امروز بچم۱ماهه شد
و من حتی یه عکس دو نفره یا از اون بدتر یه عکس ۳نفره با بچم و شوهرم ندارم

حاملگی پر عذاب و استرسی داشتم ک منتظر بودم با زایمان تموم شه

۲.۳ روز قبل زایمان کلی استرس و ترس از درد عمل و خونریزی و بی حسی داشتم

به تنها چیزایی که فکر نمیکردم نداشتن شیر و زردی و تیرویید بچه و بستری شدنش بود اونم از همون روز ۵ زایمان

نداشتن ارامش ک بخاطر لشکرکشی مهموناداز شهرستان ب بهانه دیدن بچه برام پیش اومد

عذابایی ک خودمو بچم تو بیمارستان کشیدیم

عذاب وجدانی ک هر چقدر یه عده بگن تقصیر من نیست

اما من باز خودمو مقصر میدونم که بخاطر بی شیری و بی تجربگی تشخیص ندادن زردی بچم کارش به بستری کشید و چقدر سوزن خورد و چقدر مظلوم بوده و هست

هر بار که رگش خراب میشد و ازش رگ و انژیوکت جدید میگرفتن با گریه هاش من میمردم

حالام تیرویید شده استرس جدیدم
درد جدیدم ک حتما برا بچم دارو شروع میکنن و باز هر بار ازمایش و گریه و عذاب

یک ماه گذشت اما یه روز خوش نداشتم که مثل بقیه با بچم عکس بگیرم
شوهرم توی حاملکی خیلی هوامو داشت اما اونم بعد از زایمان دیگه مثل قبل نیست

مادرمم ک همیشه فقط بهم غر میزنه کمترین کمکیدنمیکنه تازه مثلا یه جا زندگی میکنیم

امروز برای بار هزارم وقتی بچم گریه میکرد گفت سینتو بده در حالی ک دیده و میدونه شیری ندارم شیرم خیلی کمه و بچه اصلا سینمو نمیخواد


ب منی ک چند روز توnicuبالا سر بچم بودم و حتی نخابیدم میگه تو ظالمی تو مادرش نیستی شیرش ندادی شیر خشکیه

یک ماه گذشت اما من حتی یه عکس از روز بدنیا اومدن بچم با بچم ندارم

چون همونجا تو بیمارستانم ک مادرم همراهم بود انقدر غر زد و قیافه گرفت ک من حتی شوهرمم همراه نگه داشتم

خیلی دلم شکسته

۱۵ پاسخ

عزیزم درکت میکنم
طاقت بیار..
انگار عادیه سر قریب به اتفاق نوزادان باید عیب بذارن و سوراخشون کنن
بچه منم هر هفته در حال آزمایش بود جون به لب شدم هی گفتن مشکل انعقاد خون داره ممکنه خونریزی مغزی کنه و فلان و بهمان.‌‌ هنوز کابوس اون روزها همراهمه
اون لحظه که بچه م یه پایش سیم نوار بود یه پاش آنژیوکت و به چشمش بند زده بودن هیچوقت یادم نمیره
صبح و آزمایش خون و ادرار میگرفتن... هعییییی
برای شنواییشم مارو اذیت کردن.. سونوی لگن انجام دادیم
ولی خداروشکر گذشت و حالش خوب بود
میگذره این روزها
بچه چیزیش نیست
این ازمایشات همه الکیه خوب خوبه حالش فقط طاقت بیار

آخ عزیزم💔تو مادری باید انرژی داسته باشی واسع نی نی عذاب وجدان نداشته باش منم دختر شیر خشکی شده فدای سرمون سالم باشن همه چی حله
امروز یک ماهگی دختر منم هست😍

الان بچتو شیر خشکی کن بهتره... من هر کار کردم دخترم شیر خشک نخورد.... مجبوری شیر خودمو میدم خیلی اذیت میشم هر جا رفتنی... عکسم نداری فدا سرت بزار سه ماهش بشه ی آب بره زیر پوستش بعد سه تایی میرید آتلیه... زردی هم نترس دختر منم داش فقط شیر خشک بده زود دفع میشه... این روزام میگذره خدا با توعه نوکران نباش

