۱ پاسخ

خوبه دونفرتو زایشگاه پیشت بودن .من خودم تنها بودم توزایشگاه.دوسداشتم شلوغ باشه

سوال های مرتبط

مامان آران مامان آران ۶ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 روزهای ابتدایی تولد
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان ایلماه مامان ایلماه ۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت یک
صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم ولی اصلا حرکات بچمو حس نمی کردم و تکون نمی خورد گفتم شاید خوابه که تکون نمی خوره تا ساعت ۱۲ صبر کردم باز خبری نشد زنگ زدم شوهرم گفتم یه چیز شیرین بخر بیار بخورم بچم تکون نمی خوره اونم کیک آبمیوه آورد خوردم دراز کشیدم ولی هیچی

با شوهرم گفتم بریم یه تابی بخوریم رفتیم بیرون دیدم باز هیچی دیگه خیلی‌ ترسیدم از همون مسیر رفتیم بیمارستان اینم بگم که هیچی همرام نبود نه آزمایش هام نه مدارک
خلاصه رفتم زایشگاه ازم ان اس تی گرفتن گفتن خوبه مشکلی نیست ولی باید صبر کنی تا ۲ ساعت دیگه باز تکرار بشه ان اس تی

من ۲ ساعت نشستم تا دوباره ان اس تی بگیرن که دکتر اومد گفتن باید ان تی باشه تا دکتر جواب قطعی بده
زنگ زدم خونه گفتم از ان تی برام عکس بفرستن
عکس فرستادم نشون دکتر دادم هنوز ۲ روز از تاریخی که تو ان تی زده بودن مونده بود دکتر گفت چون حرکت نداشته باید ختم بارداری بهت بدیم منم برگه پذیرش بهم دادن گفتن برو تشکیل پرونده بده برا بستری
به شوهرم زنگ زدم گفتم دارن بستریم می کنن برو خونه ساک خودم و بچه و آزمایش هارو بیار

تا من کارهای پذیرش رو انجام دادم شوهرم با مادرش وسایلم آوردن
مامان جوجه🐣🐥 مامان جوجه🐣🐥 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی🩷

۱۹مرداد ساعت ۶صبح یه دل پیچه گرفتم رفتم دسشویی ولی هرکاری کردم نشد ساعت ۷صبح بود دوباره

کلا یبوست شده بودم دل پیچه می اومد ولی نمی تونستم دسشویی کنم دیگه بخیال شدم گرفتم خوابیدم اهمیت ندادم با درد ساعت ۱۰صبح بود پاشدم رفتم بزورم شده یکم دسشویی کردم

تا موقعی که شوهرم پاشه صبحانه حاظر کنه منم رفتم افتادم به جون مبلا چون سفید بود موقع اسباب کشی کثیف شده بود هی ۱۰دقیقه یه بار یه دقیقه یه دردی می اومد

میخورد به باسنم ولی من اهمیت ندادم گفتم شاید نشستم رو زانو، دارم مبل پاک میکنم به لگنم فشار میاره

ساعت ۱۲بود از بهداشت زنگ زدن به شوهرم از شوهرم پرسیدن بچه بدنیا اومده یانه شوهرم گفت نه بعد گفتن امروز یا فردا بیا منم به شوهرم گفتم بیا بریم قصد بر این بود ساعت ۶هم برم زایشگاه نوار قلب بگیرم

پاشدیم رفتیم. قلبش خوب میزد بهش گفتم یه در های کوچیک دارم میخوره به پشتم

اونم گفت برو استراحت کن شاید درد کازب بخاطر این چند روز کار کردن
برواستراحت کن اگه تو استراحت باز درد اومد درد های زایمانت منم رفتم خونه مامانم
ساعت وتو چت چی پی تی زدم هر هفت دقیقه یه در ۱دقیقه می اومد قطع می‌شود دوباره هفت دقیقه بعد

یه ساعت استراحت کردم دیدم هنوز این دردا هست چت چی پی تی هم گفت اگه ۷دقیقه استراحت شده ۵دقیقه کمتر برو زایشگاه

دیگه منم گفتم نمیرم زایشگاه اذیت کنن دردامو تو خونه تحمل میکنم مامانم گفت استراحت نکن راه برو موقع درد کشیدن که دهانه رحمتم باز بشه یکم راه میرفتم یکم می نشستم از یه طرف هم دردام که به پشتم فشار می آورد

دچاره یبوست شده بودم به بابام‌گفتم رفت از درخت حیات برام انجیر چید کلی خوردم تا بتونم راحت دسشویی کنم خیلی به باسنم فشارمی آورد و
مامان رادمهر مامان رادمهر ۹ ماهگی
بیایین الان که بهتر شدم از تجربه سزارینم بگم
پارت یک
خب من توی هفته ۳۵ بود یکشنبه هجده ابان رفتم مطب دکتر برا چکاپ های معمولی و همیشگی
طبق معمول ماما مطب فشارمو گرفت وزن کرد قلب بچه رو گوش داد و بعد گفت برو پشت در اتاق دکتر.. فشارم بالا بود رفته بود رو ۱۴
یه دو هفته ای مشد فشارم هی رفته بود بالا این سری که دکترم دید اول گفت فردا برو یه ازمایش دفع پروتیین ادرار بده و شبم دوباره فشارتو چک کن اگر بالا بود باید بری زایشگاه بستری بشی
خلاصه کارم که تموم شد به ماما گفتم یه بار دیگ فشارمو بگیر تا من برم وقتی کرفت فشارم رفته بود رو ۱۵ که تا دکترم فهمید نامه بستری نوشت کفت همی حالا برو بستری بشو تا مراقبت باشیم
من کریه کنان به شوهرم‌زنگ زدم اومد دنبالم با مامانم رفتیم بیمارستان و منو بستری کردن همراه رو رو هم فرستادن رفتن رفتم داخل زایشگاه خیلی تجربه بدی بود تحت مراقبت بودم
سرم سولفات سدیم میزدن ، ان اس تی چک میکردن و کارای دیگک تنها بودم نه کوشی داشتم نه همراه 🥲
خلاصه اونشب گذشت و تا فرداشبش که بشه ۲۴ ساعت مدام فشارمو چک میکردن مراقبم بودن سونوگرافی کردن ازمایش گرفتن دکترمم دو سه باری بهم سر زد دید بهترم یه شبم فرستادنم توی بخش بستری باشم
اونجا دیگه مامانم اومد پیشم یه سلم اونجا سرم مهصوص زدن و فشارمو چک کردن دیدن خوبه سه شنبه ۲۰ ابان مرخص شدم رفتم خونه
خوشحال بودم چون دکترم میکفت اگ فشارت تنظیم نباشه زایمان زود رس میکنی غافل از اینک،......
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ روزهای ابتدایی تولد
مامان 🩷رز🩷 مامان 🩷رز🩷 ۸ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی
پنج شنبه دکتر به من گفت بیا بیمارستان معتضدی اونجا شیفتم تا معاینه تحریکیت کنم.من تا رفتم محیط اون بیمارستانو دیدم ترسیدم و فشارم بالا رفت دکتر که معاینه کرد سه سانت بودم چون فشارم بالا بود ازم ازمایش خون و ادرار گرفتن و تست nsd
جوابش که اومد گفتن پروتئین دفع میکنی امشب باید بستری شی منم گفتم که من نمیخام اینجا بستری شم با هزار بدبختی ازون بیمارستان فرار کردم و رفتم بیمارستان امام حسین بستری شدم
دیگه با من کاری نداشتن تا صبح ساعت ۶که اومدن امپول فشار زدن ساعت ۸دکتر اومد منو معاینه کرد۴سانت بودم به من گفتن ورزش کن که منم چند تا اسکات رفتم
با خودم گفتم چه خوبه هیچ دردی ندارم😂چندین بار اومدن معاینه کردن که ساعت نزدیک ده بود که کیسه آبمو پاره کردن یا ابلفضل چه لرزه بدی به جونم افتاد کم کم دردم شروع شد یه درده خیلی بود انگار یه تریلی رو شکمم بود هر چند دقیقه یه بار محکم شکممو فشار میداد بعد فشارشو کم میکرد خیلی سخت بود و من هم هیچ تجربه ایی نداشتم و نمیدوستم حتی چطوری زور بزنم سه بار بچه تا پایین اومد و دوباره بالا رفت.سخت ترین لحظات زندگیم سپری میشد
درد تموم وجودمو گرفته بود وقتی درد خیلی زیاد میشد پمپ درد تنها چیزی بود که یکمی ارومم میکرد چند بار از حال رفتم و منو صدا میکردن تا به خودم بیام و در اخر موقع اذان ظهر دختر خوشگلم به دنیا اومد
از ساعت یه ربع به یک تا دو منو بخیه زدن
اون روز سخت ترین روز زندگیم بود
صادقانه بخام بگم خیلی سخت بود و زایمان طبیعیو به کسی پیشنهاد نمیکنم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۰ ماهگی
پارت ۳ زایمان طبیعی همسرم که رفته بود وسایل بگیره مثل پمپ درد و نخ این چیزا زنگم زد به دکتر قلب اونم گفت فردا ساعت ۱۱ونیم اینجا باشین خلاصه یهو گوشیش زد خورد مامانش بود به همسرم گفت یکی از فامیلامون توی بیمارستان علوی یعنی دولتی آشنا داره که میگه فردا ساعت ۷ بیان با اوت نامه من حلش میکنم دیگع همسرم وسایلو نگرفت آمدیم خونه من شام خوردم نع چیزی رفتم حموم کردیم فردا ساعت ۶ مادرشوهرم امد خونه ی ما راه افتادیم رفتیم بیمارستان اون آشنای همسرم اینا آمده بود رفت به یکی از دوستاش که توی بیمارستان بود نامه رو داد اونم گفت برین اورژانس منم به دکتر نشون بدم اینم بگم آخر نفهمیدم توی بیمارستان چه کاره بود برد نشون داد دکتر منو معاینه کرد گفت توکه ۳سانت بازی کیسه آبتم نشتی داره بستری هستی ..ولی مادرشوهرم اینا فک میکنن که اوت آشناشون باعث بستری من شد در صورتی که ۳ سانت باز بودم منو بستری کردن توی اورژانس گفتن توی بخش جا نیست چند بار نوار قلب گرفتن یه بار خوب درمیومد یه بار بد منم فقط یه تکه نون خورده بودم خلاصه من از ساعت ۹صب بستری شدم ساعت ۱ونیم مامانم امد پیشم مادرشوهرم رفتم وقتی مامانم از در وارد شد هم من گریم گرفت هم اون دونفر توی اورژانس بودن که دردشونو اونجا می‌کشیدن چون جا نبود منم انقد ترسیده بود مامانم نزدیکای ۴ بعداز ظهر رفت دکتر وقت دکتر داشت جاریم امد پیشم ..