پارت پنجم



رفتیم بخش بلوک زایمان دوباره گفت باید معاینه بشی منم چون معاینه شده بودم قبلاً خیلی درد داشت میترسیدم دیگه معاینه کرد و گفت دوسانته بستری ک نمی‌کنیم ولی بیرون از بیمارستانم نباید بری میخوای برو واسه استراحت نماز خونه میخوای تو راه رو قدم بزن پله بالا پایین کن تا ب زایمانت کمک کنه .
با مادر شوهرم رفتیم نماز خونه مامانم داخل ماشین بود یک همراهی میتونست بمونه پیشم .مادر شوهرم رفت پتو بیاره دیدم هردوشون باهم اومدن .
من آنقدر تو راه رو قدم زدم پله بالا پایین کردم مامانم کمرم رو ماساژ داد ک دیگه رمق نداشتم دردا هی بیشتر میشد کلافه شده بودم همش میگفتم کاش سزارین میشدم هرچی پول میخواست میدادم .مثل .......پشیمون بودم ولی فایده نداشت آنقدر راه رفتم ک سرم گیج میشد یه لحظه نشستم روی صندلی های داخل راه رو از شدت درد بالا آوردن آنقدر حالم بد بود ک قابل توصیف نیس ساعت ۴صب کمر درد خیلی بدی منو گرفت ک خودمو ب زمین میزدم رفتم ب پرستار همونجاگفتم تنها کاری که میتونست انجام بده همون معاینه بود البته گفت برو اول صبحانه بخور نوار بگیرم بعد معاینت کنم من خوشحال ک معاینه کردن چند ساعت عقب تر افتادرفتیم صبحانه خوردیم من آنقدر درد داشتم ک میلم نمی‌کشید اصلا چند لقمه ب اسرار بقیه خوردم چون گفت یه چیز شیرینم بخوری حتما یه دونه رانی خوردم دوباره رفتم پیش پرستار واسه نوار رو تخت دراز کشیدم دستگاه رو وصل کرد روی شکمم یه ده دقیقه وصل بود آنقدر درد داشتم تحمل نداشتم نوار ب پایان برسه پرستار دید درد دارم نوار نگرفت گفت ولش کن پاشو معاینت کنم بلند شدم معاینه شدم گفت چهار پنج سانته چقدر خوشحال بودم لباس آورد گفت بپوش ک آماده بشی بستری بشی لباسارو پوشیدم و.

۴ پاسخ

ادامه اشششش

چرا مثل رمان نویسا روزی یدونه پارت میزاری زود بنویس بزار🤣

همصو بزار دیگ کنجکاومیشممم

............

سوال های مرتبط

مامان دونات کوچولو مامان دونات کوچولو ۱۰ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 3
ساعت نه نیم معاینه شدم کیسه آبم پاره شد پرسیدم چند سانتم گفت چهار سانتی برو تو حیاط بیمارستان راه برو ساعت یک نیم بیا رفتم باز راه رفتم هی موقع دردا خودمو یک جایی نگه میداشتم درد تموم میشد باز راه میرفتم دوباره ساعت یک رفتم داخل معاینه کرد گفت تعغیر نکردی برو باز راه برو دوساعت دیگه بیا باز رفتم راه میرفتم یکم مینشتم رو صندلی دوباره بعد دوساعت رفتم داخل معاینه شدم همون اوضاع قبلی بود تا ساعت پنج صبح همینطور از درد ناله میکردم دیگه رفتم داخل معاینه کرد همون چهار سانت بودم دیگه گفت لباستو عوض کن اومد نمونه خون و ادرار گرفت و آنژوکت وصل کردم رفتم اتاق زایمان معاینه شدم معاینه لگنی گفت لگنت یکم برآمدگی دارع ولی بچت زیاد بزرگ نیست و مشکلی پیش نمیاد البته که من چند روز پیش معاینه لگنی شده بودم پیش دکترم و معاینه تحریکیم شدم که دکتر من همین حرف رو زده بود اون موقع دوسانت بودم اومدن سوزن فشار زدن بعد دوباره معاینه شدم ماما گفت که شیش سانتی خوب دهانه رحم دارع باز میشه و سرم بستش و رفت (ولی به نظرم به این دلیل بست که من تو شیفت اون زایمان نکنم چون شیفت داشت عوض میشد )
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۳ ماهگی
#پارت دوم تجربه زایمان
یه نوار گذاشتم و و شوهرمو بیدار کردم کارمو کردم به مامانم زنگ زدم تو خونه هی راه رفتم دیگه دردام داشت بیشتر میشد دیگه نزدیک هفت صبح بود راه افتادیم . تا بیمارستان هم یک ساعت نیم راه بود بیمارستان فاطمیه همدان
دیگه تو راه همش دردام بیشتر شده بود بلاخره رسیدیم
رفتیم تریاژ اونجا فشار گرف و سونو اینا رو ثبت کرد گفت گفت برو هزینه نوار قلب بده برو نوار قلب بگیرن رفتم اول معاینه کرد گفت ۲ سانتی اون همه درد داشتم کلا ۲ سانت شده بودم 😶گف برو ان اس هم بده ببینم دردات چطورن من صبحونه هیچی نتونستم بخورم تو راه هم همش حالت تهوع شدم یبار ان اس تی گرفت ولی هیچ انقباضی نشون نداد گفت ابمیوه اینا بخور باز بیا بگیرم ببینم چطوره
آبمیوه خوردم دوباره گرفت کلی درد و انقباض نشون دادم گفت ببر به دکتر نشون بده رفتم نشون دادم ساعت ۱۰ بود گفت خوبه برو پیاده روی و پله نوردی کن ۱۲ بیا اینجا ببینم چیکار میکنی بستریت کنم من رفتم بیرون از بیمارستان ولی اومدن دنبالم گفتن باید داخل باشی هر نیم ساعت نوار قلب بگیری دیگه تو سالن همش راه میرم دیگه دردام خیلی زیاد میشد میشستم زمین باز پا میشدم راه میرفتمم میپیچیدم به خودم جوری که پرستار گفت تو حالت خیلی بده بیا لباساتو بدم بپوش تو بستری میشی دیگه لباسامو دادن با کمک مامانم پوشیدم دستبند اینا زدن به دستم دیگه دردام خیلی زیاد شده بودن نزدیک ۱۲ بود دوباره رفتم برا معاینه گفت خوب پیشرفت. کردی ۴ سانت شدی برو بستری شو
ادامه پارت بعدی
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۳ ماهگی
پارت سوم..

