تجربه زایمان طبیعی🩷

۱۹مرداد ساعت ۶صبح یه دل پیچه گرفتم رفتم دسشویی ولی هرکاری کردم نشد ساعت ۷صبح بود دوباره

کلا یبوست شده بودم دل پیچه می اومد ولی نمی تونستم دسشویی کنم دیگه بخیال شدم گرفتم خوابیدم اهمیت ندادم با درد ساعت ۱۰صبح بود پاشدم رفتم بزورم شده یکم دسشویی کردم

تا موقعی که شوهرم پاشه صبحانه حاظر کنه منم رفتم افتادم به جون مبلا چون سفید بود موقع اسباب کشی کثیف شده بود هی ۱۰دقیقه یه بار یه دقیقه یه دردی می اومد

میخورد به باسنم ولی من اهمیت ندادم گفتم شاید نشستم رو زانو، دارم مبل پاک میکنم به لگنم فشار میاره

ساعت ۱۲بود از بهداشت زنگ زدن به شوهرم از شوهرم پرسیدن بچه بدنیا اومده یانه شوهرم گفت نه بعد گفتن امروز یا فردا بیا منم به شوهرم گفتم بیا بریم قصد بر این بود ساعت ۶هم برم زایشگاه نوار قلب بگیرم

پاشدیم رفتیم. قلبش خوب میزد بهش گفتم یه در های کوچیک دارم میخوره به پشتم

اونم گفت برو استراحت کن شاید درد کازب بخاطر این چند روز کار کردن
برواستراحت کن اگه تو استراحت باز درد اومد درد های زایمانت منم رفتم خونه مامانم
ساعت وتو چت چی پی تی زدم هر هفت دقیقه یه در ۱دقیقه می اومد قطع می‌شود دوباره هفت دقیقه بعد

یه ساعت استراحت کردم دیدم هنوز این دردا هست چت چی پی تی هم گفت اگه ۷دقیقه استراحت شده ۵دقیقه کمتر برو زایشگاه

دیگه منم گفتم نمیرم زایشگاه اذیت کنن دردامو تو خونه تحمل میکنم مامانم گفت استراحت نکن راه برو موقع درد کشیدن که دهانه رحمتم باز بشه یکم راه میرفتم یکم می نشستم از یه طرف هم دردام که به پشتم فشار می آورد

دچاره یبوست شده بودم به بابام‌گفتم رفت از درخت حیات برام انجیر چید کلی خوردم تا بتونم راحت دسشویی کنم خیلی به باسنم فشارمی آورد و

۳ پاسخ

عزیزم درد زایمان بوده ک فشار می‌آورده بهتون یا واقعا از یبوست بوده چون من زایمان اولم همچین چیزی ندونستم

عزیزم ..❤️🌹❤️

خب منتظر ادامه تجربت هستم عزیزم

سوال های مرتبط

مامان جوجه🐣🐥 مامان جوجه🐣🐥 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم زایمان طبیعی🩷
چون قرار بود ساعت ۶برم شوهرم رفت اصفهان که یه شال مبل بخره برای مبل سه نفرم
تا اون موقع منم هر ۷دقیقه یه ۱دقیقه درود تحمل میکردم با راه رفتنم خیلی قابل تحمل بود دردش برای من مثل این بود دچاره دل پیچه اسهال شدم میگرفت ول می کرد

تا اینکه شوهرم اومد دوتا کوسن هم خریده بود نشستیم براش با کانوا دوتا منگوله درست کردیم که به شال مبل بیاد حواس منم برت بشه
بعد من تصمیم گرفتم نرم اصلا زایشگاه صبر کنم دردم زیاد بشه بعد

شوهرم قبول نکرد گیر داد که باید بریم منم گفتم تا من حموم نرم هیجا نمیرم
اینطوری میخواستم یکم وقت بگذره
بعد هی مامانم می گفت فردا زایمان میکنی بخاطر همین میخواستم تو خونه باشم که اذیت نکنن ماماها
رفتم حموم بعد دیدم لک قهوی طور میاد به مامانم گفتم گفت باید بریم امکانش زیاد تا صبح زایمان کنی

