👈تجربه زایمان پارت هشت👉
عکسا تموم شدن ولی من همچنان استرس داشتم وای وای ک درد هم داشتم ساکت بودم چ سخته اینطوری
سوار ماشین شدیم بریم خونه شام بخوریم راه بیوفتیم زنگ مامانم زدم گفتم دیگه شوهرمم میگه زود شام آماده کن آمدیم بخوریم سریع بریم مامانم گفت بیا یه دوساعتم‌ بگزره دردات بکش بریم ک گفتم بیش از حد درد کشیدم بسه حاظر شو گفت باشه ،رسیدیم خونه سریع شام آماده کردیم خوردیم خونه مامانم و من همسایه مامانم هستم زود خوردم با این ک میدونستم نباید چیزی قبل زایمان طبیعی بخورم چون بالا میارم ولی گشنم بود واقعا خوردم اونم آب گوشت😂
تموم کروم رفتم حاظر شدم وای ک حس خوبیه هم استرس هم ترس هم اوج هیجان .منم زودی یه قرآن کوچیک برداشتم ک یادم رفته بود چک کردم چیزی یادم نرفته باشه بعد آمدم بیرون یه چند تا عکس گرفتیم خواهرم یکم فیلم برای یادگاری بمونه.
بابام امد از پیشونیم بوس کرد پسرمم‌ باهاش رف سوار ماشین شدیم رفیتم بيمارستان ،سر راه شورت پوشک یادم رفته بود ک اونم گرفتم تکمیل...

بارداری .زایمان

تصویر
۳ پاسخ

دکترت کی بود ؟ منم میخوام برم پیامبران

کدوم بیمارستان رفتی راضی بودی

عزیزم بسلامتی قدمش مبارک

سوال های مرتبط

مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۶ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت هفت👉
شروع کردم آرایش کردن‌ در حالی ک دردای من از ثانیه ک از مطب دکتر ساعت ۲ بودم زدم بیرون شروع شد هی میگرفت ول میکرد درد داشتم ولی قابل تحمل بود😩خدایی آنقدر دست دکترم سبک بود تا معاینه کرد از مطب زدم بیرون دردام شروع شد باورم نشد،و همراه آرایش کردن مامانم می‌خندید میگفت انگار دختر من داره میره عروسی🤣چون وقت آتلیه گرفتم سریع ک تا ۷ بریم تو دلم نمونه عکس نگیرم اونم سریع اونجا وقت گرفته بودم شوهرمم امد حاظر بشه ساعت ۷ بریم ،آرایشم ک نصفه شد رژم موند زنگ همسایمون زدم بیاد موهام یکم کرلی‌ کنه تو عکسا قشنگ بشه گفت باشه میام اونم امد زود حاظر شدیم تو اون هیری ویری ک بود منم هی دردام بیشتر می‌شد ولی تحمل میکردم شوهرم تو ماشین میگفت نگاه کن انگار مجبوره در حالی ک خسته بود واقعا با من امد بریم عکاسی و رسیدیم کلی لباس قشنگ هم اورده بود شروع کردیم به گرفتن عکسا پسندیدن لباسا ک بپوشم هی وسط عکسا دردام میومد ولی ساکت بودم وای خخخخخ ....

بارداری .زایمان
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان سلنا مامان سلنا ۲ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۶ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت یازدع👉
هی دردام رف بالا جیغ داد بیشتر پرستار امد گفت بزار معاینه کنم گفت چته هنوز دوسانتی ک داری جیغ اینهمه میزنی فکر میکنم با این داد جیغ الان میزایی گفتم به خدا درد دارم زیاده باز رفت زودی امد دید باز زیاد جیغ میکشم دوباره معاینه کرد گفت پیشرفت کردی ۳ سانتی الان به ماما همراهت زنگ میزنم گفتم سریع زودددد دارم‌میمیرم گفت باشه تا اون بیاد مامانم هی بغل کردم ماساژ داد جيغ هوار ... قبلش مامانم گفتم دلستر بیار ک چون با دلستر خیلی شنگول میشم میدونستم بالا میارم ولی خوردم قبلشم ک دلستر بهترم تا مامانم بیاد یه بار بالا آوردن خیلی و دلستر خوردم باز بالا آوردم بعدش ،ماما همراهم رسید سریع گفت قربونت بشم فدات بشم پاشو بریم تو وان حمون با خوشحالی رفتم ک دردام کم کنه رفتم کمک کرد لخت شدم قربون صدقه میرف هی. ،آب داغ بود با اون داد ک میزدم گفت یواش یواش برو تو وان و خیلی گرم بود وای رفتم خلاصه گفت سجده کن به پشت ضربه بزن انجام دادم و همون کار روند زایمان من واقعا واقعا زود تر کرد خدا خیرش بده، گفت نفس عمیق بکش تو آب کمی خوب بودم خوب ....

