پارت سوم تجربه سزارین✍️✍️✍️✍️
خلاصه منم می‌دیم دردام داره بیشتر بیشتر میشه از بیست دقیقه ب رب دقیقه می‌رسید ترس عم کل وجودم برداشته بود ک پام یخ میشد ..دیگ دیدم ساعت ۵ بعد ظهر دل کمرم زود ب زود میگیره ول می‌کنه ب شوهرم گفتم دست نگه دار ب دکتر پول نده ک من دردام بیشتر شد ب صب ساعت ۸ نمی‌رسم دکتر عمل کنه ...شوهرم گفت ی لحظه واستا با دکتر صبحت کنم ببینم امشب عمل میکنع بعدم برم بیمارستان اونجام یکی ببینم ک همین امشب عمل کنه ..هی ساعت نگاه میکردم هم دردام بیشتر میشود ک از ترس ک بیشتر نشه رو مبل تکون نمی‌خورم .شوهرم زنگ زد گفت من با بیمارستان صبحت کردم با هزار بدبختی ک امشب عملت کن دکتر هم تا ساعت ۹ شب مریضاشو ببینه میاد ساعت ۱۰ عمل کنه ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۷ نیم گفتم یا خدا خودت کمکم کن از این بیشتر دردام نشع تا ساعت ۹ اینا طاقت بیارم ساعت هم دیر می‌گذشت ..ساعت ۸ نیم اینا بود ک شوهرم آمد ک میرم پیش دکتر نامه بگیرم ..از این ورم با خودم میگفتم این همه پول دادیم ب دکتر ب عمل هم نرسم از این ورم درد داشتم دعا دعا میکردم زایمان طبیعی نکنم دیگ ساعت ۸ نیم ک دردام بیشتر شود منم با شوهرم رفتم ک دکتر منو ببینه سریع نامه بده دردام هر ۵ دقیقه سوده بود بچه ام پایین آمده بود نمتونستم راه برم دیگ نامه گرفتیم رفتیم بیمارستانا اونجا هم ماما می‌گفت دلیل سزازینت چی مونده بودم چی بگم گفنم خونریزی شدید دارم جفتم جلو ک گفت لباستو بدع پایین نگاه کنم ک دید خشک شورتم دیگ با پارتی ریس بیمارستان آشنا بود نامه گرفتیم رفتیم زایشگاه منم آشنای نداشتم عجیب بود برام زایشگاه....

۴ پاسخ

وای یعنی چی
یعنی تو وایسادی دردت بگیره بعد تصمیم گرفتی سزارین شی یا طبیعی‌؟
خیلی خنده دار نوشتی سرکاریه؟

حیفه بخدا تو درداتو کشیدی بچتم پایینه یکم تحمل میکردی طبیعی زایمان میکردی چیه سزارین چندلایه شکمو پاره میکنن ولی بازم مبارکت باشه قدم نو رسیده

زودتر پارت بعدی رو بذار از تجربیاتت استفاده کنم واقعا نیازمه😢

🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان آراد مامان آراد روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم تجربه سزارین✍️✍️✍️
خلاصه من شبش خونه داییم دعوت بودم پایین دلم می‌گرفت ول میکرد ی لحظه ک نمی‌تونستم بشینم از این ور هم ب کسی نمیگفتم آخ یک هفته ک ماه دردی داشتم همه باز فک میکردن ماه دردی بعدم دردام می‌دیدم منظم نیس میگفتم چرا بگم آمدم خونه ساعت دو شب باز دیدم عجیب پایین دلم میگیره ول می‌کنه ازم ترشح قهوه‌ایی هم میاد مامانم شوهرم بیدار نکردم گفتم بزارم خب معلوم بشه بعد بیدار کنم تا ساعت ۸ صبح ک من راه میرفتم منتظر بودم بیشتر شه دیدم نع کم قابل تحمل از اون ورم خابم داشت از اون ورم مترسیدم بخابم دیگ گفتم ولش خابیدم تا ساعت ۲ ظهر ساعت ۲ ک بیدار شدم باز دیدم درد دارم ب مامانم گفتم . مامانم گفت طبیعی دردات تا بیشتر بشه معلوم بشع .