دیگه دردام رو ب مامانم توضیح دادم مامانم منم ک حساس و استرسی سریع هول کرد شماره ماما همراهم رو گرفت و شرایط رو توضیح داد ماما گفت زایمان نزدیکه اگه درداش با فاصله ی کم هست و ترشح با رگه های خونی یعنی آماده باش ولی دیر نمیشه واسه زایمان میتونی الان نری بیمارستان تا دردات شدت بگیره منم از خدا خواسته ک تو مراسم عروسی دختر خالم باشم گفتم خوب نمیرم بیمارستان تا ببینم چی پیش میاد ولی مامانم اجازه نداد .دیگه شوهرمم نبود پدر شوهرم منو مامانم و مادر شوهرم رو رسوند بیمارستان ساعت ۴.۵صبح رسیدیم بلوک زایمان همه جا ساکت و تاریک بود دگه رفتم شرح حال دادم و معاااینه شدم ....
بیشرف یه جوری معاینه کرد ک داغون شدم نمی‌تونستم راه برم ن بشینم ...
گفت دهانه رحمت تازه ۱.۵سانت باز شده میخوای بری بیرون یه صبحونه بخور بعد بیا نوار بگیرم ببینم خوبه .
رفتم صبحانه خوردم ساعت ۶ازم نوار گرفت خوب بود گفت بیا یه معاینه دگه کنم اگه پیشرفت نداشتی و دهانه رحم بیشتر باز نشده برو خونه 😍🚶
دوباره یه معاینه دردناک دگه کرد گفت ن خبری نیس همون ۱.۵سانتع هنوز برو دردات خیلی غیر قابل تحمل که شد باز بیا ....
منم خوشحال ک الان میرم و میتونم برم عروسی دختر خالم .🤩💃💃
ساعت نه رسیدیم خونه یکم خونه رو مرتب کردم البته مامانم زحمت کشید و...........
مامان پناه🎀👶🏼 مامان پناه🎀👶🏼 ۳ ماهگی
پارت 2
و من رفتم کل این یه ساعت و فقط پیاده روی کردم و راه رفتم پله زدم
و ساعت 6 رفتم ان اس تی گرفت و هیچی نگفت
گفت برو ساعت 7 و نیم بیا دوباره نوار قلب بگیرم
ساعت 6 رفتم و همچنان راه میرفتم. شوهرمم بود تو محوطه باهام راه میرفت
میرفتم. تو دسشوی اسکات میزدم هی. پله میزدم راه میرفتم
ساعت7 و نیم رفتم ان اس تی گرفت و معاینه کرد گفت یه سانتی
میگفتم. بستریم کنید اصلا. گردن نمیگرفتن
بعدش خود دکتر و مامانم گفت بستریش کنید وقتش گذشته
دکتر گفت باشه بستری میکنم صدام زد دوباره معاینم کرد گفت یه سانتی
برو دوساعت راه برو و بعد بیا دوباره معاینت کنم دردم داشتم هی دردای پریودی کوچولوی میگرفت و ول میکرد
ساعت 8 رفتم تا ساعت 10 رفتیم بیرون یه شامی خوردیم و من فقط راه میرفتم پله میزدم میرفتم هر جا سرویس میدیدم میرفتم اسکات میزدم
رفتم دوباره معاینم کرد گفت همون یه سانتی
و از بس معاینه شده بودم سوزش گرفته بودم
دوباره گفت برو و دو ساعت دیگه بیا معاینت کنم
رفتم تا 12 و نیم و فقط پله زدم
12 و نیم رفتم و همون یه سانت بودم
اخرش از بس راه رفته بودم زدم زیر گریه گفتم دیگه توان ندارم
توروخدا بستریم کنید مامانمم گفت بستریش کنید من اینو ببرم خونه خدای نکرده واسه بچش اتفاقی بیفته شما جواب میدید...
مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 ۳ ماهگی
خب سلام من اومدم از تجربه زایمانم بگم
زایمان طبیعی:
من ۳۹ هفته ۵ روز بودم ک کم بیش درد داشتم ولی زیاد نبود
۴۰ هفته ک شدم دکترم نامه داده بود ک برم بستری شم و رفتم ک بستری بشم معاینه کرد همون ۱ سانت بودم دیگ هیچی پرستار گفت لباساتو در بیار و برو تو بخش ساعت ۸ صب رفتم تو بخش رگ گرفتن و....
