پارت دوم
همینجوری چند روز گذشت تا نصف شب ۳۰ ام بهمن حدودا ساعت ۲.۵-۳ شب بود یهو به طرز وحشتناکی سر درد گرفتم هرکاری میکردم اروم نمیشدم و چشمامم شدیدا به نور حساس شده بود،فشارم رو گرفتم فشارم ۱۵ رو ۱۰ بود هیچی دیگه ساعت ۴ صبح رفتم بیمارستان امام حسین همش پیش خودم میگفتم الان یه دارویی یه چیزی میدن برمیگردم خونه اخه تقریبا ۳-۴ هفته ای مونده بود، مامای شیفت فشارمو گرفت ۱۶ رو ۱۰ شده بود گفت دکترت کیه گفتم خانوم دکتر... هرچی زنگ زد جواب نداد اصلا ، ماما شیفت گفت مجبورم دکتر شیفت رو خبر کنم دکتر شیفت خانوم دکتر اهنگری بودن سریعا منو بستری کردن حدودا ساعت ۵صبح بود، دارو تزریق کردن تا سردردم بهتر شه بعد حدودا دو سه ساعتی nst گرفتن ازم و دکتر گفت پره اکلامسی شدی چرا زودتر نیومدی دیر شده😰 حدودا ساعت ۹ بود که دکتر بهم گفت قلب جنین شدیدا افت کرده باید سریعا ختم بارداری بدیم سزارین شی منم که انقدر سردرد بودم و حالم بد بود اصلا تو حالم خودم نبودم سریعا منو اماده کردن بردن اتاق عمل ساعت ۱۰ و ۵ دقیقه پسر قشنگم با وزن ۲۴۹۵گرم تو ۳۷ هفته ۲ روز بدنیا اومد که بهم گفتن محدودیت رشدی داشته تا ۳۵ هفته بیشتر رشد نکرد و اینو دکتر خودم متوجه نشد اصلا،وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن خونش پایینه سریع بردنش زیر اکسیژن و بهم نشونش نداده بودن تا یکی دو ساعت بعدش دیدمش😍🥲
خودمم که بخاطر مسمومیت بارداری سه روز بیمارستان نگهم داشتن و کلی مراقبت های بعدش
بعد زایمانم کلی درمورد مسمومیت بارداری و محدودیت رشدی جنین خوندم و فهمیدم خدا خیلی به منو پسرم رحم کرد که خطر از جفتمون گذشت
با گفتن تجربه ام خواستم بگم مسمومیت بارداری و فشار بالا رو جدی بگیرید حتما

۱ پاسخ

مرسی قشنگم که گفتی تجربتو
🥰🥰🥰 تولد اقا پسری هم مبارک 😍

سوال های مرتبط

مامان امیرکیان مامان امیرکیان ۱۶ ماهگی
پارت اول
سلام به همه امیدوارم حال دلتون خوب باشه
به مناسبت تولد یکسالگی پسرم اومدم که #تجربه_زایمانم رو بطور خلاصه براتون بگم
صبح (۲۵ ام بهمن ۴۰۳) پنجشنبه رفتم بهداشت برای مراقبت [اون موقع من ۳۶ هفته و ۴ روزم بود] ماما بهداشت فشارم رو گرفت فشارم ۱۴ رو ۹ بود و نسبت به هفته پیشش یکم وزنم بیشتر از حد نرمال رفته بود بالا اما ضربان قلب جنین رو چک کرد خوب بود ولی بهم گفت فشارت بالاست باید همین الان خودتو به دکترت یا دکتر زنان دیگه ای برسونی تا بررسی کنن علت فشار بالاتو چون خطرناکه، اینم بگم که هفته های قبل یکی دو نوبت فشارم رفت بالا و دکترم برام ازمایش مسمومیت بارداری رو نوشت انجام دادم ولی چیزی نبود،خلاصه اون روز مستقیما رفتم بیمارستان امام حسین مشهد ولی پذیرش گفت دکتر تازه رفته منم خیلی این موضوع رو جدی نگرفتم گفت حتما مثل سری های قبل چیز مهم نیست و رفتم خونه ولی تو خونه فشارم رو چک میکردم
فشارم بین ۱۳ رو ۹ و ۱۴ رو ۹ بود گذاشتم اخرهفته بگذره تا شنبه برم مطب دکتر، زنگ زدم نوبت بگیرم منشی گفت که خانوم دکتر نیستن این هفته کلا،منم چون حال عمومی خوب بود و فقط فشارم یکم بالا بود بیخیال شدم کلا، گفتم باشه هفته بعد که اومد میرم چیزی نیست
مامان جوجه مامان جوجه ۱۶ ماهگی
پارت اول
دو سه روز قبل از تاریخ انتی فشار رفت بالا خلاصه که من خانم دکتر گفتش وقتی تاریخ این انتی رد کردی بیا جام
رفتم چون خانم دکتر موهبتی
که نامه بستری داد برای ساعت ۷ صبح
خلاصه من روزش رفتم بیمارستان
قرار بود که ساعت ۱۲ بیاد منو معاینه کنه یک حالمو ببینه چطوریم فلان هیچی نیومد قرار بود بعد عملش بیاد
باز یک بار ساعت ۶شب بود قرار بود بیاد نیامد
در صورتی که من همونجا بودم بعضی از دکترا اومدن بالا سر مریضاشون برای چکاپ که وضعیتشون در چه قراره..