شوهرم از سرکار آمد بهش گفتم من درد دارم فک کنم زایمانم نزدیک چکار کنم سزارین کنم یا نه .شوهرم میدید من مترسم گفت تو بخواهی من همین الان میرم دکتر پول میدم تا سزارین کنه بچه بردار دارع ...تو دلم سزارین دوست داشتم ولی باز دو دل بودم ک یهویی دیدم عجیب پایین دلم با کمرم گرفت با ی ترشح قهوه‌ایی خونی آمد ترس تموم وجودم برداشت گفتم امشب زایمان میکنم رفتم شوهرم بیدار کردم و دستمال خونی بهش نشون دادم .شوهرم میخاست ساعت ۷ بعد ظهر بره پیش دکترم ولی موقع ک دید درد دارم از خون میاد دیگ سریع رفت کارای روند بیمارستان کنه ..اینم بگم اصلن از قبل آمادگی نداشتیم و بیمارستان دولتی هم سزارین اختیاری نمی‌کرد باید خصوصی میرفتم دیگ شوهرم از ساعت ۳ ظهر اون ببین با پارتی اینا بیمارستان اوکی کرد.....
مامان فندق🥹♥️ مامان فندق🥹♥️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت«۵»
اخر
رفتیم تو اتاق زایمان دردام بیشتر و بیشتر میشد سرم زدن برام ساعت هشت شده بود دیگه،با هر درد و انقباض فقط تند تند نفس میکشیدم خدارو صدا میزدم اولاش چاره بود ولی رفته رفته طاقت فرسا میشد دردام هی با هر دردم معاینم میکردن و همش امیدوارم میکردن ک خوب داری پیش میری افرین،همش چشمام ب دهنشون بود ک ببینم چی میگن چن سانتم و کی تمومم،ی چشمم ب ساعت
خلاصه جونم براتون بگه دردا ک ول میشدن انقدر ضعف داشتم از بی خوابی و بالا اوردن زیاد همش چشمام میرفت،دیگ ساعت شد نه و رب دردام خیلی فاصلشون کمتر شده بود،شده بودم هشت سانت،ب حس مدفوع داشتم همینطور پیش رفت تا ساعت شد نزدیک ده اینا گفتن فول شدی دکترم از هشت سانت اومد خودش بالا سرم بود وسیلهاشون آماده کردن همش میپرسیدم کی تمومه میگفتن اخرشی هر وقت گفتیم زود بزن با دردات و همون کارم کردم خیلی خوب پیشترفت دیگ دکتر بالا سرم بود یکی از ماما ها با دست کمک میکرد سر بچه بچرخه یکی شکممو فشار میداد منم زور میزدم فقط و واقعا تا حد مرگگگگ درد داشتم نا نداشتم زرد شده بودم و صدامم در نمیومد اشک ازم سرازیر بود دیگ حس کردم دکتر برشم زد و گف زور اخر رو بزن و بلاخره نیتی اومد سر و شونش ک اومد انگاز دنیا بهم دادن خیلی سبک شدم و یهو همه دردام ناپدید شدن باورم نمیشد نینی رو گذاشتن رو شکمم فقط اشک شوق میریخت از چشمام،بعدم بردنش لباش تنش کنن،دکتر گف دو تا سرفه کن و فوت کن جفتت هم بیاد بیرون اونم اومدو شکمم کامل خالی شد ماما شکممو ماساژ داد یعنی دیگع نایی نداشتم و از ساعت ده و نیم تا یازده و ربع اینجاها بود دکتر داشت بخیم میزد قشنگ حس میکردم ولی س تا بی حسی هم برام زد ک دردم نیاد خلاصه بخیه ها هم تموم شدن