ای خواهر دست رو دلم نذار..یکروز قبل سزارین رفتم شهر دیگه مادرم آوردم فرداش . سزارین شدم و اومدم خونه مادرم صب میرفت خونه خواهرش شب میومد... با دوتا بچه آنقدر کار کردم و سرپا موندم و حرص خوردم بخیه ام باز شد روز 8سزارین بردم گذاشتمش تو شهر خودشون و برگشتم و دس تنها تو شهر غریب با خدا جفت بچهامو و زندگیمو هندل دارم میکنم... هیچ کمکی تو خونه نمی‌داد یبار ناهار یا شام. نپخت

چقد ی سری عذابایی ک تو کشیدی منم کشیدم نقاط مشترک دارین کجای تهران زندگی میکنید منم تهرانم؟؟

ای خواهر بیا پیش من،بچم یک ماهشه ولی 13 روزشو بیمارستان بودم سه روز زردی و ده روز بخاطر خونریزی مغزی و تشنج
دقیقا منم داشتم فکر میکردم که مردم ماهگرد میگیرن ولی من سی روزگیش از این بیمارستان به اون بیمارستان
هر کاری کردن نتونستن ازش خون بگیرن
فکر کن شش تا شیشه خون بچم از کجا بیاره پر کنه😭برام دعا کن

چقدر مادرت شبیه مادرمه فرقش اینه من سر این کاراش یه دعوای بزرگ باهاش کردم یک ماه قهر کردم شیرخشک دادم و گفتم به هیچ کس مربوط نیست دیگه بردیم دیگه هرکی تو کاره منو بچه هام دخالت کنه سکوت نمیکنم بچمو ختنه نمیکنم شیرخشک میدم هر جور بخوام بزرگ میکنم به کسی مربوط نیست هر بزرگتری لایق احترام نیست

عزیزم این همه بچه شیر خشکی هست تازه شیر خشک دردسرش بیشتره هم گرونه هم بعدا متوجه میشی چقدر کمبود هست باید کل داروخونه های ایرانو بگردی تا پیدا کنی...
اتفاقا من شبا شیر خشک به بچم میدم روزا شیر خودم چون می بینم شبا کم طاقت و عصبی میشم اگر شیر خودمو بدم شروع میکنم فحش دادن به عالم و آدم برای همین گفتم شیر خشک بدم بنظرم مادری سر حال و شاداب که شیر خشک میده بهتر از مادریه که شیر خودشو میده اما همش عصبی و کم طاقته
خواهر منم یازده بار باردار شد بچش دنیا میومد شیر خودشو میداد بچه نهایت تا دو ماه زنده نمیموند دیگه این آخریو دکتر گفت شیر خودتو نده شیر خشکیش کرد بچه زنده موند
پس عشق و‌محبت مادری ربطی به شیر دادن نداره... بقیه سختی ها هم‌میگذره خاطره میشه بعدا بزرگ شد براش تعریف میکنی چقدر اذیتت کرده به این روزا میخندین

منم عکس ندارم 🙃 از خودم از هیکلم از صورتم بدم میاد اصلا حال خوبی ندارم تو ظاهر خوبمااا ولی از تو داغونم 💔🙃

قشنگ درکت میکنم من انقدر تنها شدم و تنها کارامو کردم از روز اول که بخیه هام باز شد قشنگ ولی بیخیال تو گذشته نمون الان که نینی صحیح و سالم پیشته همسری داری که کمکت میکنه همینا کافیه ازیک ماهگیش عکس بگیرید دیرنشده

منم مثل توام هیچ عکسی ندارم نترس ماه دوم ببر اتلیه

منم اولا کلا شیر نداشتم بعدش شیرم اومد استرس نده همه بچه ها زردی دارن پسر منم زدیش زیاد بود استرس از ی طرف درگیری خانواده ها از ی طرف دیگه همه مشکلاتی دارن دختر نگران نباش نی نی هن خوب میشه

اشکال نداره عزیزم هرچقدر حرص بخوری فایده نداره گذشته الان برو دوش بگیر یه ارایش یکن لباس قشنگ تن خودتو بچت کن به همسرت بگو یه عکس ازت بگیره
خواهر نداری کمکت کنه

عزیزم … میدونم چقدر اذیت شدی . همه این روز ها میگذره . باور کن همه این مشکل ها رو دارن یکی کم یکی زیاد . در مورد دارو هم نگران نباش . اشکال نداره ما خودمون مشکل داریم دارو میخوریم بچه هام مثل ما

گروه تو روبیکا داریم بچه داری خانه داری اقدام بارداری دوست داشتین ایدی بدید

سوال های مرتبط

مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 ۶ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت_پنجم

از ساعت ۶ بخاطر دردایی ک داشتم کمرو پاهام میلرزید (میگن وقتی ۸با ۹ سانت باشی و نزدیک زایمان باشی این لرز میاد که برای من تو همین ۲ سانت میلرزیدم) ربع کم ۹ بود که از کمر بی حسم کردن اما من مدام میلرزیدم بااینکه از کمر ب پایین گرمو بی حس شدم اما این لرز باهام بود تا دو‌ ساعت بعد عملم
سریع دکترم اومد ک خداروشکر دکتر ماهری بود و سریع شروع کردن از سایه متوجه میشدم ک چخبره و فشارو روی شکمم حس میکردم بااینکه بی حس بودم یکم گذشت ک صدای بچم بلند شد و من اشکام میریختن🥹😭 اینقد گریه کردمو خداروشکر گفتم که بچم سالمه…فقط اشک میریختم و به روزی ک گذرونده بودم فک میکردم ک اینهمه سختیو درد کشیدم تا زایمان کنم اما سزارین قسمتم شد بعدش دیگه بردنم ریکاوری و همسرم اومدو کلی قربون صدقم رف و من اشکام میریخت دیگه بی حس بودم دردی حس نمیکردم بعدش ک بی حسی رف زخمم درد می‌کرد ک پمپ درد گرفتم ک زیاد تاثیر نداشت اما خب دردش ب اندازه ی دردی ک موقع طبیعی کشیدم نبود
مامان فرهان مامان فرهان ۶ ماهگی
سلام دلم میخاد حرفامو بخونید
من زایمان خیلی بدی داشتم ،بعد از ۲۰ ساعت زجر کشیدن و شکنجه شدن ک رحمم باز نشد حتی یه سانت اورژانسی سزارین شدم ودرد سزارین رو‌هم کشیدم بچم داشت خفه میشد و ریکاوریش کردن
بعدشم زردی داشت و شیر من کمش بود دکتر براش شیر خشک نوشت منم ک نمیتونستم بهش شیر بدم چونکه عمل کرده بودم
من بخاطر زایمان سختی ک داشتم شبا تو خواب گریه میکردم
ولی اطرافیانم روحیمو بدتر مردن شکمم هنوز نرفته هرکس یه نظر میده چرا شکمت نرفته ،همیطوری میمونه شکم بندتو نباید در بیاری
قلبم از حرفاشون درد گرفته ، تازگیا اینکه چرا شیرت کمه
چرا شیر خودتو نمیدی چرا سینتو نمیگیره چرا بچه رو بدبخت میکنی
حتی شده بزور سینمو کذاشتن دهن بچه و بچه انقد زور زده ک نگیرش ک خون از نافش اومده .کارم به جایی رسیده ک رفتم تو حیاط هوایی بخورم زن همسایمون منو دید گفت انکار شکمت هموطور مونده حتی سوال کرد شیرتو میخوره شیر داری
دلم میخاد بچه رو بدم مامانم و برم از اینجا برم یه جای دور خودمو تو ایینه میبینم حالم بد میشه دیگه از دست حرفای بقیه کلافم
دلم خواست این حرفارو یه جایی بگم ک حداقل خالی بشم .