خلاصه ۴ سانت بودم بدون هیچ دردی و بهم آمپول فشار زدن قرص شیاف تو همون ۴ سانت بودم
بازم قرار بود ساعت ۸ بیاد که نیومد
من از این ناراحتم که منو مسخره کردن
و منم فکر کنم توی بیمارستان که هی فشار منو می‌گرفتن همونجا فشارم بالا بود بهم نمی‌گفتن فکر کنم
خانم دکتر از تو منو مسخره خودش کرد تا آخر ساعت ۱۲ شب که گفتش سزارین باید بشه
خانم رفتش به همه عملاش رسید به مطبش رسید بعد اومد
حدوداً من ۱۴ ساعت بیمارستان بودم منتظر😐
خلاصه که عمل کردیم سزارین
بعدم قرار بود بعدش بیاد جام پرستار گفت ساعت ۱۲ظهر خانم دکتر می‌خواد بیاد جا مریضش اونجام نیومد😂😐
مامان آریشا مامان آریشا ۱۳ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴
مامان Ꭺ𝚝𝚞𝚜𝚊🌸 مامان Ꭺ𝚝𝚞𝚜𝚊🌸 ۱ سالگی
پارت ۳
نشتی داد... من یهو جیغ زدم ازم یکم لکه هم اومد ترسیدم ساعت دو بود ک مامانم اینا خونه خواهر شوهر کوچیکه ک تو حیاط ماس ناهار خوردن ساعت دو بود ک شوهرم ساک من و کوچولو رو برداشت و مامانم خواهر شوهر وسطی نشستن پشت ماشین منم وسطشون ک از هر دو طرف جرشون میدادم از درد رسیدیم بیمارستان نزدیکای ساعت سه بود معاینه کردن گفتن بله پنج سانت شدی گفتن دکتر پاینده همون دکتر خودم نیس مددی هس اگه میخای دکتر خصوصی داشته باشی پول رو واریز کنین بیاد بالا سرتون.. شوهرم زود رف بیرون واریز کرد مددی اومد منو برد اتاق زایمان دارو..سرم وصل کردن گف چ عالی داری پیش میری شدی ۷سانت دیگه بعد دوساعت.. تلاش دخترم ساعت پنج دنیا اومد🥹🥹گریه نکرد من خیلی ترسیدم اصن صداش در نیومد گفتم چرا خانوم دکتر صداش نمیاد ک یکم بعد گریه کرد نافشو برید گذاشت تو بغلم داغه داغ بود🥹🥹ای مادر بفداش گفتن بده بزاریم لای حوله گفتم بزارین بمونه بغلم دکتر گف باید بخیه هاتو بزنم... بخیه رو زد رف اومدن منو تمیز کردن... گفتن شیرینی بیارین اجازه بدیم بیاین داخل ک بابام جعبه شیرینی رو داده بود گذاشتن مامانم و خواهر شوهرم بیاد داخل لباس نینی رو عمه اش تنش کرد من زدم زیره گریه از خوشحالی با دستم اتوسا رو با مامانم نشون دادم... بعدش شوهرم و خواهر زاده اش اومد ک شوهرم اومد سراغم گل رو داد بهم و از لبام بوسید🥹😂
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۴: رفتم داخل اتاق یه شجاعتی خدا بهم داده بود که ذره ای استرس نداشتم چون من خیلی آدم شجاعی نیستم😅