مامان دخملم مامان دخملم ۲ ماهگی
خب اینم تجربه من از زایمان طبیعی

دیروز ساعت شش صب با درد های خیلی خفیف پریودی بیدار شدم فک کردم سردمه چون نمیگرفت ول نمیکرد یکسره بود ولی کم تا ساعت هفت بعد ساعت هفت ک رفتم حموم اب گرم و اسکات اینا یهو دردام شروع به گرفتن و ول کردن کردن و نامنظم و کم بودن دوربرای ساعت ۱ اینا دردام یواش یواش بیشتر شد و منظم گرفت و ول کرد منم هر راه میرفتم پیاده روی میکردم ساعت دو رفتم زایشگاه گفت انقباض داری تقریبا دو سانت بودم شوهرم اومد خواهر شوهرم برداشتیم وسایلم جمع کردیم اومدیم بیمارستان ساعت ۴ بیمارستان اومدیم دردام هی بیشتر میشد تو بیمارستان گفتن ک ۳ سانتم و منو بستری کردم منم هی راه میرفتم ورزش میکردم معاینه کردن کیسه ابم سوراخ شد و دوربرای ساعت ۱۱ شب پنج سانت شدم با درد گفتن ببرین اتاق زایمان چون میتونشتم طبیعی بیارم خب رفتم دستگاه ان اس تی بستن سرم بستن معاینه کردن سر بچه هنوز اماده نبود پایین نبود زیاد هر وقت دردم میومد زور میدادم به خودم تا بچه پایین بیاد خلاصه دوربر ساعت ۱ سر بچه اومد
مامان آرسام🩵وآیلین💜 مامان آرسام🩵وآیلین💜 ۱۵ ماهگی
مامان مانلی و مانیار مامان مانلی و مانیار ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
بعد دو روز رفتن ب زایشگاه بلاخره تاریخ ۱۱ خرداد ۵ صبح بدون درد با دهانه رحم ۲ سانت بستری شدم تا ساعت ۱۰صبح دردام شروع نشد ک سرم بهم زدن و امپول فشار بهم تزریق کردن ک بعد چند دقیقه کم کم دردام شروع شد دردای قابل تحمل ک با دم و باز دم قابل تحمل بود ولی فاصله دردا کم بود ب مامانم اجازه داذن ک اومد داخل زایشگاه چند دقیقه پیشم بود باهاش ک همزمان صحبت میکردم و موقع دردا دم و بازدم داشتم یهو کیسه ابم پاره شد یهویی همینجور هی خیس میشدم ک ب مامانم گفتم ب ماما اطلاع داد گفتم مشکلی نداره بعد چند دقیقه مامانم رفت تا ساعت ۱۲ دردام قابل تحمل بود بعد از ساعت ۱۲ونیم تا ساعت ۱ ظهر دردام شدید بود ک بهشون گفتم اپیدورال برام زدن تو همین زمان هی بهم میگفتن ک بچه سرش درشت تو لگن نیومده ممکن سزارین بشی ک ترسیدم گفتم من دارم دردا تحمل میکنم هر جور شده با دست سرش بکشین تو لگن ک با اجازه دکترم ساعت یک ظهر اپیدورال ک زدن با دست بچه کشوندن تو لگن ساعت ۲و نیم ظهر رو تخت زایشگاه با پنج تا زور محکم بچم بدنیا اومد تو فاصله ای ک اپیدورال تزریق کردن تا زایمانم اثر اپیدورال رفت دوباره برام زدن اثرش کمتر بود کامل دردم ازبین نرفت بهشون گفتم ک تو سرم دستم داروی بی حسی ک حاات خواب الودگی دست میده همزمان زدن
مامان آراد مامان آراد روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان شاهان مامان شاهان ۱۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۱.
