پارت چهارم




خلاصه ک مامانم یکم خونه رو تمیز کرد ک اگه زایمان کنم دیگه خونه مرتب باشه ...
مامانم رفت خونشون ب کارای خودش برسه ک شب عروسی دختر خالم بود .
منم درد داشتم یکم و دلم میخواست حتما تو عروسی دختر خالم باشم یکم استراحت کردم هربار ک میرفتم دستشویی یکم لباس زیرم خیس میشد ولی دیگه ترشح خونی نداشتم هرچی خواستم خودمو سرگرم کنم ک بیخیال عروسی بشم نشد ساعت ۷شب دیگه پاشدم آماده شدم ک برم زنگ زدم برادر شوهرم ک منو برسونه عروسی رفتم وارد سالن ک شدم مامانم و مادرشوهر سریع اومدن دعوام کردن ک چرا با این حال و روزت اومدی.
منم عادی جلوه میدادم ک انگار هیچیم نیس حس رقص ک نداشتم یه گوشه واسه خودم نشسته بودم هی دردام زیاد میشد و فشار روی واژنم بود ک میترسیدم از جام بلند شم کیسه ابم پاره بشه خواهرم هی اصرار داشت ک بلند شو برو خونه آماده شو برو بیمارستان چرا اینجا نشستی بعد خواهر شوهرم اومد اونم گفت بلند شو برو
(اینم بگم ک من عروس خالمم و واقعا مادر شوهرم و خواهر شوهرم خیلی هوامو دارن ).
نزدیک شام بود ک دردم خیلی شدت داشت جوری ک صورتم در هم جمع میشد از درد خواهر ک همش حواسش به من بود گفت درد داری چرا اینجوری می‌کنی خوب بلند شو برو بیمارستان ک خدایی نکرده اتفاقی میوفته واسه بچه .
دیگه نگران شدم و البته نمی‌تونستم درد رو تحمل کنم نصف مهمونا داشتن شام میخوردن آنقدر درد داشتم ک نمی‌تونستم بمونم شام بخورم ب مامانم و مادرشوهرم ک گفتم آماده شدن ک بریم بیمارستان زنگ زدم ب شوهرم اومد دنبالمون رفتم خونه ساک بچه و مدارک مورد نیاز رو برداشتم و با شوهرم و پدر شوهر و مادرشوهر و مامانم رفتیم بیمارستان .ساعت ۱۰نیم رسیدیم بیمارستان و................

۶ پاسخ

بقیشم بنویس خب جمیله خانوم😂😂

ووی چقدر مثل منی
منم دختر اولمو‌ شب یلدا بود اینقدر رقصیدم همه میگفتن نرقص زایمان می‌کنی گوش نکردم بعد دو روز زایمان کردم 🤣🤣

وای شام نخوردی ینی اینهمه زحمت کشیدی رفتی😒🤣

😂😂
کم مونده بود همونجا قابله بیاری زایمان کنی تا عروسی از دست ندی🤣

چقد تو مث منی 🤣🤣 منم همین جورم وقت عروسیای درجه یک دم زا هم میرم

چه جرعتی داشتی من یکم درد داشتم سریع رفتم بیمارستان🤣

سوال های مرتبط

مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۲ ماهگی
پارت دووو😂😂

آرایش شدم و رفتم عروسی استرس داشتم نکنه واقعا همین درد زایمان باشه با خودم میگفتم اگه همین درد زایمانه ک زیاد سخت نیست و بچه قرارع زود ب دنیا بیاد .
دیگه اون شب رقصیدم زیاد هی بهم گیر میدادن ک نرقص کیسه آبت پاره نشه ای وسط تو این شلوغی نگران این بودم ک امشب با وجود این دردا آنقدر رقصیدم اگه موقع زایمانم باشه و برم بیمارستان عروسی دختر خالم ک فردا شب هست رو نیستم ..
ااز دردام ب کسی نگفتم ک استرس میدادن عروسی تموم شد دردا من با همون فاصله پنج دقیقه می‌گرفت اما با شدت بیشتر انگار نمی‌خواستم باور کنم ک این دردا علائم زایمانه.
دیگه شوهرم اون شب بعد عروسی رفت سرکارش منم رفتم خونه بابام خوابیدم دردام زیاد بود مامانم هی میپرسید زهرا خوبی چرا آنقدر تند تند میری دستشویی .
من چون عادی جلوه بدم میگفتم ن اگه درد داشته باشم ک نمیزاشتم شوهرم بره سرکارش .خلاصه درد پریودی شدید داشتم و هی ترشح با رگه خونی و فشار خیلی زیاد روی واژن داشتم ک اصلا با وجود اون همه خسته گی نتونستم حتی یک ساعت بخوابم ساعت ۳ک رفتم دستشویی دیدم ترشح خونی دارم ترسیدم ولی از زایمان بیشتر می ترسیدم با خودم میگفتم ن چیزی نیس بزار صب ب ماما زنگ میزنم ببینم چیکار کنم اما آنقدر درد داشتم ک ب ناچار ساعت ۴بود مامانم رو بیدار کردم و شرایط رو توضیح دادم ........
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۲ ماهگی
پارت سوم..

