خان هم ازساعت ۹ شب خاموشی برای خودش زده بود طبق معمول و استراحت مطلق بخدا دیگه حال ندارم نمیکشم خانم معلم ........ دستور دادن باز برای فردا درست‌ کنید دخترم میگه درست‌ کن آخه چیکار کنم وقتی حرکت نمیکنه انقد عصابم داغونه که حد نداره میخوام چند روزی مغزم خاموش بشه انقد توب فشارم این شوهرم خیلی راحت طلبع همش منت میزاره که میرم سرکاری آره باید همیشه من کلفت و همه چی رو به گردن بگیرم هروقت دلش میخواد میخوابه چای میخوره دستشویی میره حموم میره آرام میشینه فکر میکنه والا نخندین بهم ناشکری نمیکنم ولی این کارا برام حسرت شده ببخشید سرتون درد آوردم دلم می‌ترکید
اگه نکته‌ای دارین برای ماشین بادکنکی لطفا بگین

تصویر
۱۰ پاسخ

آخه این چه مدرسه هایی هست که ما داریم مادر تا حد فروپاشی پیش میره خودم دو تا پسر دوقلو دارم خداشاهده شده بود تا 2 صبح کاردستی درست میکردم باید یه کاری سرکلاس که خوده بچه ها درست کنن بخوان

دخترت کلاس دوم؟ شوهرم معلم کلاس دوم
دیدم بچه هاشم از اینا درست کرده بودن میخوای آیدی بدم فیلمش بفرست نشونش بدم ببینی مشکلش کحاس

فقط از خدا می‌خوام بهت صبر بده من از بچگی برا دخترم انجام ندادم میزاشتم عهده خودش واقعا جواب داد خودش همه درست میکرد والا به قول شما کلفتیم بسه دیگه این کارا از عهد من هم خارجه

ببین بادکنک رو رو بطری بزن

اه درکت میکنم

من دوهفته پیش درست کردم واسه پسرم خیلی خوب حرکت کرد

اخه چرا معلما ازنقدر تکالیف سخت میدن با اینکه میدونن بچه ها خودشون انجام نمیدن اما بازم میدن مسخره کردن خودشونو

شاید سنگینه
یا باد بادبادکه سریع بیرون میره

شاید جای چرخا ازاد نیس کامل یا بطری سنگینه.با پاک کوچیک ابمیوه و شیر راحتتره.من پسرم خودش درست کرده بود نمیدونم

عزیزم من با پاکت شیر درست کردم یه طرفشو برش بزن در بیار تهشم سوراخ کن با دکنک رو ازش در بیار اینجوری بهتر حرکت میکنه

سوال های مرتبط

مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔
مامان کوثرجون مامان کوثرجون ۵ سالگی
سلام مادر های عزیز میخواموشما قضاوت کنیددببین کارمن بد بوده یانه۳روزه دختره خونه مادرشوهرم بود هرروز میبرده خوراکی میخره من امروز رفتم خونه نادرشوهرم دنبالش خاله شوهرم اونجابود من نگهداشت تاپیراشکی باهم بپزیم خولستیم پیرلشکی بمزین دیدن فلفل قارچ نداریم من رفتم بخرم دخترمنم امد باهام عصری یه بحث کوچکی بین من مادرسد گفتم مادز شما کوثر بدباراوردی هرچی میخواد زود میخرین گفت ازپس جیق گریه میکنه دلم میسوزه منم براش خریدم میکنم تا گریه نکنه منم دیگه کل کل حوطله نداشتم تا شب شد رفتم فلفل قارچ بگیرم دخترم بردم وسیلمو گرفتم هیجی برای دخترنخریدم بهش گفتم مامان جون باید یاد بگیر هروقت میریم سوپرمارکت هیچی نخواهی طبق معمول گریه کرد منم اوردم خونه مادرشوهرم دیدم تو راه حیش کرد با لباس بیرون خودم دخترم یک راست رفتیم تو حمام حمام کردیم امدیم بیرون. دخترم ساکت شد گوشی بازی کرد خوابید به مادرشوهرم گفتم دیدی گریه کرد هیچی نشد مادرشوهرم بهم گفت داشت دلم میترکید گریه میکرد نگاه کن توی خواب دل میزنه منم گفتم اشکالی نداره ازاین بهتره که همش بریم تو سوپر مارکت دنبال خوراکی برای کوثر الان من کاربدی کردم براش چیزی نخریدم