یکشنبه آخرین فرصتم بود ک دردام شروع بشه. من قبلش دوهفته هرچی پیاده روی کردم دردام شروع نمیشد ورزشم نمی‌کردم چون سنگین شده بودم نمی‌تونستم حسشو نداشتم. همه منت میذاشتن سرم ک خودت نمیخایی زایمان کنی. خلاصه دیگ دهم صبحش بیدار شدم رفتیم هممون خونه ابجیم اونجا رفتیم همش میگفتم چیکار کنم ک دردام شروع بشه من میترسم با آمپول فشار میمیرم..دیگع هیچی شب شد ساعت یازده شب بود من نمازمو خوندم و همین ک داشتم دعا میکردم دوباره گفتم من چیکار کنم من دردام شروع بشه من میمیرم با آمپول فشار. ابجیم گفت برو بهداشت زایشگاه ی معاینه بکنن بلکه دردات شروع بشه. خلاصه منم مامانم رفتیم بهداشت زایشگاه. تا همونجا ک می‌رفتیم من داشتم از استرس میمردم.چون اولین بارم بود توی عمرم. ک معاینه میخواستم بشم.رفتم داخل پنجاه هزار ازم گرفتن و خانمه.معاینه کرد. و ضربان قلب بچه رو نگاه کرد بعدش پرسید ک تکوناش چطوره. سونو هم نگاه کرد گفت ۳۹هفته و ۶روزی. من گفتم تکوناش کمه چند روزه اصلا حس نمیکنم ک زیاد تکون خورده باشه.بعدش مامانمو صدا کرد گفت اینو از همینجا ببر بیمارستان. منم گفتم مگه چند سانت بودم گفت تازه رحمت نرم شده. برو بیمارستان بگو ک بچم تکون نمیخوره تا ضربان قلبشو نگاه کنن.من ک نگاه کردم ضربان قلبش خوب نمیرد. بعدش دیگ من اومدم بیرون زنگ زدم ابجیم گفتم اینجوری گفته گفت برو بیمارستان. ماشین گرفتیم رفتیم بیمارستان امام علی. اونجا رسیدیم ساعت دوازده شد. بعدش یک ساعت بعد جواب دادن و ماما معاینه کرد گفت دو سانتی ضربان قلبشم خوبه.من گفتم ک تکون نمیخوره درجا گفت بستری باید بشی. منم داشتم از ترس میمردم. خلاصه پرونده درست کردیم اینا شد ساعت یک شب. من درد داشتم مثلا کم خیلی کم می‌گرفت ول میکرد.
مامان حلما🩷 مامان حلما🩷 ۱۴ ماهگی
داستان زایمان من🤭
من ۳۹هفته و ۲روزم بود ینی چهارشنبه از صبح دردای ریز داشتم ک مثلا تو یه ساعت یا ۲ساعت یهو میگرفت شکمم بعد ول میکرد همینطور گذشت تا شب ساعتای ۹ک با شوهرم رفتیم پیاده روی و بعده اون یه بستنی خوردیم و برگشتیم خونه ساعتای ۱۲شب بود ک من دردام بیشتر شد مثلا هر ۲۰دقیقه یه دلدرد داشتم و بچمم همینطور داشت تکون میخورد اولش فک کردم چون بستنی خوردم از اونه شوهرمم هرچی میگفت بریم بیمارستان میگفتم نه صبر کن بیشتر شد میگم بهت میبری اون خوابیدو من تا ساعت ۳شب دوبار حموم رفتم و تو تشت آب گرم نشستم و بعدش تو خونه راه میرفتم .شوهرم پاشد که بره سره کار گفت اگه دردت بیشتر شد بهم زنگ بزن برگردما منم گفتم باشه اون رفت و من دردام هر ۱۰ دقیقه یا ۸ دقیقه شد که زنگ زدم شوهرم گفتم برگرد بیا کیفو مدارک بچه رم برداشتم و ساعت ۴صب رفتیم بیمارستان فرقانی یا همون نیکویی گفتن بخاب نوار قلب بگیریم .تو دستگاه انقباضا رو نشون میداد و نوار قلبم خوب بود ولی گفتن تا دکتر بیاد بخواب دردام همونطور پشت سر هم بود هر ۱۰ دقیقه یکبار ولی شدتش معمولی بود
