دیگه عمل تموم شد و منو بردن تو بخش ساعت ۶ ونیم عصر بود ک نینی بدنیا اومد به تاریخ یکم تیر اونجا دیگه همه توانم رفته بود اولش چون سرمو تکون داده بودم یه سردرد وحشتناک داشتم بعدش مسکن زدن خوب شدم دیگه گیج بود بابام اینا و پدرشوهرم اینا بیرون بودن ولی مادرشوهرم اینا و ابجیم تو بخش کنارم صداشون رو میشنیدم ولی نمیتونستم تکون بخورم یا حرف بزنم داشتن نینی رو آماده میکردن منم دلم ضعف میرفت ک ببینمش ولی نمیتونستم حتی ی کلمه حرف بزنم دیگه ب سختی گفتم بیارن ببینمش خیلی ناز بود اون لحظه هزاران بار شکر کردم ک بسلامتی بدنیا اومد دیگه بابام اینا هم اومدن ی سر زدن یازده نیم شب بود ک رفتن و مامانم و مادرشوهرم پیشم موندن فرداش هم یه کمی راه رفتم و ب دروغ گفتم شکمم کار کرده ک مرخص کنن اونام مرخص کردن قبل مرخص شدن عمه و عمو دختر عمه زن عمو اینا اومده بودن عیادت بعدش چون شیر نداشتم و نینی هم گشنه بودبراش شیرخشک گرفتم اومدیم خونه بابام اینم از خلاصه زایمان من خیلی سخت بود اگه از اول منو سزارین میکردن شاید اینهمه درد نمیکشیدم اول ادمو زجرکش میکنن اخرین لحظه ک هم مادر هم بچه میخاد ازبین بره میبرن سزارین سخت بود ولی ارزش داشت این ک الان دخترم کنارم خابیده میارزه ب همه دردا امیدوارم بقیه زایمان راحتی داشته باشید
دیگه از بس گاز استفاده کرده بودم کلا گیج بودم نمیدونستم اونا چیکار میکنن نمیدونستم من چیکار میکنم فقط میدونستم ک دردای وحشتناک و معاینه و جیغ حتی نمیدونستم مامانم اینا پیشمن و شاهد زجر کشیدن من دیگه نمیدونم چی شده بود ک منو فورا از رو تخت جابجا کرده بودن داشتن میبردن اتاق عمل گفته بودن هم ضربان قلب نینی افت کرده هم نافش دورش پیچیده تا شش سانت توسط معاینه ها باز شده بودن دیگه بردنم اتاق عمل منی ک طبیعی دوست داشتم هر بار درد میکشیدم التماس میکردم ببرنم سزارین اتاق عمل رفتم دکتر بیهوشی زنان و جراح ماماها اومده بودن سریع کاراشونو پیش بردن اول آمپولی زدن دردام رفت بعدش امپول بیحسی تویص کمر .من بیشتر از سزارین از همین اخمپول بیحسی میترسیدم ازش یه غول ترسناک ساخته بودم . اصلا ن درد داشت ن حسش کرد مثل یه امپول معمولی دردش از اونم کمتر بود دیگه پرده رو کشیدن و بی حس شدم ولی انگشتای پام تکون میخورد همش میگفتم من بیحس نشدم انگشتام تکون میخوره اونام میخندیدن دیگه چون گاز زیاد استفاده کرده بودم گیج میزدم نمیدونم چیا میگفتم پرستارا همش میخندیدن بهم باهاشون حرف میزدم حالت لرزش رو شکمم حس میکردم نینی ب دنیا اومد اول گریه نکرد ولی فکر کنم دخترمو زدن چیکار کردن یهو شروع کرد ب گریه نامردا یه ثانیه فقط صورتشو به صورتم زدن و بردنش نگم براتون از اون حس شیرین
نینی بیدار شد ادامه رو میذارم
خوب.
ادامه
بعدش چی شد
اونجا نامه رو دادم و ماما معاینه کرد گفت همون یه سانتی تشکیل پرونده داد برای بستری کردن هرچی گفتم من نامه فوری برا عمل دارم نینی مدفوع کرده گفت ن میتونی طبیعی بیاری هیچ خطری فعلا نداره از یه طرف خوشحال شدم ک طبیعی میشه از یه طرف نگران و استرس داشتم ک مبادا واسه نینی اتفاقی بیفته دیگه ساعت دوازده و نیم بستری شدم تو یه اتاق نوار قلب نینی چک میشد ب منم سرم زدن و ماما بود پرستار شیفت بود معاینه میکرد هیچ پیشرفتی نداشتم اونجا اصلا نمیدونستم ساعت چنده دیر میگذشت مامانم میومد بهم سر میزد میرفت دیگه صبع شده بود ابجیمم اومد پیشم اونجا دیگه کم کم امپولای فشار بهم تزریق میکردن منم کم کم اول دردام کم بود بعدش زیاد و زیاد تر میشد اصلا نمیدونستم روزه شبه درد داشتم پرستار هم معاینه میکرد هر یه ساعت یه بار تا دو سانت بعدش سه سانت و چهار سانت تا ظهر باز شدم هم درد هم ورزشایی ک میداد قر کمر حالت سجده راه رفتن دیگه توانشو نداشتم حالم خیلی بد بود خصوصا معاینه ها خیلی دردناک بود برام گاز بیحسی اوردن میذاشتم تو دهنم ولی سر نینی تو لگن نیومده بود هر بار معاینه میکرد من جیغای وحشتناک میزدم دیگه مامانم و ابجیم کنارم بودن و هر لحظه درد کشیدنمو میدیدن میگفتم ک من پیشرفت ندارم اخرش ک سزارین میشم چرا اذیت میکنید میگفتن دکتر اینطور صلاح دیده
ادامه
ادامه اش
خب
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.