بارداری .زایمان
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۴ ماهگی
پارت چهارم




خلاصه ک مامانم یکم خونه رو تمیز کرد ک اگه زایمان کنم دیگه خونه مرتب باشه ...
مامانم رفت خونشون ب کارای خودش برسه ک شب عروسی دختر خالم بود .
منم درد داشتم یکم و دلم میخواست حتما تو عروسی دختر خالم باشم یکم استراحت کردم هربار ک میرفتم دستشویی یکم لباس زیرم خیس میشد ولی دیگه ترشح خونی نداشتم هرچی خواستم خودمو سرگرم کنم ک بیخیال عروسی بشم نشد ساعت ۷شب دیگه پاشدم آماده شدم ک برم زنگ زدم برادر شوهرم ک منو برسونه عروسی رفتم وارد سالن ک شدم مامانم و مادرشوهر سریع اومدن دعوام کردن ک چرا با این حال و روزت اومدی.
منم عادی جلوه میدادم ک انگار هیچیم نیس حس رقص ک نداشتم یه گوشه واسه خودم نشسته بودم هی دردام زیاد میشد و فشار روی واژنم بود ک میترسیدم از جام بلند شم کیسه ابم پاره بشه خواهرم هی اصرار داشت ک بلند شو برو خونه آماده شو برو بیمارستان چرا اینجا نشستی بعد خواهر شوهرم اومد اونم گفت بلند شو برو
(اینم بگم ک من عروس خالمم و واقعا مادر شوهرم و خواهر شوهرم خیلی هوامو دارن ).
نزدیک شام بود ک دردم خیلی شدت داشت جوری ک صورتم در هم جمع میشد از درد خواهر ک همش حواسش به من بود گفت درد داری چرا اینجوری می‌کنی خوب بلند شو برو بیمارستان ک خدایی نکرده اتفاقی میوفته واسه بچه .
دیگه نگران شدم و البته نمی‌تونستم درد رو تحمل کنم نصف مهمونا داشتن شام میخوردن آنقدر درد داشتم ک نمی‌تونستم بمونم شام بخورم ب مامانم و مادرشوهرم ک گفتم آماده شدن ک بریم بیمارستان زنگ زدم ب شوهرم اومد دنبالمون رفتم خونه ساک بچه و مدارک مورد نیاز رو برداشتم و با شوهرم و پدر شوهر و مادرشوهر و مامانم رفتیم بیمارستان .ساعت ۱۰نیم رسیدیم بیمارستان و................
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۶ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت چهار👉
خلاصه سوار ماشین خودمون شدیم رفتیم به سمت بیمارستان من سر راه کلی استرس گرفتم چون هیچ حاظر نبودم ن ساک جمع کردم ن حاظر شدم یعنی از استرس نینی هم شوق هم نگران ک داشتم قلبم داشت کنده میشد از جاش خیلی بد بود .
سر راه به دکتر زنگ میزدم از شانسم برنداشتن نگو تو اتاق عمل بودن دیگه گفتم میرم بیمارستان ببینم چی میگن رفتم گفتن ازه شاید بساری شی آب دورش شده ۷ خیلی کمه یهو اینهمه وای ک نگم برات کلی رفتم اتاق گریه کردم اون پرستار نوار قلب گذاشت دردل کردیم گفتم آتلیه نرفتمساک نیاوردم تو دلم میمونه بدم دوساعت خونه بیام گفت خزر داره نمیشه بری اینجا آتلیه داریم گفتم‌ن خونه میخوام سلک‌جمع کنم خلاصه گذشت تنهایی داشتم هی گریه میکردم
ک رسید نوار خوب بود تست نشتی کیسه اب منفی ک گفتم خیسی احساس میکنم نم یعنی بع زنگ زدن دکتر گفت بره پیش دکتر فلانی تو بیمارستان منم گفتم همون تو بیمارستان دیگه حواسم نبود رفتم پیش سنو دیگه تو بیمارستان اونم گفت خوبه ۱۰ آب دورش....

بارداری .زایمان
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 3
همون موقع بود که ترشحات کشدار خونی دیدم دیگه زنگ زدم به شوهرم گفتم بیا خونه که میخواییم بریم بیمارستان گفت زودی میام خلاصه تا موقعیکه بیاد من پسرمو بیدار کردم مامانم بهش صبحانه داد مامانم گفت بهش نگو که نی نی داره میاد بچست نگران میشه ولی تا از خواب بیدار شد گفت نی نی میخواد بیاد شما خونه رو آماده کردین 😀 دیگه من لباس پوشیدم آرایش کردم ساک ببمارستان و مامانم چک کرد که چیزی جا نذاشته باشم فلاسک و آبجوش کرد شوهرمم رسید فاصله ی دردا ۸ دقبقه ایی شده بود و شدتش بیشتر بود ولی بازم قابل تحمل بود دیگه ما راهی شدیم مامانم از زیر قران ردم کرد با شوهرم جلوی در عکس گرفتیم و سوار ماشین شدیم تو ماشین هم دردا میومد و میرفت بالاخره رسیدیم بیمارستان هفده شهریور ساعت ۱۱ ظهر بود رفتیم زایشگاه شوهرمو پسرم پایین موندن نگهبان گفت فقط با یه خانم میتونم برم بالا با مامانم رفتیم بالا زنگ زایشگاه و زدم و رفتم داخل یه ماما ی میانسال اونجا نشسته بود که ازم سوال کرد مشکلم چیه و چند هفته ام گفتم درد دارم لکه بینی دارم و ۳۸ هفته و شش روزم فشارمو چک کرد ان اس تی گرفت و معاینه کرد گفت ۳ سانت بازی برو پیاده روی کن یه چیز شیرین بخور و ۲ ساعت دیگه بیا یعنی ساعت ۱ ظهر بیا
مامان ماهان و مهراد🩵 مامان ماهان و مهراد🩵 ۲ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی دومم،که گفتم خیلی سخت بود🙂