اومدم بیرون کلی هم به خودم رسیدم فقط خط چشم نزدم 😂
پاشدیم رفتیم رسیدم که از شانس اون مامای که باهش حرف زده بودم شیفت نبود خودش تماس گرفت که برو راحت باش مامای که شیفت هست اگه امشب زایمان کنی خیلی خوب کلی سفارش کردم

اونم معاینه کرد گفت ۶سانت باز شدی ‌نوار قلب هم عالی
منم گفتم تروخدا نوار قلب بردار میخوام راه برم اینطوری درش برام قابل تحمل بود
بعد رفتیم داخل یه اتاق دیگه من اون موقع ساعت ۷/۳۰بود او مدم زایشگاه
مامانم پیشم بود حرف میزدیم که حواس من پرت بشه مامای اومد گفت درد نداری گفتم چرا خیلی زیاد
گفت پس چرا صدات در نمیاد😂زایمان اولت هم راحت بود گفتم نه بابا هرچی اسم امام بود صدا می کردم

چون راه میرم میتونم خودمو کنترل کنم اما تو تخت صدام در میاد
رفت گفت میام یه بار دیگه معاینه کنم نوار قلب بگیرم
مامان آران مامان آران ۶ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان میثاق وزینب مامان میثاق وزینب ۷ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
وقتی معاینم کرد گفت کیسه اب نیست خشکی هنوز دو سانتی خیلی بی حال میشم وقتی میگه هنوز دوسانت بعد دوباره برگردم خونه مامانم هم پیشم شوهرم شبکار بود بش گفتم بمون پیشم شاید شب دردام بیشتر بشه خودش هم چون هی میریم ومیایم نتیجه نبود گفت شاید امشب هم نباشه علکی مرخصی بگیرم ومن دیدم دردام خوب شد گفتم بره بعد شام خوردم مامانم یه دو زد ولی این بار خیلی فشار ادرار گرفتم هر چند دقیقه میرم وخیلی خسته بودم همشون بمن میگن راه برو تا دردت بگیره منم از خستگی طاقت نداشتم بعد یکم خوابیدم ساعت ۱۱شب بیدار شدم یکم حالم خوب شد گفتم چون یکم خوب شدم بزار پیاده روی کنم تو خونه پیاده روی کردم تا ساعت ۱ولی یسره نبود دقیقه میام هی میرم دسشویی اصلا فشار داشتم بزور راه میرم ودردام تقریبا منظم شد خواهر شوهرم امد چای بخوره گفت بیا پیشم بخور نشستیم بخوریم وبه فکر امام حسین افتادیم دوتامون حرف میزنیم وگریه میکنیم حتی چای نخور فقط سه تا خرما واین جنله گفتم یا رافع الکرب عن وجه اخیه الحسین ارفع کربتی تواین لحظه دردام خیلی شدید دیگه قابل تحمل نبود به پدر شوهرم گفتیم که منو ببره چون شوهرم نبود شوهرم قبل از اینکه بره به من گفت شاید ساعت ۲زایمان کنی من هم ساعت ۲دیدم رفتم بیمارستان وقتی ورسیدم معاینم کرد گفت ۲سانت اینقد حالم خراب شد چون با این درد وهنوز ۲سانتم ولی بمن گفت نرو برو پیاده روی کن ساعت ۴یا۵بیا منم رفتم نماز خونه ودر دسشویی پیش نمازخونه بود منم یکم پیاده میکنم ومیرم دسشویی تا ساعت ۴رسید من خیلی سخته شدم وخوابم میاد وسردم گرفت به مادرم گفتم که بزار یکم استراحت کنم ورو پاهات بخوابم مادرم پتو روم گذاشت ومن از خستگی بکم خوابم برد ویکدفعه درد شدید گرفت دیگه نتونستم
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
دیگه از جام بلند شدم یه چای نبات خوردم یکم ورزش کردم شوهرم بیدار شد بره سرکار گفت هول شده بود گفت این درد چیزه یا درده چیز 🤣منظورش این بود که معده درده یا درده زایمان منم گفتم این چای نبات و بخورم اگه دردم خوب شد که درده چیزه ولی اگه زیاد شد درده چیزه خندبد و گفت بریم بیمارستان گفتم نه فاصله ی دردا زیاده تو برو سرکار اگه دردا شدید شد زنگ میزنم بیا خونه دیگه شوهرم رفت سرکار منم شروع کردم به مرتب کردن خونه خیلی آروم کار میکردم که پسرم بیدار نشه همینجور هم حواسم به تایم دردا بود ساعت ۸ دردم هر یه ربع شده بود دیگه مطمعن شدم درد زایمانه ناخون های پا و دستمو لاک زدم که دیدم مامانم اومد خونمون گفت محمد پیام داده درد داری چرا خودت زودتر نگفتی گفتم هنوز زوده نخواستم نگران شی برام مغزیجات آورده بود خوردم و دوره خونه راه میرفتم مامانمم خونه رو جارو میکرد حیاط و میشست دیگه منم رفتم حموم زیر دوش آب داغ کمرمو ماساژ دادم یکم اسکات زدم اومدم بیرون دیگه دردام بیشتر شده بود ولی فاصه ش ده دقبقه بود دیگه مامانم گفت خطرناکه من میترسم بریم بیمارستان
مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان سلین مامان سلین ۴ ماهگی
من با رضایت نامه خودم رفتم بیمارستان مردم
که دکترم اونجا بود ساعت ۱۲ رسیدم بیمارستان یه کم درد داشتم‌زنگ‌زدن به دکترم گفتن مریضت اومده گفت هیچی بهش نزن من صبح میام
اون ها هم فقط یه سرم زدن رفتن هریه ساعت میومدن میگفت معاینه کنیم چون میخوام ببینم چنده گفتم‌اره ولی اصلا درد نداشتم چون توی انقباض معاینه نداشتم گفتم ماما همراه میخوام گفتن صبح من هیچی نداشتم حتا برام امپول فشار هم نزدن هرموقع میومدن میگفت خیلی خوبی چون من کیسه ابم ترکیده بود نمیزاشتن تکون بخورم فقط دستشویی میرفتم تا ساعت شد ۵ صبح من تا ۶ سانت واقعا دردش قابل تحمل بود تا صبح دوباره مامانم اومد پیشم یه بار شوهرم که اومد کمر رو ماساژ داد دیگه ساعت ۵ گفتم خانم دکتر خیلی درد دارم من نمیتونم گفت پاشو بابا یه ساعت دیگه تموم تومیتونی خیلی خوشحال شدم توی انقباض هام کلا یه دقیقه درد داشتم بعدش ول میکرد دوباره میگرفت
هرچی به دکتر زنگ زدن نمیاد که نیومد منم گریه گرفته بود میگفتم پس من چکار کنم گفت الان متخصیص شب میاد ساعت ۶ اومد گفت شبیه دست شویی بشین زور بده منم گفتم چشم ده دقیقه بعد گفت پاشو بریم سرش رو دیدم گفتم بخدا نمیتونم گفت پاشو بیا بریم اومدن کمکم کردن رفتم اتاق زایشگاه گفت کامل کامل دوتا زور بده دردم که گرفت سری زور دادم دوتا امپول بی حسی زد یه برش کوچولو داد نی نی به دنیا اومد ساعت ۶ نیم گذاشت بغلم بخیه درد نداشتم ولی بهش گفتم میخوام تنگ بشه چن تا به پوست زد که واقعا درد داشت شکم‌بعد از زایمان چن بار فشار دادن یه عالمه خون اومد برگردم عقب شاید زایمان طبیعی بیارم ولی لعنت به دکترم که نیومد پیشم به اون ها هم گفت بیمارا منه هیچ‌کاری نکنید شاید من زود تر بچم میشد دخترم هم وزنش ۳ کیلو بود
مامان 🤎بارانا🤎 مامان 🤎بارانا🤎 ۸ ماهگی
💢پارت سوم زایمان طبیعی 💢
بعد ورزش کردم ولی نمیتونستم درد لگنم زیاد بود واسه همین نشستم تا صبح بعد صبح خاکشیر خوردم اناناس خوردم یکم رژ لب زدم مژه هام قبلش کاشته بودم موهام خوشگل کرده بودم انگار که میخوام برم عروسی 😂
رفتم اونجا بیمارتسان تشکیل پرونده دادم با مامانم شوهرم رفتم مامانم داخل زایشگاه راه ندادن اول زایشگاه یه. زنه اومد گفت خانم شما حق ندارین بیایین داخل مامانم کفت دخترم میترسه زنه گفت مگه ما لولو خور خوره ایم 😑منم دو هزاریم افتاد که از اون زایشگاه های ماما بد اخلاقاس 🤣بعد فهمیدم این نظافت چی بود یه یه ماما مهربون اومد گفت سلام اسمت چیه بعد معاینه کرد خیلی مهربون بود بعد بردم ان اس تی بعد بهم لباس داد بردم تو بخش بخوابم ساعت هفت صبح بود صبحونه گفت خوردی گفتم نه برام صبحونه اوردن بعد منو اوردن برام ناهار ظهر هم انتخاب کردم ابگوشت که جون داشته باشم بعد ساعت ۹ صبح اومدن بهم سرم فشار وصل کردن سرم فشار با یه دستگاهی خودش بر اساس درد هاتون بهتون تزریق میکنه یکم پیشرفته بود دم دستگاهش
مامان جوجه🐣🐥 مامان جوجه🐣🐥 روزهای ابتدایی تولد
پارت آخر زایمان طبیعی🩷