تا نشستم و‌پوزیشن گرفتم دکتر اومد یه کم تو‌دلم خالی شد خودمو سفت گرفتم دکتر که دستش رو برد داخل من جیغی کشیدم که دکتر گفت مثانه ات خیلی پر نمیتونم اصلا برم داخل برو سرویس و بیا رفتم و برگشتم دوباره انجام داد ایندفعه خودم رو شل کردم خیلی بهتر شد درد کاملاااا قبال تحمل بود برام دکتر گفت رو به ۳سانتی فوق العاده رحمت بکنن عالی عالی یه زایمان سریع و آسون خواهی داشت منم میگین رو ابر ها بودم خود دکتر گفت ورزش ها و فعالیت هات جواب داده خودم همش به شوهرم و آبجیم میگفتم دیدین حرف هام درست بود خلاصه دکتر بهم گفت از الان هر ثانیه باید منتظر درد منظم باشی هر وقت اینجور شدی زنگ بزن بریم سمت بیمارستان دیگه باید برای بیمارستان تصمیم میگرفتم
من میخواستم برم نیکان دکترم نیکان بود انصاری هم بود گفتش هردوش یکی از لحاظ امکانات فقط نیکان پول بیشتر به خاطر بزک دوزک میگیره یه کم
البته اینم گفت که من بیمه ام با نیکان مستقیم نیست و باید پول دکتر رو پرداخت کنید بعد از بیمه بگیرین من همچنان میخواستم برم نیکان دکتر گفت البته تو زایمانت طبیعی باید بدونیم اون تایم کدوم بیمارستان تخت خالی داره انصاری خیلی باهام تو اینجور چیز ها همکاری میکنه ولی بازم اون لحظه که دردت گرفت بهم زنگ میزنی میگم کدوم بیمارستان بیای خودم هم میرسونم شماره منو سیو کرد و منم اومدم خونه راستی بهم یه شیاف گل مغربی هم داد و گفت شبی یه دونه بذار داخل واژن من و همسر و خواهرمم اومدیم بیرون دقیقاااااا یادم دلم آش میخواست رفتیم آش خوردیم خیلی بهم خوش گذشت نمیدونستم که چه بلایی میخواد سرم بیاد🤦🏻‍♀️
مامان هــایان👶🏻🤍 مامان هــایان👶🏻🤍 ۱۵ ماهگی
انقدد عذاب وجدان دارم کههه🥲
پسرم از نوزادی به لبنیات گاوی آلرژی داشتو تبدیل به رفلاکس پنهان شده بود براش و منم متوجه نمیشدم چون بعضی روزارو چند ساعت شیر نمیخورد بعضی وقتام بالا میاورد پیش هرکس میگفتم پسرم چرا اینجوری میگفتن عادیه فلانه
هیچکس به من نگفت اینو با دکتر درمیون بزار
۱۵ روزگیش یبار یه دکتر بردمش گفت آلرژی داره ببر آی سی یو بستری کن بردم دو تا دکتر دیگه گفتن بچه سالمه
مادرشوهرم زنگ زد انقدد سرزنشم کرد بچرو بردی دکتر عیب گزاشتین رو بچه نوزاد و دکتر نمیبرن و اینا یه دکتر خونوادگی دارن هرچی اون بگه اونا رو حرفش حرف نمیزنن اینم گفت سالمه اینا
درحالی که اون دکتر گفته بود نه آلرژی داره این مدتم شیر همش برگشته تو مری
بعد همون روزا مقع*دشم همش میسوخت بعد ها خوندم اونم واس خاطر آلرژی بود من یه طرف دلم حرف اون دکترو باور میکرد اصلا لب به لبنیات نمیزدم
خدا منو لعنت کنه بخاطر اون پسرم خپب وزن نگرفت بعد ۶ ماهگی که شروع کردم غذا دادن باز رفلاکسش شروع شد ایندفع واقعا بالا میاورد بردم دکتر دقیقا همون حرف و زد آلرژی به لبنیات گاو
پسرم با وزن ۴۴۰۰ بدنیا اومده بود الان هنوز ۱۰ کیلوعه
میگن یه سالگی باید سه برابر وزن تولد باشه بچه ولی هایان هنوز خیلی کمه
کاش اوایل بچه داری یکی باشه اینجور چیزارو به آدم بگه بدغذا شدن پسرمم بخاطر همون رفلاکس لعنتیه