دیگه دردام رو ب مامانم توضیح دادم مامانم منم ک حساس و استرسی سریع هول کرد شماره ماما همراهم رو گرفت و شرایط رو توضیح داد ماما گفت زایمان نزدیکه اگه درداش با فاصله ی کم هست و ترشح با رگه های خونی یعنی آماده باش ولی دیر نمیشه واسه زایمان میتونی الان نری بیمارستان تا دردات شدت بگیره منم از خدا خواسته ک تو مراسم عروسی دختر خالم باشم گفتم خوب نمیرم بیمارستان تا ببینم چی پیش میاد ولی مامانم اجازه نداد .دیگه شوهرمم نبود پدر شوهرم منو مامانم و مادر شوهرم رو رسوند بیمارستان ساعت ۴.۵صبح رسیدیم بلوک زایمان همه جا ساکت و تاریک بود دگه رفتم شرح حال دادم و معاااینه شدم ....
بیشرف یه جوری معاینه کرد ک داغون شدم نمی‌تونستم راه برم ن بشینم ...
گفت دهانه رحمت تازه ۱.۵سانت باز شده میخوای بری بیرون یه صبحونه بخور بعد بیا نوار بگیرم ببینم خوبه .
رفتم صبحانه خوردم ساعت ۶ازم نوار گرفت خوب بود گفت بیا یه معاینه دگه کنم اگه پیشرفت نداشتی و دهانه رحم بیشتر باز نشده برو خونه 😍🚶
دوباره یه معاینه دردناک دگه کرد گفت ن خبری نیس همون ۱.۵سانتع هنوز برو دردات خیلی غیر قابل تحمل که شد باز بیا ....
منم خوشحال ک الان میرم و میتونم برم عروسی دختر خالم .🤩💃💃
ساعت نه رسیدیم خونه یکم خونه رو مرتب کردم البته مامانم زحمت کشید و...........
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۴ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت هشت👉
عکسا تموم شدن ولی من همچنان استرس داشتم وای وای ک درد هم داشتم ساکت بودم چ سخته اینطوری
سوار ماشین شدیم بریم خونه شام بخوریم راه بیوفتیم زنگ مامانم زدم گفتم دیگه شوهرمم میگه زود شام آماده کن آمدیم بخوریم سریع بریم مامانم گفت بیا یه دوساعتم‌ بگزره دردات بکش بریم ک گفتم بیش از حد درد کشیدم بسه حاظر شو گفت باشه ،رسیدیم خونه سریع شام آماده کردیم خوردیم خونه مامانم و من همسایه مامانم هستم زود خوردم با این ک میدونستم نباید چیزی قبل زایمان طبیعی بخورم چون بالا میارم ولی گشنم بود واقعا خوردم اونم آب گوشت😂
تموم کروم رفتم حاظر شدم وای ک حس خوبیه هم استرس هم ترس هم اوج هیجان .منم زودی یه قرآن کوچیک برداشتم ک یادم رفته بود چک کردم چیزی یادم نرفته باشه بعد آمدم بیرون یه چند تا عکس گرفتیم خواهرم یکم فیلم برای یادگاری بمونه.
بابام امد از پیشونیم بوس کرد پسرمم‌ باهاش رف سوار ماشین شدیم رفیتم بيمارستان ،سر راه شورت پوشک یادم رفته بود ک اونم گرفتم تکمیل...

بارداری .زایمان
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۲ ماهگی
پارت پنجم



رفتیم بخش بلوک زایمان دوباره گفت باید معاینه بشی منم چون معاینه شده بودم قبلاً خیلی درد داشت میترسیدم دیگه معاینه کرد و گفت دوسانته بستری ک نمی‌کنیم ولی بیرون از بیمارستانم نباید بری میخوای برو واسه استراحت نماز خونه میخوای تو راه رو قدم بزن پله بالا پایین کن تا ب زایمانت کمک کنه .
با مادر شوهرم رفتیم نماز خونه مامانم داخل ماشین بود یک همراهی میتونست بمونه پیشم .مادر شوهرم رفت پتو بیاره دیدم هردوشون باهم اومدن .
من آنقدر تو راه رو قدم زدم پله بالا پایین کردم مامانم کمرم رو ماساژ داد ک دیگه رمق نداشتم دردا هی بیشتر میشد کلافه شده بودم همش میگفتم کاش سزارین میشدم هرچی پول میخواست میدادم .مثل .......پشیمون بودم ولی فایده نداشت آنقدر راه رفتم ک سرم گیج میشد یه لحظه نشستم روی صندلی های داخل راه رو از شدت درد بالا آوردن آنقدر حالم بد بود ک قابل توصیف نیس ساعت ۴صب کمر درد خیلی بدی منو گرفت ک خودمو ب زمین میزدم رفتم ب پرستار همونجاگفتم تنها کاری که میتونست انجام بده همون معاینه بود البته گفت برو اول صبحانه بخور نوار بگیرم بعد معاینت کنم من خوشحال ک معاینه کردن چند ساعت عقب تر افتادرفتیم صبحانه خوردیم من آنقدر درد داشتم ک میلم نمی‌کشید اصلا چند لقمه ب اسرار بقیه خوردم چون گفت یه چیز شیرینم بخوری حتما یه دونه رانی خوردم دوباره رفتم پیش پرستار واسه نوار رو تخت دراز کشیدم دستگاه رو وصل کرد روی شکمم یه ده دقیقه وصل بود آنقدر درد داشتم تحمل نداشتم نوار ب پایان برسه پرستار دید درد دارم نوار نگرفت گفت ولش کن پاشو معاینت کنم بلند شدم معاینه شدم گفت چهار پنج سانته چقدر خوشحال بودم لباس آورد گفت بپوش ک آماده بشی بستری بشی لباسارو پوشیدم و.
مامان 👑فسقلی هام👑 مامان 👑فسقلی هام👑 ۱ ماهگی
خانوما میخوام تجربه زایمان طبیعی مو واستون بزارم

تجربه زایمان طبیعی پراز چالش من😍 پارت یک:
هفته 39بارداری بودم و خیلی واسم سخت بود راه رفتن و بلند شدن وقتی هم ک دراز میکشیدم از دردواژن و پهلوخوابم نمیبرد دلم میخواست هرچه زودترزایمان کنم و راحت بشم ولی وقتی ب اون تکون خوردناش و سکسکه زدناش فک میکردم اشک توچشمام جمع میشد دلم میخواست تا ب ابد وصله جونم باشه و کسی ازم نگیرتش چون عاشق دختر بودم و با وجود سختی های خودم دلم میخواست تودلم بمونه جوجه🐣
خلاصه این روزای اخر ترشحاتم خیلی زیاد شده ینی باهرنشست و برخواست لباس زیرم خیس میشد یکم زنگ زدم ب مامانم گفتم گفت اگه میخوای یه سربروزایشگاه ببین کیسه ابت نباشه یه وقت خلاصه رفتم حموم یه دوش گرفتم 💧و شیو کردم🙈مادرشوهرم پیش بچه هام بود خیالم راحت بود ولی ته دلم میدونستم الان موقعش نیس لباس پوشیدم شوهرم اماده شد ک بریم دیدم پسر بزرگم ک سه ونیم سالشه گریه میکنه ک منم با خودتون ببرین اونم بردیم رفتم سریع بیمارستان ماما گف برو تو اتاق خلاصه ک یکم علاف شدم اومدمعاینه کرد گف دهانه رحمت دوسانته ولی تست کیسه اب منفی نشون داده
مامان سلنا مامان سلنا روزهای ابتدایی تولد
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان ماهانا🦋حسام مامان ماهانا🦋حسام ۱۴ ماهگی
#زایمان طبیعی پارت ۲😊
از پیش دکتر اومدم خونه و منتظر دردا و ادامه دادن به ورزش ها و پیاده روی ولی همچنان بی درد وارد ۳۹ هفته شدم و همچنان علائمی نداشتم فقط احساس سنگینی و خستگی داشتم و دلم میخواست فقط بخوابم ولی خب منم بیخیال نمی‌شدم و ورزش میکردم خلاصه بیستم اردیبهشت به اصرار خواهر شوهرم ک درد نداری و این خوب نیست باید بری بیمارستان کنترل کنی ببینی چطوری بچه در چه حاله ولی من همچنان بیخیال بودم ک حرکات بچه کلا کم شده بود و یجورایی خودم یکم ترسیدم و ساعتای ده شب رفتم بیمارستان تامین اجتماعی ولی خیلی شلوغ بود و جواب نمیدادن منم گفتم زنگ بزنم دکترم و برم مطبش ولی خواهر شوهرم گفت بریم بیمارستان نبی اکرم اونجا بهتره برا معاینه برو و ببین چه در چه حاله خلاصه رفتیم اونجا و ساعت دوازده شب معاینه شدم گفتم درد ندارم هیچ علائم خاصی از زایمان ندارم ک گفت چهار سانت رحم بازه و باید بستری بشی و بچه هم بالای رحم و اصلا وارد لگن نشده و باید با آمپول فشار زایمان کنی منم گفتم خب بزارین برم خونه دردام ک اومد میام گفتن ضربان قلب بچه خیلی بالاس و خطر داره هر چه زود تر زایمان کنی بهتره خلاصه بستری شدم ساعت یک و نیم وبا آمپول فشار و هیچ دردی یک ساعت بعد زایمان کردم اونم بدون هیچ دردی وماما همراه من ک کلی خوشحال بود از اینکه اصلا نفهمید چجوری زایمان کردم و منی ک ده سانت فول بودم و همچنان درد نداشتم و قر میدادم ک معاینه شدم بهم گفت بریم رو تخت زایمان خودمم باورم نمیشد دردام جوری بود که فقط شکمم سفت میشد حالتی ک بچه خودش سفت میکرد دوباره ول میکرد ساعت دو چهل و پنج دقیقه صبح زایمان کردم و پسر نازمو بغل گرفتم وزن پسرم ۳۹۰۰ بود ک واقعا یه چیز عجیبی بود زایمان بدون دردی ک داشتم اینم تجربه من از زایمانم 😊