پارت دووو😂😂

آرایش شدم و رفتم عروسی استرس داشتم نکنه واقعا همین درد زایمان باشه با خودم میگفتم اگه همین درد زایمانه ک زیاد سخت نیست و بچه قرارع زود ب دنیا بیاد .
دیگه اون شب رقصیدم زیاد هی بهم گیر میدادن ک نرقص کیسه آبت پاره نشه ای وسط تو این شلوغی نگران این بودم ک امشب با وجود این دردا آنقدر رقصیدم اگه موقع زایمانم باشه و برم بیمارستان عروسی دختر خالم ک فردا شب هست رو نیستم ..
ااز دردام ب کسی نگفتم ک استرس میدادن عروسی تموم شد دردا من با همون فاصله پنج دقیقه می‌گرفت اما با شدت بیشتر انگار نمی‌خواستم باور کنم ک این دردا علائم زایمانه.
دیگه شوهرم اون شب بعد عروسی رفت سرکارش منم رفتم خونه بابام خوابیدم دردام زیاد بود مامانم هی میپرسید زهرا خوبی چرا آنقدر تند تند میری دستشویی .
من چون عادی جلوه بدم میگفتم ن اگه درد داشته باشم ک نمیزاشتم شوهرم بره سرکارش .خلاصه درد پریودی شدید داشتم و هی ترشح با رگه خونی و فشار خیلی زیاد روی واژن داشتم ک اصلا با وجود اون همه خسته گی نتونستم حتی یک ساعت بخوابم ساعت ۳ک رفتم دستشویی دیدم ترشح خونی دارم ترسیدم ولی از زایمان بیشتر می ترسیدم با خودم میگفتم ن چیزی نیس بزار صب ب ماما زنگ میزنم ببینم چیکار کنم اما آنقدر درد داشتم ک ب ناچار ساعت ۴بود مامانم رو بیدار کردم و شرایط رو توضیح دادم ........

۱۳ پاسخ

وای چه دلی داشتی نگفتی خدایی نکرده اتفاقی برای بچه می افته

بقیه داستان زایمانت هم بزار عزیزم

خوب ادامش؟

مامات کی بود عزیزم ‍؟

بقیش پس

😅چی راحت رقص هم کردی

خیلی دل خوشی داشتی والا 😂 بچه داره میاد تو فکر عروسی فرداشبی

وای چقدر ریسک کردی واقعا نباید سرسری رد شد ۹ ماه ادم صبر میکنه خدای نکرده تموم زحمتا ب هدر نره حالا برا تو بخیر گذشته ولی هیچکس نباید ریسک کنه خون دیدن و درد داشتنو اونم تو ماه اخر

