👈تجربه زایمان پارت چهار👉
خلاصه سوار ماشین خودمون شدیم رفتیم به سمت بیمارستان من سر راه کلی استرس گرفتم چون هیچ حاظر نبودم ن ساک جمع کردم ن حاظر شدم یعنی از استرس نینی هم شوق هم نگران ک داشتم قلبم داشت کنده میشد از جاش خیلی بد بود .
سر راه به دکتر زنگ میزدم از شانسم برنداشتن نگو تو اتاق عمل بودن دیگه گفتم میرم بیمارستان ببینم چی میگن رفتم گفتن ازه شاید بساری شی آب دورش شده ۷ خیلی کمه یهو اینهمه وای ک نگم برات کلی رفتم اتاق گریه کردم اون پرستار نوار قلب گذاشت دردل کردیم گفتم آتلیه نرفتمساک نیاوردم تو دلم میمونه بدم دوساعت خونه بیام گفت خزر داره نمیشه بری اینجا آتلیه داریم گفتم‌ن خونه میخوام سلک‌جمع کنم خلاصه گذشت تنهایی داشتم هی گریه میکردم
ک رسید نوار خوب بود تست نشتی کیسه اب منفی ک گفتم خیسی احساس میکنم نم یعنی بع زنگ زدن دکتر گفت بره پیش دکتر فلانی تو بیمارستان منم گفتم همون تو بیمارستان دیگه حواسم نبود رفتم پیش سنو دیگه تو بیمارستان اونم گفت خوبه ۱۰ آب دورش....

بارداری .زایمان

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سلنا مامان سلنا ۲ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۸ ماهگی
تجربه زایمان
۳۹ هفته ۵ روز بودم صب رفتم بهداشت ک نامه بده برم بیمارستان برای اینکه چرا زایمان نمیکنم
نامه داد رفتم بیمارستان معاینه کرد ی سانت باز بودم نوار قلب گرفت گرفت خوبه ولی برای هفته تو باید عالی باشه برو ناهار بخور باز بعد از ظهر بیا ک دوباره نوار قلب بگیریم از صبح هم احساس کمر درد خفیف داشتم اومدم خونه دردام یکم بیشتر شده بود عصر رفتم بیمارستان قبلش هم خونه کلی ورزش کردم تو ماشین احساس خیسی پیدا کردم رفتم بیمارستان گفت کیسه آبت سوراخ شده نوار قلب گرفت گفت خوبه ولی ترشحاتم زرد رنگ بود گفت برو بیمارستان (چون اون بیمارستان زایمان قبول نمیکنه) اومدم خونه ابریزشم بیشتر شده بود اصلا ب ذهنم نرسید از استرس ک چرا ترشحاتم مثل آب نیس چرا زرده
وسایل جمع کردم ی ساعت تا بیمارستان راه داشتم رسیدم تا بیمارستان تو ماشین دردام زیاد شده بود هر ۵ دقیقه ی بار می‌گرفت رسیدم بیمارستان پسرم رو سپردم ب‌ مادر شوهرم رفتم زایشگاه گفت چرا اومدی تخت خالی نداریم چون ۹ آذر بود گفتم آبریزش دارم گفت برو بخواب معاینه کنم تا معاینه کرد دیدم ترشحاتم سبزه گفت آمونیاک غلیظه مدفوع کرده دهانه رحمم هم ۳ سانت بود چون فعالیت زیاد داشتم دهانه رحمم اومده بود پایین اگه دوست داشتین بگین بقیه ش رو هم بنویسیم
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱

خب براتون بگم ک از روزی که فهمیدم باردارم همش میگفتم من باید طبیعی زایمان کنم و برام خوبه و عوارضش کمتره و ...
خلاصه ک چون عمل آپاندیس هم انجام داده بودم قبلا واقعا دوس نداشتم دوباره شکمم پاره بشه و ردش بمونه و کلی درد
تمام کلاس های بارداری و زایمان از ۱۶ هفته تو مرکز خصوصی شرکت کردم مامای خصوصی گرفتم و ماماخصوصی فقط بیمارستان قمر ک خصوصیه میومد منم گفتم اشکال نداره دیگه هزینه ماما خصوصی میدم هزینه بیمارستان هم چون تکمیلی داریم چیزی نمیشه
گذشت تا رسیدم ب هفته ۲۸ رفتم سونو گفتن نینی بریچ
کلی گریه کردم ک ن من میخوام طبیعی زایمان کنم و این چرا بریچه خلاصه ک دور و بری ها همه میگفتن برو سزارین تو بدنت نمیکشه تو طبیعی حتما خواست خدا بوده ک بریچ شده دیگه
دیگه پیش ماماخصوصی نرفتم افتادم دنبال ی دکتر متخصص زنان ک کارش خوب باشه و خلاصه کنار اومدم با سزارین
۳۲ هفته مجدد رفتم سونو ک گفتن سفالیک شده و کار من شده بود گریه ک من میخوام سزارین کنم
دیگه ن دکتر رفتم ن ورزش کردم بین دوراهی مونده بودم
گذشت و گذشت رسیدم ب آخرای ۸ ماه همش استرس زایمان هرشب گریه و کابوس اصلا نمیتونستم کنار بیام با هیچکدوم
رفتم سونو گفتن وزن نینی کمه واسه زایمان طبیعی عالیه
دیگه تصمیمم گرفتم گفتم طبیعی زایمان میکنم حالا ک بچه ریزه
زایمان طبیعی زایمان سزارین
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۶ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت پنچ👉
گفتن آب دورش خوبه زنگ زدن دکتر دکتر گفت یکشنبه بیاد پیشم ‌گفتم کدوم یکشنبه گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس دیگه خلاصه منم شبش زنگ زدم گفتم حالم خوب نیس گفت فردا حتما مطب باش الانم فشارت چک کن به ما بگو رفتم درمانگاه فشارم ۱۰ رو ۶ بود گفت پایینه تا فردا حواست باشه بیا ،رفتم دومین نفر رسیدم اونجا در زدم نشستم با کلی استرس ذوغ منتظر دکتر موندم ک برم داخل ببینم چی میگه هی خودم تو استرس بودم گفتم الان چیکار میکنه چی میگه درد دارم آیا برام کاری میکنه ،بلاخره نوبتم شد رفتم داخل گفتم مریض دیشبتون هستم گفت آهان فهمیدم سنو ها رو نشون دادم گفتم اونجا معاینه کردن گفتم دو فینگر باز هستی گفت الان خودمم معاینه تحریکی برات انجام میدم رفتم رو تخت درد داشت یکم خون امد گفت عادیه گفت تا شب شاید زایمان کنی چون هم وزن نی نی خوبه هم سنو ک دیروز دادی نگران کنندس برو بستری شد زایمان کنی شب اول گفته بود هر وقت درد داشتی برو ولی گفت چون بازی و معاینه کردم درد داری تا صبح نمیمونی برو بستری گفتم شیاف گل مغربی گفت مینویسم کمک کنه یکی الان برو تو خونه یکی ۵ ساعت بعد ولی گفت نمیکشه برو ساعت ۶ بیمارستان بستری شو.....

بارداری .زایمان
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۳ ماهگی
#پارت دوم تجربه زایمان
یه نوار گذاشتم و و شوهرمو بیدار کردم کارمو کردم به مامانم زنگ زدم تو خونه هی راه رفتم دیگه دردام داشت بیشتر میشد دیگه نزدیک هفت صبح بود راه افتادیم . تا بیمارستان هم یک ساعت نیم راه بود بیمارستان فاطمیه همدان
دیگه تو راه همش دردام بیشتر شده بود بلاخره رسیدیم
رفتیم تریاژ اونجا فشار گرف و سونو اینا رو ثبت کرد گفت گفت برو هزینه نوار قلب بده برو نوار قلب بگیرن رفتم اول معاینه کرد گفت ۲ سانتی اون همه درد داشتم کلا ۲ سانت شده بودم 😶گف برو ان اس هم بده ببینم دردات چطورن من صبحونه هیچی نتونستم بخورم تو راه هم همش حالت تهوع شدم یبار ان اس تی گرفت ولی هیچ انقباضی نشون نداد گفت ابمیوه اینا بخور باز بیا بگیرم ببینم چطوره
آبمیوه خوردم دوباره گرفت کلی درد و انقباض نشون دادم گفت ببر به دکتر نشون بده رفتم نشون دادم ساعت ۱۰ بود گفت خوبه برو پیاده روی و پله نوردی کن ۱۲ بیا اینجا ببینم چیکار میکنی بستریت کنم من رفتم بیرون از بیمارستان ولی اومدن دنبالم گفتن باید داخل باشی هر نیم ساعت نوار قلب بگیری دیگه تو سالن همش راه میرم دیگه دردام خیلی زیاد میشد میشستم زمین باز پا میشدم راه میرفتمم میپیچیدم به خودم جوری که پرستار گفت تو حالت خیلی بده بیا لباساتو بدم بپوش تو بستری میشی دیگه لباسامو دادن با کمک مامانم پوشیدم دستبند اینا زدن به دستم دیگه دردام خیلی زیاد شده بودن نزدیک ۱۲ بود دوباره رفتم برا معاینه گفت خوب پیشرفت. کردی ۴ سانت شدی برو بستری شو
ادامه پارت بعدی
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۶ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت هشت👉
عکسا تموم شدن ولی من همچنان استرس داشتم وای وای ک درد هم داشتم ساکت بودم چ سخته اینطوری
سوار ماشین شدیم بریم خونه شام بخوریم راه بیوفتیم زنگ مامانم زدم گفتم دیگه شوهرمم میگه زود شام آماده کن آمدیم بخوریم سریع بریم مامانم گفت بیا یه دوساعتم‌ بگزره دردات بکش بریم ک گفتم بیش از حد درد کشیدم بسه حاظر شو گفت باشه ،رسیدیم خونه سریع شام آماده کردیم خوردیم خونه مامانم و من همسایه مامانم هستم زود خوردم با این ک میدونستم نباید چیزی قبل زایمان طبیعی بخورم چون بالا میارم ولی گشنم بود واقعا خوردم اونم آب گوشت😂
تموم کروم رفتم حاظر شدم وای ک حس خوبیه هم استرس هم ترس هم اوج هیجان .منم زودی یه قرآن کوچیک برداشتم ک یادم رفته بود چک کردم چیزی یادم نرفته باشه بعد آمدم بیرون یه چند تا عکس گرفتیم خواهرم یکم فیلم برای یادگاری بمونه.
بابام امد از پیشونیم بوس کرد پسرمم‌ باهاش رف سوار ماشین شدیم رفیتم بيمارستان ،سر راه شورت پوشک یادم رفته بود ک اونم گرفتم تکمیل...

بارداری .زایمان
مامان غوره مامان غوره ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین در نیکان سپیدقسمت‌اول

من در اصل باید ۲۱اردیبهش میرفتم واسه زایمان
چهارروز پیش که رفتم پیش دکترم‌چون خیلی ترسح سبز داشتم دکترم معاینه کرد و قرص داد
دیروز صبح که رفتم حمام قاطی ترشحاتم خون بود دیگه سریع زنگ زدن بلوک زایمان گفتن بیا
ان اس تی گرفتن خوب بود و اینکه سونو رشد و بیوفیزیکال هم دادم همه چی عالی بود دکتر گفت احتمالا واسه معاینه اس
خلاصه ساعت شش از بیمارستان رفتم خونه
خیلی ترافیک بود تا برسیم خونه ۸ شد خیلی کمرم درد گرفته بود رفتم رو تخت دراز کشیدم که بلکه آروم بشم مدام هم بچم سفت میکرد به شدت درد میومد تا اینکه ساعت ۹ یه صدای تق از تو دلم اومد از ترسم بلند نشدم حسم میگفت کیسه آبمه ولی میترسیدم
تا اینکه پنج دقیقه بعد یهو کلی آب ازم ریخت روی تشک
دیگه اولش حسابی ترسیدم و گریه کردم بعدش شوهرم صدا کردم سریع حاضر شدیم جمع کردیم اومدیم بیمارستان از اون طرف هم به دکترم گفتم اونم گفت شما برو من میام
دیگه تا برسیم بیمارستان ساعت ۱۱شد
دکتر زنگ زده بود بلوک زایمان اطلاع داده بود که من دارم میرم با این شرایط
سریع لباسامو‌ در آوردن نوار قلب گرفتن پرونده تشکیل دادن آنزیوکت و سونداژ وصل کردن حاضر و آماده منتظر بودم اتاق عمل بگه بیا
سونداژ اصلااا درد نداشت لیدوکائین زدن
دیگه دردام خیلی داشت زیاد میشد
همسرم‌اومد رضایت داد و پیش بسوی اتاق عمل....