شروع کردن ب امپول فشار زدن و کم کم دردام داشت زباد میشود دکترم اومد بالا سرم گفت ۲ سانته ماما همراه داشتم ولی گفت تا ۴ سانت نمیام ب دکترم گفتم ترو خدا ب مامام زنگ بزنید زنگش زدن و ساعت ۲ اومد گفت برو تو دسشویی بشین رفتم نشستم اومد شکممو ماساژ میداد و هر وقت انقباظ داشتم شکموو میگرفت بالا ک سر بچه بره تو لگن هی خلاصه این کارو تکرار کرد باز دوباره معاینه کردن همون ۲ سانت بودم کلی درد داشتم 🥺 جیغ میزدم گوخوردم 😂😂😂 من دارم میمیرم نمیتونم زایمان کنم برم سزارین کنید بعد اتاقش واقعا سرد بود کمرم خیلی درد میگرفت ب دکتره گفتم ترو خدا کمر منو گرم نگه دار دوباره بردم تو دسشویی گفتم کمرمو ماساژ بده مااساژ داد همونجا شدم ۳ سانت من میدونستم کمرم گرم بشه دهانه رحمم باز میشه چون همیشه پریود هم ک میشدم کمرم گرم میشد ساکت بود دردش دیگه بعدش گفت برو رو تخت سجده شو گفتم خیلی سردمه سجده شدم و کمرمو ماساژ داد گفت هر انقباظ ک داشتی بیا عقب دیگ تکرار کردم دکترم ساعت ۰۳:۱۰ دیقه بوو ک دکترم اومد بالا سرم و معاینه کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی
ادامه پارت بعدی
#بارداری
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۶ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان فراز قشنگم🥹🧸 مامان فراز قشنگم🥹🧸 ۱۰ ماهگی
پارت۲
تا خود صبح من هی زمان میگرفتم همینجور ادامه داشت تا ساعت ۳ دیگه دردا میگرفتن و زمانشون طولانی شده بود تقریبا به ۳۰ ثانیه و ۴۰ ثانیه و فاصله ی بینشون هم کم بود هر ۵ یا۷ دقیقه یبار،دیگه زنگ زدم با گریه به شوهرم که بیا بخدا بچه داره میاد خودش رو برای ۳ونیم رسوند خونه گفت پس ماما همراه چی میگفت وقتش نیست و اینا گفتم خیلی دردام زیاد شده یکم ماساژ داد و اینا دیدم درد آروم نمیشه ساعت ۵ رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت ۳ سانتی بستری نمی‌کنیم برو پیاده روی کن باز بشی باید بیشتر باشه ان اس تی هم گرفتن و من برگشتم تو حیاط بیمارستان هی قدم زدم به ماما همراه زنگ زدم بستری نمیکنن گفت برو بگو درد دارم نمیتونم پیاده روی کنم رفتم از درد به خودم میپیچیدم‌ ها ایندفعه پرستار دیگه بود گفت بخواب معاینه کنم ببینم معاینه کرد گفت ۲ونیم اصلا بستری نمی‌کنیم فعلا برو پیاده روی کن ساعت ۹بیا😐آقا دیگه سرتون رو درد نیارم من اومدم تو سالن زایشگاه و حیاط بیمارستان هی قدم بزن شوهرم گفت بریم دنبال مامانت بیاریم که پیشت باشه حرکت کردیم به سمت خونه ی مامانم اینا تقریبا نیم ساعت راه بود و برگشتیم خونه که ساک و اینارو برداریم و من یه دوش آبگرم بگیرم یعنی تو کل این زمان من داشتم درد میکشیدم ها دردامم‌ با تنفس کنترل میکردم خیلی کمک کننده بود،رسیدیم خونه و من رفتم زیر دوش آبگرم شوهرم اومد زیر دوش کمرم و دلم رو ماساژ داد و ساعت ۱۰ و ربع اینا شد دیگه تقریبا رسیدم بیمارستان رفتم معاینه کرد گفت ۴ سانتی برو پذیرش کارای بستری رو بکن
مامان نی نی🥺🫂💎 مامان نی نی🥺🫂💎 ۴ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۲🫂💎