بقیشو بزاررر جالب بود

هرجوری بود از عروسی نگذشتی😂😂

خوشمممم اومد بابااااا 🤣🤣🤣

میخاسته از اول در جریان بزاری چرا از اول ب مامانت نکفتی اخه

چقد رلکس بودی😁

سوال های مرتبط

مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۴ ماهگی
پارت چهارم




خلاصه ک مامانم یکم خونه رو تمیز کرد ک اگه زایمان کنم دیگه خونه مرتب باشه ...
مامانم رفت خونشون ب کارای خودش برسه ک شب عروسی دختر خالم بود .
منم درد داشتم یکم و دلم میخواست حتما تو عروسی دختر خالم باشم یکم استراحت کردم هربار ک میرفتم دستشویی یکم لباس زیرم خیس میشد ولی دیگه ترشح خونی نداشتم هرچی خواستم خودمو سرگرم کنم ک بیخیال عروسی بشم نشد ساعت ۷شب دیگه پاشدم آماده شدم ک برم زنگ زدم برادر شوهرم ک منو برسونه عروسی رفتم وارد سالن ک شدم مامانم و مادرشوهر سریع اومدن دعوام کردن ک چرا با این حال و روزت اومدی.
منم عادی جلوه میدادم ک انگار هیچیم نیس حس رقص ک نداشتم یه گوشه واسه خودم نشسته بودم هی دردام زیاد میشد و فشار روی واژنم بود ک میترسیدم از جام بلند شم کیسه ابم پاره بشه خواهرم هی اصرار داشت ک بلند شو برو خونه آماده شو برو بیمارستان چرا اینجا نشستی بعد خواهر شوهرم اومد اونم گفت بلند شو برو
(اینم بگم ک من عروس خالمم و واقعا مادر شوهرم و خواهر شوهرم خیلی هوامو دارن ).
نزدیک شام بود ک دردم خیلی شدت داشت جوری ک صورتم در هم جمع میشد از درد خواهر ک همش حواسش به من بود گفت درد داری چرا اینجوری می‌کنی خوب بلند شو برو بیمارستان ک خدایی نکرده اتفاقی میوفته واسه بچه .
دیگه نگران شدم و البته نمی‌تونستم درد رو تحمل کنم نصف مهمونا داشتن شام میخوردن آنقدر درد داشتم ک نمی‌تونستم بمونم شام بخورم ب مامانم و مادرشوهرم ک گفتم آماده شدن ک بریم بیمارستان زنگ زدم ب شوهرم اومد دنبالمون رفتم خونه ساک بچه و مدارک مورد نیاز رو برداشتم و با شوهرم و پدر شوهر و مادرشوهر و مامانم رفتیم بیمارستان .ساعت ۱۰نیم رسیدیم بیمارستان و................
مامان اورهان و لیمو🍋💛 مامان اورهان و لیمو🍋💛 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان اول_طبیعی
میخام امروز تجربه زایمان طبیعیم سر پسر اولم براتون بزارم
اخرای۳۶ هفته بودم که کم کم درد پریودی داشتم! اما هیچ تجربه ایی نداشتم و نمیدونستم درد زایمانه چون شنیده بودم ک ماهای اخر ادم درد زیاد میگیره…خلاصه صبح ۳۷ هفته بودم ک ترشح داشتم، بعد هر از گاهی. یدرد میگرفت ک اونقدر زیاد نبود بخوابم توجه کنم شب ساعت۳ نصفه شب بود دردم زیاد شد ب. مامانم گفتم مامان من درد دارم مامانم میگفت اخراشی نترس هیچی نمیشه نیم ساعت نکشید تا خواستم بخوابم یهو کیسه ابم پاره شد ساعت۴ بود ک رفتم حمام، شیو کردم، اومدم مژه گذاشتم ،ارایش کردم همسرم بیمارستان شیفت بود پر از استرس هی زنگ میزد راه افتادی اومدی من میگفتم اسنپ نمیگیره ولی داشتم اماده میشدم😂 خلاصه ساعت۵ از خونه دراومدیم و انقدر ترافیک بود که ساعت۸ اینا بود رسیدم تهران بیمارستان… توراهم ب شدت درد داشتم هی میگرفت ول میکرد! در حدی ک جلو راننده اسنپ روم نمیشد جیغ بزنم صندلی رو. فشار میدادم دهنمو میبستم…رسیدم بیمارستان فوری معاینم کردن گفتن ۸ سانت بازیییی چجوری؟ گفتم هیچی فقط من ورزش زیاد انجام میدادم….
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت سوم تجربه سزارین✍️✍️✍️✍️