شب بود ساعت ده و نیم که من شام آوردم بخوریم،یه شام خوشمزه هم پخته بودم چون خیلی دلم اون غذارومیخاست،نمیگم چی بود که هوس نکنین،سر شام حالم بده شد هی دل‌درد گرفتم هی گفتم چیزی نیس ارومیه،چون دل‌درد زیاد می‌گرفتم،ولی این دلدرده فرق داشتهی می‌گرفت شدید میشد ول میکرد،سفره رو جمع کردیم وایسادم ظرفاروبشورم دیدم اصن پاهام داره می‌لرزه یه درد عجیبی می‌پیچید تو کمر و دلم،خلاصه سریع به شوهرم گفتم که بریم بیمارستان حالا چیزی هم نبود نبود فقط بریم یه چکاپ بشم،چون مسیرمون تا بیمارستان یکم دور بود،سریع حاظر شدیم پسر اولمو که دوسالشه گزاشتیم خونه مادر همسرم و ساک هارو برداشتیم و رفتیم تهران بیمارستان،رسیدیم من رفتم تریاژ،فشارم و چک کرد خوب بود هفته مو پرسید گفتم ۳۸هسام،منو فرستاد بلوک زایمان،ساعت دوازده و نیم شب بود،رفتم و نشستم تا یکی بیاد منو معاینه کنه،همون موقع یه خانم دیگه داشت زایمان میکرددرگیر اون بودن،توجه زیادی به من نکردن،خلاصه اومدن سراغ من و سوال پرسیدن
بقیه پارت بعدی تا چند دقیقه دیگه می‌زارم 🫠❤️
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۶ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت سیزده 👉
معاینه کرد گفت ۷ سانتی الان به دکترت زنگ میزنم با این ک فکر می‌کرد هنوز ۵ سانتم دوباره منو میتونه ببره تو وان وزرش بریم ولی کار به اونجا نکشید ،گفت پاشو بریم بیاییم تو وان گفتم نمیشههههه وای فشار رومه کمکککک ،داشتن ک به دکتر زنگ میزدن گفتم مامان شوهرمم بگو بیاد گفته بود زنگم بزن خبرم بده پیش خودم گفتم حیف الان مامانم میره شوهرم میاد ک دوتاشونم خدارو شکر پیشم بودن من هی جیغ داد ک واییییییییییی دکتر کووووو مامان فشار امد بهمممم و جیغ من کم میشد زور میومد زور میدادم وای. وای وای اولش کم کم زور امد ولی شدید گفتم بدوییییییید. اونام ک متوجه شدن سریع فول شدم خودشون گم کردن چون دکتر نیومده بود فکر میکردن هنوز فول نمیشه زود ک از شانسم زود فول شدم معاینه کرد حین درد گفتم چند سانت شدم گفت همون ۸ نهی‌ وایییی جیغ زدم دکترررمممممممم کو پسسسسسسس هی گفت میاد آخر دیگه ناامید شدم میدونستم بچه امد با زوری ک بهم وارد شد گفتم نرو بچه میاد میوفته گفت ن نمیاد وایسا پاهام خم می‌کرد گفتم امد امد نریدددد داشت خودش میدید بچه آمده هی میگفت ن مامانم گفتم مامان بچهههههههه امد مامانم گفت ن زور وارد میشه با این ک من میدونستم امد همون لحضه دیگه دستکش خودش دستش کرد.

بارداری زایمان
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۴ ماهگی
پارت سوم..

دیگه دردام رو ب مامانم توضیح دادم مامانم منم ک حساس و استرسی سریع هول کرد شماره ماما همراهم رو گرفت و شرایط رو توضیح داد ماما گفت زایمان نزدیکه اگه درداش با فاصله ی کم هست و ترشح با رگه های خونی یعنی آماده باش ولی دیر نمیشه واسه زایمان میتونی الان نری بیمارستان تا دردات شدت بگیره منم از خدا خواسته ک تو مراسم عروسی دختر خالم باشم گفتم خوب نمیرم بیمارستان تا ببینم چی پیش میاد ولی مامانم اجازه نداد .دیگه شوهرمم نبود پدر شوهرم منو مامانم و مادر شوهرم رو رسوند بیمارستان ساعت ۴.۵صبح رسیدیم بلوک زایمان همه جا ساکت و تاریک بود دگه رفتم شرح حال دادم و معاااینه شدم ....
بیشرف یه جوری معاینه کرد ک داغون شدم نمی‌تونستم راه برم ن بشینم ...
گفت دهانه رحمت تازه ۱.۵سانت باز شده میخوای بری بیرون یه صبحونه بخور بعد بیا نوار بگیرم ببینم خوبه .
رفتم صبحانه خوردم ساعت ۶ازم نوار گرفت خوب بود گفت بیا یه معاینه دگه کنم اگه پیشرفت نداشتی و دهانه رحم بیشتر باز نشده برو خونه 😍🚶
دوباره یه معاینه دردناک دگه کرد گفت ن خبری نیس همون ۱.۵سانتع هنوز برو دردات خیلی غیر قابل تحمل که شد باز بیا ....
منم خوشحال ک الان میرم و میتونم برم عروسی دختر خالم .🤩💃💃
ساعت نه رسیدیم خونه یکم خونه رو مرتب کردم البته مامانم زحمت کشید و...........
مامان امیرعلی🫶👑 مامان امیرعلی🫶👑 ۱۰ ماهگی