مامان گـلِ ليـليـوم🪷 مامان گـلِ ليـليـوم🪷 ۱ سالگی
راستی مامانا درباره زیرمیزی گرفتن و اینای دکترم خیلی سوال کرده بودین که چجوری شده بچرو ۶ ام بدنیا آورده
من اونموقع که انتی بهم گفت ۱۷ شهریور طبیعیه دکترم بهم گفت که ۶،۷ شهریور یا زودتر باید سزارین بشم و زمانی که لیلیان میخواست ۳۸ هفته بود اومد پایین و دکتر به زور ۱ هفته نگهش داشت که زود بدنیا نیاد و ۶ ام بدنیا بیاد. و اینم بهم گفته بودن که باید زودتر از ۶،۷ شهریور بدنیا بیاد چون بعد ۷ شهریور بمونه خفه میشه یا کیسه آب شب ۶ ام یا صبح ۷ ام حتمااا پاره میشه و چون نباید پاره میشد ۶ ام صبح بدنیا اومد سزارین اختیاری🥰
و زیر میزی دکترم که کلا اون تایم از همه میگرفتن و از ما گرفتن ۱۰ تومن اما واقعا خیلی راضی بودم چون بهترین عمل و خوش اخلاق ترین دکتر رو داشتم که بهترین دکتر بیهوشی بیمارستان رو برام آورد که برعکس خیلی از مادرا که تجربه خیلی بدی دارن از آمپول بیحسی برام یه خاطره خوبی بمونه و چیزی حس نکردم واقعا!
و دکتر خودش هم برام کلی عکس و فیلم از لحظه بدنیا اومدن، لحظه‌ای که آوردنش پیشم، با خودشون و اولین دیدار با پدر گرفتن برام❤️
مامان علیرضا مامان علیرضا ۱۶ ماهگی
سال پیش همچین روزی چون تو آزمایش خونم معلوم شد مسمویت بارداری گرفتم ساعت ۷ و نیم شب راهی بیمارستان شدم 😔 . ازم ان تی گرفتن و چون آریتمی قلبم خیلی پایین بود بستری شدم .‌ چندتا حس متفاوت داشتم تا صبح ، انتظار ، دلشوره، ‌ترس ، امید ....🥰😭 تو اتاق بستری شدم و همسرم تا صبح کنارم بود . بخاطر مسمومیت بارداری سرم گرفتم و سرویس رفتن برام سخت شده بود 😢. دروغ نگم تا صبح خوابم نبرد ... ۲۰ اسفند شد و ۹ صبح چندتا پرستار اومدن و باهام صحبت کردن ساعت ۹ و نیم رفتم برای گرفتن ان تی و نوار قلب از خودم☺️ ... روی ویلچر نشستم و راهی اتاق عمل شدم . با دکترم صحبت کردم تا راهی icu نشم . آخه دکتر قلبم نامه داده بود اگه ضربان قلبم پایین اومد هم آمپول باید بهم تزریق کنن هم برم icu 😭. ساعت ۱۰ و ۲ دقیقه با کی مشقت علیرضام به دنیا اومد 🥰🙏. من رفتم icu بچم رفت بخش نوزادان😭😭. خداروشکر بخاطر داشتن فرزند قشنگم . ان شاءالله هر خانومی که دوس داره صاحب فرزند بشه خدا خودش دامنش و به زودی سبز کنه و هرکی فرزند داره خدا خودش سلامت حفظش کنه برای مادر و پدرش... 🙏😌😊
فردا یکسالگی علیرضاست ۲۰ اسفند ان شاءالله به حق آقا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و آقا امام رضا علیه السلام زودتر این وضعیت درست بشه و کشورم و مردم نازنین کشورم همیشه در صلح و آرامش و سلامت باشند ...
الهی آمین 🙏❤️🌹