خلاصه منم می‌دیم دردام داره بیشتر بیشتر میشه از بیست دقیقه ب رب دقیقه می‌رسید ترس عم کل وجودم برداشته بود ک پام یخ میشد ..دیگ دیدم ساعت ۵ بعد ظهر دل کمرم زود ب زود میگیره ول می‌کنه ب شوهرم گفتم دست نگه دار ب دکتر پول نده ک من دردام بیشتر شد ب صب ساعت ۸ نمی‌رسم دکتر عمل کنه ...شوهرم گفت ی لحظه واستا با دکتر صبحت کنم ببینم امشب عمل میکنع بعدم برم بیمارستان اونجام یکی ببینم ک همین امشب عمل کنه ..هی ساعت نگاه میکردم هم دردام بیشتر میشود ک از ترس ک بیشتر نشه رو مبل تکون نمی‌خورم .شوهرم زنگ زد گفت من با بیمارستان صبحت کردم با هزار بدبختی ک امشب عملت کن دکتر هم تا ساعت ۹ شب مریضاشو ببینه میاد ساعت ۱۰ عمل کنه ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۷ نیم گفتم یا خدا خودت کمکم کن از این بیشتر دردام نشع تا ساعت ۹ اینا طاقت بیارم ساعت هم دیر می‌گذشت ..ساعت ۸ نیم اینا بود ک شوهرم آمد ک میرم پیش دکتر نامه بگیرم ..از این ورم با خودم میگفتم این همه پول دادیم ب دکتر ب عمل هم نرسم از این ورم درد داشتم دعا دعا میکردم زایمان طبیعی نکنم دیگ ساعت ۸ نیم ک دردام بیشتر شود منم با شوهرم رفتم ک دکتر منو ببینه سریع نامه بده دردام هر ۵ دقیقه سوده بود بچه ام پایین آمده بود نمتونستم راه برم دیگ نامه گرفتیم رفتیم بیمارستانا اونجا هم ماما می‌گفت دلیل سزازینت چی مونده بودم چی بگم گفنم خونریزی شدید دارم جفتم جلو ک گفت لباستو بدع پایین نگاه کنم ک دید خشک شورتم دیگ با پارتی ریس بیمارستان آشنا بود نامه گرفتیم رفتیم زایشگاه منم آشنای نداشتم عجیب بود برام زایشگاه....
مامان مانلی و مانیار مامان مانلی و مانیار ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
بعد دو روز رفتن ب زایشگاه بلاخره تاریخ ۱۱ خرداد ۵ صبح بدون درد با دهانه رحم ۲ سانت بستری شدم تا ساعت ۱۰صبح دردام شروع نشد ک سرم بهم زدن و امپول فشار بهم تزریق کردن ک بعد چند دقیقه کم کم دردام شروع شد دردای قابل تحمل ک با دم و باز دم قابل تحمل بود ولی فاصله دردا کم بود ب مامانم اجازه داذن ک اومد داخل زایشگاه چند دقیقه پیشم بود باهاش ک همزمان صحبت میکردم و موقع دردا دم و بازدم داشتم یهو کیسه ابم پاره شد یهویی همینجور هی خیس میشدم ک ب مامانم گفتم ب ماما اطلاع داد گفتم مشکلی نداره بعد چند دقیقه مامانم رفت تا ساعت ۱۲ دردام قابل تحمل بود بعد از ساعت ۱۲ونیم تا ساعت ۱ ظهر دردام شدید بود ک بهشون گفتم اپیدورال برام زدن تو همین زمان هی بهم میگفتن ک بچه سرش درشت تو لگن نیومده ممکن سزارین بشی ک ترسیدم گفتم من دارم دردا تحمل میکنم هر جور شده با دست سرش بکشین تو لگن ک با اجازه دکترم ساعت یک ظهر اپیدورال ک زدن با دست بچه کشوندن تو لگن ساعت ۲و نیم ظهر رو تخت زایشگاه با پنج تا زور محکم بچم بدنیا اومد تو فاصله ای ک اپیدورال تزریق کردن تا زایمانم اثر اپیدورال رفت دوباره برام زدن اثرش کمتر بود کامل دردم ازبین نرفت بهشون گفتم ک تو سرم دستم داروی بی حسی ک حاات خواب الودگی دست میده همزمان زدن
مامان حورا مامان حورا ۱۰ ماهگی
ادامه تجربه زایمان طبیعی
اون شب انگار احساس میکردم ک میخوام دخترمو ببینم احساس شوق داشتم همرا با ترس ولی با اون همه سنکینی پاشدم خونه رو مرتب کردم و وسایل بیمارستان رو اماده کردم و از ساعت 1درد شروع شد درد خفیف پریودی ولی درد کمر شدید دردام ادامه داشتن تا ساعت 5صبح ک دردام و انقباضا منظم شدم رفتم زایشگاه معاینم کردن ک من رحمم 3سانت باز بود خیلی ترسیده بودم یکی از دکترا قبول نمیکرد بستریم کنه دومی اصرار داشت بستری بشم ولی بلاخره بستری شدم با کلی بحث تو اون حال ک منو بردن تو اتاق زایشگاه ساعت 6و نیم بود ک اون دکتره لجباز اومد با لهن مغرورانه گفت تو 37هفته میخوای زایمان کنی بمون منکه اصلا بالا سرت نمیام من تو اون هال اصلا نمی تونستم جوابشو بدم خیلی درد داشتم من ساعت 8 صبح5سانت شدم بدون امپول فشار ولی بعدش دردام خیلی شدید شدن و قابل تحمل بودن ولی من هیچی نخورده بودم واحساس ضعف شدید داشتم اون دردا برام قابل تحمل نبودن شروع کردم ب جیغ زدن....
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۴ ماهگی
پارت سوم..