مامان گیلاس مامان گیلاس ۱۱ ماهگی
پارت دوم🙂💕


۳۹ هفته و ۶روز بودم عصرش رفتم پیش ماما زایمان ک برام نامه بستری برا امپول فشار بنویسه خلاصه وقتی ک رسیدم پیشش بهش گفتم ک همه ورزش ها ،پیاده روی،پله زیاد،گل مغربی داخلی و خوردنی استفاده میکنم ولی از ۳۷ هفته ۱سانتم و هیچ پیشرفتی نداره و ترشح دارم قبول نکرد واسم بنویسه گف تا دو روز دیگ اگ زایمان نکردی اون موقع الان نمیشه ولی الان ی کمکی بهت میکنم و منو برد اتاق معاینه برام تحریکی انجام داد و گف تا فردا مطمئن باش زایمان میکنی منم همون موقع ک از تخت بلند شدم ی درد بدی زیر شکمم گرف و همینجوری توی راه هی می‌گرفت دل میکرد من میگفتم بخاطر معاینه هس ولی تا رسیدم خونه یکم توجه ک کردم دردام هر ۷دقیقه بود ولی قابل تحمل کم کم ب ۴دقیقه ی بار رسید رفتم ی دوش گرفتم شدیدتر شد ب ماما زنگ زدم گف برو بیمارستان ی معاینه کنن و بهم خبرشو بده منم رفتم گفتن هنوز ۱سانتی😮‍💨😖 اینجا ساعت ۱۱و نیم شب بود ی ان اس تی گرفتن و تا ساعت ۱و نیم پیششون بودم گفتن برو خونه بستری نمیشی با ۱سانت منم با ناامیدی کامل و درد برگشتم شوهرمم باید ساعت ۶میرف سرکار گف من یکم بخوابم ک حداقل توی راه خوابم نبره...

ساعت ۳و نیم دردام دیگ خیلی شدید شد ب خواهرم زنگ زدم گفتم من دردام آروم نشدن (خواهرم از همون اول شروع دردام باهام در تماس و پیام بود) رفتم شوهرمو بیدار کردم با گریه گفتم دیگ نمیتونم تحمل کنم اونم زود زود منو برد بیمارستان ب خواهرم هم زنگ زدم گفتم بزار مامانم بیاد بیمارستان😭
مامان شاهان🩵🧸🎈 مامان شاهان🩵🧸🎈 ۱۳ ماهگی
سلام خانوما میخام تجربه زایمان زود رسمو واستون بگم ک توی ۳۳ هفته اتفاق افتاد☹️سوم خرداد با شوهرم و مادرم تا همدان رفتیم و برگشتیم شبش ک خابیدم صبح ساعت ۵ صبح حس کردم شلوارم داره خیس میشه منم ک بیخیال بودم فکر کردم ترشحه تا ساعت ۶ونیم یهو دیدم شدتش بیشتر شده پاشدم دیدم بله کلا خیس شدم کیسه ابم سوراخ شده بود فورا خودمو رسوندم بیمارستان فکر نمیکردم بستریم کنن منو گذاشتن توی اتاق زایشگاه طبیعی فقط امپول فشار واسم میزدن و معاینه میکردن و قرص میزاشتن داخل واژنم ک رحمم باز شه بچم طبیعی بیاد با اینکه اب دور بچم ۱۸ بود فورا ختم بارداری زدن بی وژدانا از ۴ خرداد ک من بستری بودم تا ۷ خرداد ساعت ۹ شب فقط واسه من امپول و قرص میزاشتن اما دهانه رحمم بیشتر از ۱ باز نمیشد تا اخرش خودشون ساعت ۹ شب ۷ خرداد کیسه ابمو پاره کردن فرستادن واسه اتاق عمل انقد منو اذیت کرده بودن توی اتاق عمل خونریزی کردم و یهو بیهوش شدم وقتی بهوش اومدم توی ریکاوری بودم با چندتا پتو روم بود ک داشتم میلرزیدم دکتر ب خونوادم گفته بود از بس خونریزی کرده امیدی بهش نبوده یعنی خدا منو از اول پس داده بخدا☹️♥️بعدش ک پسرمم ۵ روز توی nicu بستری بود منم کلا بیمارستان بودم ک دو ساعت یکبار شیرش بدم ب لطف خدا هم پسرم مشکلی پیدا نکرد هم خودم♥️