# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم

۸ پاسخ

دیگه عمل تموم شد و منو بردن تو بخش ساعت ۶ ونیم عصر بود ک نینی بدنیا اومد به تاریخ یکم تیر اونجا دیگه همه توانم رفته بود اولش چون سرمو تکون داده بودم یه سردرد وحشتناک داشتم بعدش مسکن زدن خوب شدم دیگه گیج بود بابام اینا و پدرشوهرم اینا بیرون بودن ولی مادرشوهرم اینا و ابجیم تو بخش کنارم صداشون رو میشنیدم ولی نمیتونستم تکون بخورم یا حرف بزنم داشتن نینی رو آماده میکردن منم دلم ضعف میرفت ک ببینمش ولی نمیتونستم حتی ی کلمه حرف بزنم دیگه ب سختی گفتم بیارن ببینمش خیلی ناز بود اون لحظه هزاران بار شکر کردم ک بسلامتی بدنیا اومد دیگه بابام اینا هم اومدن ی سر زدن یازده نیم شب بود ک رفتن و مامانم و مادرشوهرم پیشم موندن فرداش هم یه کمی راه رفتم و ب دروغ گفتم شکمم کار کرده ک مرخص کنن اونام مرخص کردن قبل مرخص شدن عمه و عمو دختر عمه زن عمو اینا اومده بودن عیادت بعدش چون شیر نداشتم و نینی هم گشنه بودبراش شیرخشک گرفتم اومدیم خونه بابام اینم از خلاصه زایمان من خیلی سخت بود اگه از اول منو سزارین میکردن شاید اینهمه درد نمی‌کشیدم اول ادمو زجرکش میکنن اخرین لحظه ک هم مادر هم بچه میخاد ازبین بره میبرن سزارین سخت بود ولی ارزش داشت این ک الان دخترم کنارم خابیده میارزه ب همه دردا امیدوارم بقیه زایمان راحتی داشته باشید

دیگه از بس گاز استفاده کرده بودم کلا گیج بودم نمیدونستم اونا چیکار میکنن نمیدونستم من چیکار میکنم فقط میدونستم ک دردای وحشتناک و معاینه و جیغ حتی نمیدونستم مامانم اینا پیشمن و شاهد زجر کشیدن من دیگه نمیدونم چی شده بود ک منو فورا از رو تخت جابجا کرده بودن داشتن میبردن اتاق عمل گفته بودن هم ضربان قلب نینی افت کرده هم نافش دورش پیچیده تا شش سانت توسط معاینه ها باز شده بودن دیگه بردنم اتاق عمل منی ک طبیعی دوست داشتم هر بار درد میکشیدم التماس میکردم ببرنم سزارین اتاق عمل رفتم دکتر بیهوشی زنان و جراح ماماها اومده بودن سریع کاراشونو پیش بردن اول آمپولی زدن دردام رفت بعدش امپول بیحسی تویص کمر .من بیشتر از سزارین از همین اخمپول بیحسی میترسیدم ازش یه غول ترسناک ساخته بودم . اصلا ن درد داشت ن حسش کرد مثل یه امپول معمولی دردش از اونم کمتر بود دیگه پرده رو کشیدن و بی حس شدم ولی انگشتای پام تکون میخورد همش میگفتم من بیحس نشدم انگشتام تکون میخوره اونام میخندیدن دیگه چون گاز زیاد استفاده کرده بودم گیج میزدم نمیدونم چیا میگفتم پرستارا همش میخندیدن بهم باهاشون حرف میزدم حالت لرزش رو شکمم حس میکردم نینی ب دنیا اومد اول گریه نکرد ولی فکر کنم دخترمو زدن چیکار کردن یهو شروع کرد ب گریه نامردا یه ثانیه فقط صورتشو به صورتم زدن و بردنش نگم براتون از اون حس شیرین
نینی بیدار شد ادامه رو میذارم

خوب.

ادامه

بعدش چی شد

اونجا نامه رو دادم و ماما معاینه کرد گفت همون یه سانتی تشکیل پرونده داد برای بستری کردن هرچی گفتم من نامه فوری برا عمل دارم نینی مدفوع کرده گفت ن میتونی طبیعی بیاری هیچ خطری فعلا نداره از یه طرف خوشحال شدم ک طبیعی میشه از یه طرف نگران و استرس داشتم ک مبادا واسه نینی اتفاقی بیفته دیگه ساعت دوازده و نیم بستری شدم تو یه اتاق نوار قلب نینی چک میشد ب منم سرم زدن و ماما بود پرستار شیفت بود معاینه میکرد هیچ پیشرفتی نداشتم اونجا اصلا نمیدونستم ساعت چنده دیر می‌گذشت مامانم میومد بهم سر میزد میرفت دیگه صبع شده بود ابجیمم اومد پیشم اونجا دیگه کم کم امپولای فشار بهم تزریق میکردن منم کم کم اول دردام کم بود بعدش زیاد و زیاد تر میشد اصلا نمیدونستم روزه شبه درد داشتم پرستار هم معاینه میکرد هر یه ساعت یه بار تا دو سانت بعدش سه سانت و چهار سانت تا ظهر باز شدم هم درد هم ورزشایی ک میداد قر کمر حالت سجده راه رفتن دیگه توانشو نداشتم حالم خیلی بد بود خصوصا معاینه ها خیلی دردناک بود برام گاز بی‌حسی اوردن میذاشتم تو دهنم ولی سر نینی تو لگن نیومده بود هر بار معاینه میکرد من جیغای وحشتناک میزدم دیگه مامانم و ابجیم کنارم بودن و هر لحظه درد کشیدنمو میدیدن میگفتم ک من پیشرفت ندارم اخرش ک سزارین میشم چرا اذیت میکنید میگفتن دکتر اینطور صلاح دیده
ادامه

ادامه اش

خب

سوال های مرتبط

مامان محمدو3سوگلی مامان محمدو3سوگلی ۱۱ ماهگی
سلام صبح تون خوش
منم ب تاریخ ۱۴۰۴/۵/۷
بماند بیادگار زاییدم 😂
انشاالله قسمت همه چشم انتظارا
صبح ک بیدار شدم با حالت تهوع و دسشویی و سرگیجه زیاد بود یعنی چشام سیاهی زد دیگ ترسیدم ب همسرم گفتم بیا بریم یه نوار قلب از بچه بگیریم چون دردی نداشتم گفتم میرم بیمارستان و برمیگردم دیگ.
رفتم و معاینه کردن و گفتن اصلا باز نشدی و متخصص بیمارستان اومد و من جلو پرسنل دوباره هوق زدم و یه عالمه خرابکاری داشتم ک سریع گفت باید بستری شه این خانم . وای منو میگی تمام استرس قلبمو چنگ میزد آخه دوست داشتم برم یه بیمارستان دیگ چون اینجا مجانی بود اومده بودم فقط برا قلب بچه و تمام فکرشم نمیکردم بخام اینجا بزام.
منم گفتم برم ببینم همسرم چی میگ رفتم تو محوطه ک صحبت کنم با همسرم ک گفت پاشو بریم بیمارستان دیگ اینجا همه دانشجو و اذیت میشی یهو خود متخصص زنان تو محوطه بود و اومد جلو و گفت چکا کردی برو کارا بستری تو بکن خودم هواتو دارم و هیچ کس تو زایشگاه نیست و خودم بالا سرتم و بچه رو خودم میگیرم و عمل زیبایی هم برات انجام میدم و بعد من گفتم میخام بی حس شم اپیدورال میخام گفت کاری میکنم بدون درد بزایی دیگ چی ازین بهتر شوهرمم بهش گفت پس یه شماره کارت بدید تا الان یه چیزی براتون بزنم ک خاطرم جمع باشه هواشو دارید دکتر هم گفت نه بابا این حرفها چیه خودم هواشو دارم خاطرتون جمع و من ساعت 9 و نیم صبح بستری شدم با زایشگاه خالیه خالی...
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۴ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت چهار👉
خلاصه سوار ماشین خودمون شدیم رفتیم به سمت بیمارستان من سر راه کلی استرس گرفتم چون هیچ حاظر نبودم ن ساک جمع کردم ن حاظر شدم یعنی از استرس نینی هم شوق هم نگران ک داشتم قلبم داشت کنده میشد از جاش خیلی بد بود .
سر راه به دکتر زنگ میزدم از شانسم برنداشتن نگو تو اتاق عمل بودن دیگه گفتم میرم بیمارستان ببینم چی میگن رفتم گفتن ازه شاید بساری شی آب دورش شده ۷ خیلی کمه یهو اینهمه وای ک نگم برات کلی رفتم اتاق گریه کردم اون پرستار نوار قلب گذاشت دردل کردیم گفتم آتلیه نرفتمساک نیاوردم تو دلم میمونه بدم دوساعت خونه بیام گفت خزر داره نمیشه بری اینجا آتلیه داریم گفتم‌ن خونه میخوام سلک‌جمع کنم خلاصه گذشت تنهایی داشتم هی گریه میکردم
ک رسید نوار خوب بود تست نشتی کیسه اب منفی ک گفتم خیسی احساس میکنم نم یعنی بع زنگ زدن دکتر گفت بره پیش دکتر فلانی تو بیمارستان منم گفتم همون تو بیمارستان دیگه حواسم نبود رفتم پیش سنو دیگه تو بیمارستان اونم گفت خوبه ۱۰ آب دورش....

بارداری .زایمان
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۸ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۷ ماهگی
تجربه زایمان
۳۹ هفته ۵ روز بودم صب رفتم بهداشت ک نامه بده برم بیمارستان برای اینکه چرا زایمان نمیکنم
نامه داد رفتم بیمارستان معاینه کرد ی سانت باز بودم نوار قلب گرفت گرفت خوبه ولی برای هفته تو باید عالی باشه برو ناهار بخور باز بعد از ظهر بیا ک دوباره نوار قلب بگیریم از صبح هم احساس کمر درد خفیف داشتم اومدم خونه دردام یکم بیشتر شده بود عصر رفتم بیمارستان قبلش هم خونه کلی ورزش کردم تو ماشین احساس خیسی پیدا کردم رفتم بیمارستان گفت کیسه آبت سوراخ شده نوار قلب گرفت گفت خوبه ولی ترشحاتم زرد رنگ بود گفت برو بیمارستان (چون اون بیمارستان زایمان قبول نمیکنه) اومدم خونه ابریزشم بیشتر شده بود اصلا ب ذهنم نرسید از استرس ک چرا ترشحاتم مثل آب نیس چرا زرده
وسایل جمع کردم ی ساعت تا بیمارستان راه داشتم رسیدم تا بیمارستان تو ماشین دردام زیاد شده بود هر ۵ دقیقه ی بار می‌گرفت رسیدم بیمارستان پسرم رو سپردم ب‌ مادر شوهرم رفتم زایشگاه گفت چرا اومدی تخت خالی نداریم چون ۹ آذر بود گفتم آبریزش دارم گفت برو بخواب معاینه کنم تا معاینه کرد دیدم ترشحاتم سبزه گفت آمونیاک غلیظه مدفوع کرده دهانه رحمم هم ۳ سانت بود چون فعالیت زیاد داشتم دهانه رحمم اومده بود پایین اگه دوست داشتین بگین بقیه ش رو هم بنویسیم