یکشنبه چهل هفته و دو روز بودم شبش یکم کمر درد داشتم صبح رفتم بیمارستان بستریم کرد نوار قلب از بچه گرفت معاینه کرد گفت یه سانتی برام سرم وصل کرد نمیدونم سرم چی بود بعد چند ساعت اومد گفت هنوز یه سانتی برام سوند دهانه رحمی گذاشت همش احساس مدفوع داشتم میرفتم سرویس با اون سوند کار سختی بود یه بار خیلی ادرار داشتم رفتم تا روی توالت نشستم یهو یه چیزی ترکید مثل بادکنک شد جیغ کشیدم ماما اومد گفت چیشده گفتم یه چیزی ترکید گفت نترس سه سانت شدی دوباره نوار قلب چند ساعت گذشت درد داشتم ولی به روی خودم نمی آوردم پهلوهام تیر کشید رسیدم روی چهار سانت قرص گذاشت تو واژنم رسیدم به پنج سانت و چند ساعت رو همین موندم
بینش همش معاینه خیلی دردم میگرفت سعی میکردم جیغ نکشم انرژیم رو نگه دارم پهلو هام خیلی درد میکردن پسرم خودشو سفت میکرد تو اتاق دو تخته تنها بودم و خوشحال بودم که تنهام چون میتونستم راحت بچرخم تو اتاق راه میرفتم یکم دردام کم میشد کمرم درد گرفته بود بعد یه ساعت حدودا دوباره معاینه شدم پنج سانت بودم دکتر شیفت اومد معاینه کرد گفت تا فردا صبح زایمان نمیکنه ساعت نه ده شب بود خیلی ناامید شدم سرم برام وصل کردند با یه دستگاه تنظیمش کردند داشتم از درد پهلوهام می مردم یکم گذشت توی سرم برام آمپول زدند ساعت یازده بود احساس کردم یه آبی ازم میاد فکر کردم خونریزی دارم به ماما گفتم گفت صبر کن معاینه ت کنم
مامان دانیار مامان دانیار ۱۴ ماهگی
داستان روز زایمان طبیعی
نوبت دکتر داشتم ورفتم پیش دکترم ۳۸هفته س روز بودم دکترم معاینه کردش گفت ۲سانتی ولی گفت تحریکی میکنم تحریکی معابنه کردش بعدش نوار قلب گرفت بهم نامه داد گفت برو بیمارستان منم رفتم خونه لباسامو جمع کردم اماده شدم ساعت ۱۸:۴۵بستری شدم با س سانت مامام داخل بیمارستان بودش بهم سرم وصل کردن ‌نوار قلب گرفتن درد داشتم ولی چک کردن گفتن هنوز قشنگ سر بچه داخل لگن فیکس نشده داخل سرم دارو دیگه ریختن با دکترم تماس گرفتن ‌تصمیم گرفتن کیسه اب پاره کنن ساعت ۲۰:۱۵کیسه اب رو پاره کردن
دردام شدید تر شد رفتم داخل وان اب گرم خیلی دردم کنترل شدش ۲۰:۵۰دکترم اومد و از رفتم روی تخت معاینه کرد گفت ۷سانت هستی درد داشتم یک دقیقه بدون درد۳۰ثانیه درد ک نمیدونستم باید بشینم یا بلند شم
دیگه درام با زور شدش ک دکتر گفت وسیله زایمان اماده کنین ۲۱:۱۰ دیگه از اون تایم ب بعد تایمی ک درد داشتم زور میزدم ‌تایمی ک درد نداشتم نفس عمیق میکشیدم
ساعت ۲۱:۵۰ زایمان کردم و پسرمو گذاشتن بغلم
مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۸ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم