سلام دلم میخاد حرفامو بخونید
من زایمان خیلی بدی داشتم ،بعد از ۲۰ ساعت زجر کشیدن و شکنجه شدن ک رحمم باز نشد حتی یه سانت اورژانسی سزارین شدم ودرد سزارین رو‌هم کشیدم بچم داشت خفه میشد و ریکاوریش کردن
بعدشم زردی داشت و شیر من کمش بود دکتر براش شیر خشک نوشت منم ک نمیتونستم بهش شیر بدم چونکه عمل کرده بودم
من بخاطر زایمان سختی ک داشتم شبا تو خواب گریه میکردم
ولی اطرافیانم روحیمو بدتر مردن شکمم هنوز نرفته هرکس یه نظر میده چرا شکمت نرفته ،همیطوری میمونه شکم بندتو نباید در بیاری
قلبم از حرفاشون درد گرفته ، تازگیا اینکه چرا شیرت کمه
چرا شیر خودتو نمیدی چرا سینتو نمیگیره چرا بچه رو بدبخت میکنی
حتی شده بزور سینمو کذاشتن دهن بچه و بچه انقد زور زده ک نگیرش ک خون از نافش اومده .کارم به جایی رسیده ک رفتم تو حیاط هوایی بخورم زن همسایمون منو دید گفت انکار شکمت هموطور مونده حتی سوال کرد شیرتو میخوره شیر داری
دلم میخاد بچه رو بدم مامانم و برم از اینجا برم یه جای دور خودمو تو ایینه میبینم حالم بد میشه دیگه از دست حرفای بقیه کلافم
دلم خواست این حرفارو یه جایی بگم ک حداقل خالی بشم .

۱۹ پاسخ

الهی دورت بگردم عزیزم

چه خوب شد ک گفتی
ماها همه درکت میکنیم

خدایی هیچ کس مادری ک زایمان کرده رو خوب درک نمیکنه

هرکسی میخواد یه جور دلسوزی کنه

من مادرشوهرم تا از اتاق زایمان اومدم بیرون بهم گفت تو شکمت یه بچه دیگه ام هست برو اونم بدنیا بیار بعد بیا
از اینجور آدمای بی درک و شعور زیاد اطرافمون پیدا میشه
اگه توانش ک داری ک جوابشون و بدی پس معطل نکن ولی اگه رو در وایستی داری سریع برو خونت یا ازشون دورشو
اینطوری ذهنت آروم میشه
الان فقط باید ب خودت و بچت فکر کنی حرف دیگران مهم نیست

عزیزدلم درکت میکنم،من روز دوم زایمانم مادر شوهرم با هرکی حرف میزد می‌گفت شکمش انقدر بزرگه انگار اصلا زایمان نکرده وحشتناکه شکمش،بعد هم شیرخشکی شد چون شیرم کم بود و آب بدنش کم دکتر براش شیرخشک تجویز کرد بعد از ۲۷روز تلاش برای شیرخوردنش کلا دیگه ناامید شدم شیرخشک دادم دیگه سینه خودمو نگرفت،مدام تا همین امشب هرکسی رسید سرزنش کرد که شیرخشکی کردی بچه رو که خودتو راحت کنی،قشنگ حالتو میفهمم اما تو مث من غصه نخور عذاب وجدان نداشته باش تو بهترین مادر دنیایی برای بچه ات و از خودت کسی دلسوز تر نیست براش،پیش همه محکم باش با قاطعیت بگو شیرخشک برای بچه ام بهتره.
والا شکم هم تازه بعد از ۴۰روز کم کم خودش جمع میشه هرچی هم بمونه با ورزش درست میشه این روح آدمه که بیشتر نیاز به مراقبت داره

عزیزم قوی باش
و بدون در این شرایط هم هیچکس نمیتونه به اندازه تو قوی باشه!
این شرایط طبیعی و گذراست و برای همه به شکلی پیش میاد و از اونجا که بعد از زایمان زن حساس تر هست، چون درد داره، شرایط جدیدی رو تجربه میکنه و حتی درگیر افسردگی بعد از زایمان میشه، این شرایط براش سختتر از حالت عادی میشه.