دیگه دردام رو ب مامانم توضیح دادم مامانم منم ک حساس و استرسی سریع هول کرد شماره ماما همراهم رو گرفت و شرایط رو توضیح داد ماما گفت زایمان نزدیکه اگه درداش با فاصله ی کم هست و ترشح با رگه های خونی یعنی آماده باش ولی دیر نمیشه واسه زایمان میتونی الان نری بیمارستان تا دردات شدت بگیره منم از خدا خواسته ک تو مراسم عروسی دختر خالم باشم گفتم خوب نمیرم بیمارستان تا ببینم چی پیش میاد ولی مامانم اجازه نداد .دیگه شوهرمم نبود پدر شوهرم منو مامانم و مادر شوهرم رو رسوند بیمارستان ساعت ۴.۵صبح رسیدیم بلوک زایمان همه جا ساکت و تاریک بود دگه رفتم شرح حال دادم و معاااینه شدم ....
بیشرف یه جوری معاینه کرد ک داغون شدم نمی‌تونستم راه برم ن بشینم ...
گفت دهانه رحمت تازه ۱.۵سانت باز شده میخوای بری بیرون یه صبحونه بخور بعد بیا نوار بگیرم ببینم خوبه .
رفتم صبحانه خوردم ساعت ۶ازم نوار گرفت خوب بود گفت بیا یه معاینه دگه کنم اگه پیشرفت نداشتی و دهانه رحم بیشتر باز نشده برو خونه 😍🚶
دوباره یه معاینه دردناک دگه کرد گفت ن خبری نیس همون ۱.۵سانتع هنوز برو دردات خیلی غیر قابل تحمل که شد باز بیا ....
منم خوشحال ک الان میرم و میتونم برم عروسی دختر خالم .🤩💃💃
ساعت نه رسیدیم خونه یکم خونه رو مرتب کردم البته مامانم زحمت کشید و...........
مامان آیلین🩷 مامان آیلین🩷 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
من از روز اول ک باردار شدم میگفتم باید طبیعی زایمان کنم و همونطور بود ک بچم سفالیک بود و لگنمم برای زایمان طبیعی خوب بود روز جمعه با درد از خواب بیدار شدم فهمیدم دردام مث دردای قبلا نیست زیر شکمم درد داشتم بیدار شدم رفتم دوش گرفتم وقتی از حموم اومدم بیرون ترشح خونی ازم اومد مطمئن شدم دیگه باید برم بیمارستان ساعت ۳بعدازظهر بود ک رفتم بیمارستان وقتی معاینه داخلی کردن گفتن دردت درد زایمان ولی فعلا دو سانت رحمت بازه برو بگرد راه برو دو ساعت دیگه بیا منم رفتم بعد دو ساعت ک اومدم هنوز دو سانت بودم و دردام شدیدتر میشدن فاصله بین دردام هم کم تر میشد ولی هربار معاینه میشدم فقط دو سانت بودم اخرش دیگه به گریه افتادم من درد شدید داشتم ولی اینا میگفتن ما با این دردا بستری نمی‌کنیم حداقل باید ۴یا۵سانت رحمت باز بشه ک بستریت کنیم خلاصه ساعت ۱۱ شب بود ک با درد زیاد رفتم واسه معاینه گفت تازه رحمت ۳ سانت باز شده گفت برو بگردم رفتم دو ساعت دیگه گشتم وقتی اومدم هنوزم سه سانت بود با درد های شدیدتر بلاخره ساعت ۳شب یکی از ماماها گفت من معاینه تحریکی میکنم تا ۳ سانتت حداقل یشه ۴سانت ک بستری بشی بعد معاینه تحریکی شدم ۴ سانت کیسه آبمم پاره کرد و لباس تنم کردم رفتم تو یکی از اتاق های زایمان از ساعت ۴تا ۶ صبح همون ۴سانت بودم بعد ساعت ۶با معاینه های تحریکی شدم ۷سانت دیگه از درد زیاد به هیچ جا بند نبودم اینقد حالم بد بود ن میتونستم بشینم ن پاشم ن دراز بکشم فقط همه جا رو چنگ مینداختم