اومد دوباره شکمو ماساژ بد گفت ادرارکردی گفتم نمیدونم پاشدم رفتم مگه می تونستم می سوخت

گریه میکردم قطره قطر به زور گفتم سوزش دارم نمی تونم سخت
گفت مایعات بخور ادرار کن تا رحمت جمع بشه خون ریزی داره منم کلی مایعات خوردم بزور دسشویی کردم اومد چک کرد گفت بهتر شد

ساعت فکن ۷صبح بود رفتم دسشویی دیگه سوزشم رفع شده بود وگرنه از موقع زایمان دسشویی رفتن برای من مثل مرگ بود

بعد اومد که منو به یه شیفت دیگه محرفی کن چکم کردن گفتن عالی شده خون ریزی نداری
ولی من الان ۴روز فکنم مرخص شدم دارم تایپ میکنم هنوز زیر شکم درد داره هنوز اون حس درد یه دقیقه میاد سراغم نمی تونم بشینم از بخیه ها اذیتم تا الان که شیر نداشتم فقط آغوزبود اونم یه قطر سر سینه ام زخم


میخوام بگم بدن با بدن خیلی فرق داره خیلیا بعد طبیعی سر پا شدن من هنوز نمی تونم

با این که یه بدن دودفع زایمان طبیعی انجام داده هرچند فاصله زایمان اول و دوم ۱۱سال ولی باهم فرق داشتن هردو یعنی اگه بشینم از زایمان اولم بنویسم متوجه میشید چقدر فرق داره باهم