به حرف های دیگران حساس نشو، و خیلی محترمانه بهشون بگو که حرفاتون داره آزارم میده. و تمرکز و خوشحالیت رو بذار رو خودت و نی نی.
و بگو هیچکس نمیتونه خوشحالی منو خراب کنه، من قوی تر از همه این حرفها هستم!
♥️

میفهممت شرایط بعد زایمان به خودیه خود همینجوریش سخت هست اطرافیان با حرفهای بی خودشون داغون میکننت ولی ازت می‌خوام خودتو سرزنش نکنی قوی باشی و جواب تک تکشونو بدی اگه تو تنهاییت گریه ت افتاد اصلا اشکالی نداره تو به اون گریه ها احتیاج داشتی مطمعن باش اوضاع احوالت خوب میشه.تو یه مامان قوی هستی اینو مطمئن باش

الهی بمیرممممم برات
چقدر چقدر چقدر منی تو زایمان اولم🥲
ببخشید ولی داری افسرده میشی
بنظرم دیگه خونه مامان موندن کافیه و خودت از پس همه کارا برمیای
برو خونه خودت کمو زیادهمه چیو تا یه هفته یاد می‌گیری
اصلا ب حرفای بقیه توجه نکن
درسته سخته و نمیشه خودم درکت میکنم ولی تا تو ذهنت اومد بگو اونا ک جا من نیستن خدایا تو موقعیت من بزارشون
بسپار ب خدا و سوره والعصر بخون
ببین سزارین یکم دیر شکم میره تو
من شخصا ۶۰ تا بودم شدم ۸۰ تا
بعد زایمان هم خیلی کم نکردم شدم ۷۵ تا
ت شیر دهی هم شدم ۷۲ و موندم همینطوری
بعد یک سال و خورده ای ورزشو شروع کردم و از ۷۲ رسیدم به ۵۳
من خیلی صبر کردم چون شیر خودمو میخورد
ولی شما الان شیر خشک میدی راحت تری
برو ورزش
یا نسکافه گانودرما بخر اونم خیلی ب کم شدن وزن کمک میکنه.
بزن اینترنت میاد عکسش

عزیزم طول میکشه شکم جمع شه نگران این موضوع نباش دخترخالم تاچندوقت بعدزایمانش شکمس بزرگ بودالان همچین شکمش تخت شده فقط احتیاج ب زمان داره،ماشاالله دوربریاهمه متخصصن توهمه ی زمینه هااصلاتوجه نکن تویه مادری بده بچتوک نمیخوای اگه سینه نمیگیره تقصیرتونیست عزیزم خودتوسرزنش نکن

میفهمت عزیزم.خیلی سخته خیلی. به منم همین حرفا رو زدن. درسته زایمان سخته اما سخت تر از اون به نظرم حرف مفت بقیه س. بخاطر حرف بقیه خودتو بچه تو اذیت نکن کاری رو انجام بده که از نظرت درسته

هعی یاد روزای اولم افتادم چقدر گفتن شیرخشک نده و فلان و چیکار یعنی باتری و لرز ب بدم شیر خشک میدادم خودم اصلا شب نداشتم بچم سه شبانه روز گشنه و سینمو می‌گرفت اما چون شیرنداشت همش گریه میکرد یک آدم زبون نفهم همش اصرار داشت که سینتو بده شیر میاد هرچی میگفتم هیچی نمیاد بچه از گشنگی هلاک میشه حالیش نمیشد و نمیزاشت شیرخشک بدم ...چقدر در مورد این موضوع و چیزای دیگه بهم استرس و عذاب وجدان دادن حالا بماند کارها و حرفهای دیگشو....

عزیزم ب حرفاشو اهمیت نده. ب خودت وبچت فکر کن حرف های اطرافیانم ب یه طرفت بگیر

سلام عزیزم من درکت میکنم چون همه اینا سر خودم اومده منم مثل شما زایمان سختی داشتم دوبار بچم ایست قلبی کرد بچه تو کانال زایمان نبود میخواستن سزارین کنن خداروشکر یه ماما اومد نجاتم داد گفتم بچم مرد خودم اکسیژنم رفت داشتم میمردم خیلی بخیه خوردم کسی کمک حالم نبود جاريم بهم گفت چرا شکمت کوچیک نشده شیرم ندارم شیر خشک میدم بعد زایمان افسردگی گرفتم اصلا حالم خوب نیست چند تا از بخیه هامم باز شده ولی چیکار کنم مجبورم سر پا باشم بخاطر بچه‌هام شماهم به حرف هیچ کس اهمیت نده بزار بگن

همه تمرکزت و بزار رو تقویت و رسیدگی به خودت و بچه ات،تو باید سرپا باشی تا بچه و همسرت سرپا باشن،با فکرکردن به حرفای الکی بقیه حال خودتو خراب نکن حتی اگه دیگران در حقت کم لطفی دارن تو خودت هوای خودتو داشته باش،متاسفانه همه جا از این خبرها هست
مراقب خودت و دردونه ات باش خدا شما رو برا هم نگه داره

آروم باش عزیزم فقط به فکر خودت و پچت باش اصلا ول کن بقیه رو
مهم خودتی
هر کی میرسه یه نظری میده قرار نیست همه نظر ها برات اهمیت داشته باشن که

منم توهمین شرایطم اکثرا همینیم ناراحت نباش

عزیز دلم
این افسردگی بعد زایمان حق داری اطرافیانتم خیلی اشتباه می‌کنند من یادم سر پسرم که زردی داشت شوهرمم نبود مامانمم فوت شده خونه مادرشوهرم بودم دقیقا همش دلم میخواست فرار کنم دائم گریه میکردم از ضعف شدید بدنم هست اینطور چیزا خدا کمکمون کنه از ۴۰ روز به بعد بهتر میشی انشالله
اینهمه بچه هم شیر خشک خوردن کاری نمیشن اصلا غصه نخور

ازاین ادمای بیشعور و بی فرهنگ همجاهست عزیزم غصه نخور فقط به فکر بچت باش حالا شیرتو نخوره شیرخشک هست شکمت نرفته خب نره به کسی ربطی نداره اصلا به حرفای اطرافت اهمیت نده

حرف مردم ولش کن عزیز،همه بعداز زایمان براشون اینجور چیزا پیش میاد،بعد زایمان ده تا ماما و پزشک میان پیش آدم ،همه انگار دکترا دارن،هر کی یه چیز میگه ،برا خودت نذار،

اصلا اهمیت نده عزیزم
بهشون بگو ب شما ربطی نداره من مادرشم سختی ای ک من کشیدمو نکشیدین ک بفهمین بعدم شکمم ب خودم مربوطه
شکمم ب مرور میره اهمیت نده خودتو ناراحت نکن ب فکر بچن باش و اصلا هواست ب حرفاشون نباشه🫂

الهی بگردم حق داری فقط خودت میدونی چی کشیدی اما مطمن باش میگذره این روزام

سوال های مرتبط

مامان nini مامان nini ۱ ماهگی
امروز بچم۱ماهه شد
و من حتی یه عکس دو نفره یا از اون بدتر یه عکس ۳نفره با بچم و شوهرم ندارم

حاملگی پر عذاب و استرسی داشتم ک منتظر بودم با زایمان تموم شه

۲.۳ روز قبل زایمان کلی استرس و ترس از درد عمل و خونریزی و بی حسی داشتم

به تنها چیزایی که فکر نمیکردم نداشتن شیر و زردی و تیرویید بچه و بستری شدنش بود اونم از همون روز ۵ زایمان

نداشتن ارامش ک بخاطر لشکرکشی مهموناداز شهرستان ب بهانه دیدن بچه برام پیش اومد

عذابایی ک خودمو بچم تو بیمارستان کشیدیم

عذاب وجدانی ک هر چقدر یه عده بگن تقصیر من نیست

اما من باز خودمو مقصر میدونم که بخاطر بی شیری و بی تجربگی تشخیص ندادن زردی بچم کارش به بستری کشید و چقدر سوزن خورد و چقدر مظلوم بوده و هست