پس خودتون باکسی مقایسه نکنید برای من مثل این بود هم درد طبیعی داشتم هم بدش سزارین اینطوری که میگن نمی تونی راه بری زیر شکم درد داره بخیه ها تیر میکشه من تجربه کردم
مامان آیهان مامان آیهان ۱۲ ماهگی
ساعت ۸ صب رفتم بهداشت خاست صدا قلبش بزاره گفت خانوم بو کیسه ابتون میاد برو زایشگاه منم رفتم خونه دوش گرفتم ۱۲ ظهر رفتم زایشگاه معاینه کرد گفت برو سنو بده ببینم اب دورش کم نشده منم رفتم و تا ساعت ۶ نوبتم شد سنو دادم و جوابش بردم گفت عالیه نوار قلبم گرفتن گفت مشکلی نداری برو خونت اگ درد داشتی بیا منم رفتم خونه دیدیم هر ۳ دقیقه کمتر درد شدید دارم گفتم خب بزار اگ زیادتر شد میرم یهو کیس ابم پاره شد و شوهرم خونه نبود داداشم زود اومد دنبالم بردم بیمارستان معاینه شدم گفت بستری بایدد شی و کاراهامو انجام دادن از ۷ عصر درد شدید گرفتم و امپول فشار زدن تو سرمم و دردهام ناجور شدن و ی ماما تنها هی بهم رسیدگی می کردم گفتمش تور خدا کمکم کن دارم میمیرم و دل داریم میداد ک نه چیزیت نیس و هی میگفت با دردات توهم زور بزن اصلا جیغ نزن بچت یچیزیش میشه و پمپ درد با هزارتا خاهش اورد بم وصل کرد ۴ سانت باز شدم ک اوردن واسم پمپ درد و هی معاینه ام می کرد می گفت افزین خوب پیش رفت داری منم از درد دیگه نا امید بودم ک بتونم ولی بلاخره ساعت ۳ بود اومد بیرون و ۲۵۰۰ بود خداروشکر هم چیش اوک بود دستگاه نرفت
مامان پاستیل خرسی مامان پاستیل خرسی ۶ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی، پارت سوم🤭
ببخشید بچه ها، بچه داری کلا مشغولم کرده فاصله افتاد بین پارت ها
خلاصه ببینید اصن خیلییی سرد بود شب زایمانم. رفتیم بیمارستان. اونجا رفتم داخل زایشگاه نشستم برای پذیرش، همون موقع دو تا مادر همزمان فول شده بودن داشتن زایمان میکردن، مراحل جیغ و دادشون بود. یکیشون خونریزی کرده بود داشتن براش خون وصل میکردن، همه ماما ها از این اتاق به اون اتاق، منم دیدم اوضاع کیشمیشی شده با درد هام نشستم منتظر تا بیان😂 یخ پنج دقیقه ای طول کشید تت دیدم صدای گریه بچه اومد، ذوق زدم اشک تو چشام جمع شدا🥲
بعد پذیرش شدم دکتر معاینه کرد گفت تازه سه سانتی😐 برو یه ساعت راه برو تو حیاط و بیا، اینجا من خودم سرماحورده بودم، در حال لرزیدن راه رفتم، شوهرمم زیربغلمو گرفته بود، دردام که می گرفت اذیت میشدم واقعا، رفتم بعد یه ساعت باز سه سانت بودم، مامای بخش جدای از دکتر شیفت گفت اگه ماشین داری برو خونتون سه ساعت دیگه بیا، دیگه منم حوصله سرمای حیاط و زایشگاهو نداشتم، با شوهرم برگشتیم خونه، من به حدی لرز داشتم که شوهرم پتو داد روم زیر پتو سشوار گرفت که گرم بشم، دردام اینجا وقتی می گرفت نفسمو می برد دیگه، ولی جالبش اینجاست که دو ساعتی که خونه بودم خیلی زود گذشت، کلا درد های زایمان رو انگار منگ بودم و درد می کشیدم، دو ساعت برام مثل نیم ساعت رد شد، برعکس من قبلا فکر میکردم وقتی درد دارم زمان دیر میگذره ولی این طور نبود

بقیشم الان میذارم