هر بار که رگش خراب میشد و ازش رگ و انژیوکت جدید میگرفتن با گریه هاش من میمردم

حالام تیرویید شده استرس جدیدم
درد جدیدم ک حتما برا بچم دارو شروع میکنن و باز هر بار ازمایش و گریه و عذاب

یک ماه گذشت اما یه روز خوش نداشتم که مثل بقیه با بچم عکس بگیرم
شوهرم توی حاملکی خیلی هوامو داشت اما اونم بعد از زایمان دیگه مثل قبل نیست

مادرمم ک همیشه فقط بهم غر میزنه کمترین کمکیدنمیکنه تازه مثلا یه جا زندگی میکنیم

امروز برای بار هزارم وقتی بچم گریه میکرد گفت سینتو بده در حالی ک دیده و میدونه شیری ندارم شیرم خیلی کمه و بچه اصلا سینمو نمیخواد


ب منی ک چند روز توnicuبالا سر بچم بودم و حتی نخابیدم میگه تو ظالمی تو مادرش نیستی شیرش ندادی شیر خشکیه

یک ماه گذشت اما من حتی یه عکس از روز بدنیا اومدن بچم با بچم ندارم

چون همونجا تو بیمارستانم ک مادرم همراهم بود انقدر غر زد و قیافه گرفت ک من حتی شوهرمم همراه نگه داشتم

خیلی دلم شکسته
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۳ ماهگی
پارت چهارم




خلاصه ک مامانم یکم خونه رو تمیز کرد ک اگه زایمان کنم دیگه خونه مرتب باشه ...
مامانم رفت خونشون ب کارای خودش برسه ک شب عروسی دختر خالم بود .
منم درد داشتم یکم و دلم میخواست حتما تو عروسی دختر خالم باشم یکم استراحت کردم هربار ک میرفتم دستشویی یکم لباس زیرم خیس میشد ولی دیگه ترشح خونی نداشتم هرچی خواستم خودمو سرگرم کنم ک بیخیال عروسی بشم نشد ساعت ۷شب دیگه پاشدم آماده شدم ک برم زنگ زدم برادر شوهرم ک منو برسونه عروسی رفتم وارد سالن ک شدم مامانم و مادرشوهر سریع اومدن دعوام کردن ک چرا با این حال و روزت اومدی.
منم عادی جلوه میدادم ک انگار هیچیم نیس حس رقص ک نداشتم یه گوشه واسه خودم نشسته بودم هی دردام زیاد میشد و فشار روی واژنم بود ک میترسیدم از جام بلند شم کیسه ابم پاره بشه خواهرم هی اصرار داشت ک بلند شو برو خونه آماده شو برو بیمارستان چرا اینجا نشستی بعد خواهر شوهرم اومد اونم گفت بلند شو برو
(اینم بگم ک من عروس خالمم و واقعا مادر شوهرم و خواهر شوهرم خیلی هوامو دارن ).
نزدیک شام بود ک دردم خیلی شدت داشت جوری ک صورتم در هم جمع میشد از درد خواهر ک همش حواسش به من بود گفت درد داری چرا اینجوری می‌کنی خوب بلند شو برو بیمارستان ک خدایی نکرده اتفاقی میوفته واسه بچه .
دیگه نگران شدم و البته نمی‌تونستم درد رو تحمل کنم نصف مهمونا داشتن شام میخوردن آنقدر درد داشتم ک نمی‌تونستم بمونم شام بخورم ب مامانم و مادرشوهرم ک گفتم آماده شدن ک بریم بیمارستان زنگ زدم ب شوهرم اومد دنبالمون رفتم خونه ساک بچه و مدارک مورد نیاز رو برداشتم و با شوهرم و پدر شوهر و مادرشوهر و مامانم رفتیم بیمارستان .ساعت ۱۰نیم رسیدیم بیمارستان و................