۶ پاسخ

منم ۳۷ هفته بودم رفتم اونجا کیسه ابم سوراخ بود بستری کردن زایمان کردم بچم وزنش کم بود ۲۵۰۰ اصلا دستگاه نرفت

بعدش چی شد گلم

خیلی عجیبه ولی من همین چند شب پیش رفتم مایعنه هیچ حرفی از بستری نشد ویزیت گرفتم رفتم بالا مایعنه کردن تموم

خب بعدش گلم

به سلامتی عزیزم😍🌹 بقیشم بذار

بعدش چیشد

سوال های مرتبط

مامان سلنا مامان سلنا ۱ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان ماهانا🦋حسام مامان ماهانا🦋حسام ۱۵ ماهگی
#زایمان طبیعی پارت ۲😊
از پیش دکتر اومدم خونه و منتظر دردا و ادامه دادن به ورزش ها و پیاده روی ولی همچنان بی درد وارد ۳۹ هفته شدم و همچنان علائمی نداشتم فقط احساس سنگینی و خستگی داشتم و دلم میخواست فقط بخوابم ولی خب منم بیخیال نمی‌شدم و ورزش میکردم خلاصه بیستم اردیبهشت به اصرار خواهر شوهرم ک درد نداری و این خوب نیست باید بری بیمارستان کنترل کنی ببینی چطوری بچه در چه حاله ولی من همچنان بیخیال بودم ک حرکات بچه کلا کم شده بود و یجورایی خودم یکم ترسیدم و ساعتای ده شب رفتم بیمارستان تامین اجتماعی ولی خیلی شلوغ بود و جواب نمیدادن منم گفتم زنگ بزنم دکترم و برم مطبش ولی خواهر شوهرم گفت بریم بیمارستان نبی اکرم اونجا بهتره برا معاینه برو و ببین چه در چه حاله خلاصه رفتیم اونجا و ساعت دوازده شب معاینه شدم گفتم درد ندارم هیچ علائم خاصی از زایمان ندارم ک گفت چهار سانت رحم بازه و باید بستری بشی و بچه هم بالای رحم و اصلا وارد لگن نشده و باید با آمپول فشار زایمان کنی منم گفتم خب بزارین برم خونه دردام ک اومد میام گفتن ضربان قلب بچه خیلی بالاس و خطر داره هر چه زود تر زایمان کنی بهتره خلاصه بستری شدم ساعت یک و نیم وبا آمپول فشار و هیچ دردی یک ساعت بعد زایمان کردم اونم بدون هیچ دردی وماما همراه من ک کلی خوشحال بود از اینکه اصلا نفهمید چجوری زایمان کردم و منی ک ده سانت فول بودم و همچنان درد نداشتم و قر میدادم ک معاینه شدم بهم گفت بریم رو تخت زایمان خودمم باورم نمیشد دردام جوری بود که فقط شکمم سفت میشد حالتی ک بچه خودش سفت میکرد دوباره ول میکرد ساعت دو چهل و پنج دقیقه صبح زایمان کردم و پسر نازمو بغل گرفتم وزن پسرم ۳۹۰۰ بود ک واقعا یه چیز عجیبی بود زایمان بدون دردی ک داشتم اینم تجربه من از زایمانم 😊
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۱.
یکشنبه آخرین فرصتم بود ک دردام شروع بشه. من قبلش دوهفته هرچی پیاده روی کردم دردام شروع نمیشد ورزشم نمی‌کردم چون سنگین شده بودم نمی‌تونستم حسشو نداشتم. همه منت میذاشتن سرم ک خودت نمیخایی زایمان کنی. خلاصه دیگ دهم صبحش بیدار شدم رفتیم هممون خونه ابجیم اونجا رفتیم همش میگفتم چیکار کنم ک دردام شروع بشه من میترسم با آمپول فشار میمیرم..دیگع هیچی شب شد ساعت یازده شب بود من نمازمو خوندم و همین ک داشتم دعا میکردم دوباره گفتم من چیکار کنم من دردام شروع بشه من میمیرم با آمپول فشار. ابجیم گفت برو بهداشت زایشگاه ی معاینه بکنن بلکه دردات شروع بشه. خلاصه منم مامانم رفتیم بهداشت زایشگاه. تا همونجا ک می‌رفتیم من داشتم از استرس میمردم.چون اولین بارم بود توی عمرم. ک معاینه میخواستم بشم.رفتم داخل پنجاه هزار ازم گرفتن و خانمه.معاینه کرد. و ضربان قلب بچه رو نگاه کرد بعدش پرسید ک تکوناش چطوره. سونو هم نگاه کرد گفت ۳۹هفته و ۶روزی. من گفتم تکوناش کمه چند روزه اصلا حس نمیکنم ک زیاد تکون خورده باشه.بعدش مامانمو صدا کرد گفت اینو از همینجا ببر بیمارستان. منم گفتم مگه چند سانت بودم گفت تازه رحمت نرم شده. برو بیمارستان بگو ک بچم تکون نمیخوره تا ضربان قلبشو نگاه کنن.من ک نگاه کردم ضربان قلبش خوب نمیرد. بعدش دیگ من اومدم بیرون زنگ زدم ابجیم گفتم اینجوری گفته گفت برو بیمارستان. ماشین گرفتیم رفتیم بیمارستان امام علی. اونجا رسیدیم ساعت دوازده شد. بعدش یک ساعت بعد جواب دادن و ماما معاینه کرد گفت دو سانتی ضربان قلبشم خوبه.من گفتم ک تکون نمیخوره درجا گفت بستری باید بشی. منم داشتم از ترس میمردم. خلاصه پرونده درست کردیم اینا شد ساعت یک شب. من درد داشتم مثلا کم خیلی کم می‌گرفت ول میکرد.
مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۵ ماهگی
داستان زایمان من و تجربه دو نوع زایمان :
من از اونجا که تصمیم به زایمان طبیعی داشتم و از متخصصم درمورد تمام شرایطم پرسیده بودم و بهم گفته بود که میتونی زایمان طبیعی داشته باشی، در نتبجه ماماهمراه گرفتم
روز که ۴۰ هفته بودم ماماهمراه برام معاینه تحریکی انجام داد. و از ساعت ۱۳ اون روز دردهام شروع شد
دردام بصورت درد زیرشکم و ترشحات خون آلود بود که کم کم شدیدتر و فاصلشون کمتر میشد. ولی قابل تحمل بود. ساعت ۲۱ بود که یکم تحملم تموم شد و رفتم پیش متخصصم و اون حتی ویزیتم نکرد و منشی اش گفت باید برید بیمارستان معاینه بشید و Nst بگیرید
ما اول رفتیم بیمارستان حضرت زینب دزفول. اونجا معاینه و Nst دادم و گفتن باید بستری بشی که من خیلی متعجب شدم و گفتم اینجا نمیمونم و میرم بیمارستان نبوی.
(از همون لحظه ورود از رفتار و اخلاق پرستارا و ماماهای حضرت زینب خوشم نیومد و مشخص بود کارآموز هستن! و کلا اونجا ورود همراه آزاد نبود)
خلاصه که اونا هم گفتن پس اگه نمیخوای اینجا بستری بشی، باید حتما همین امشب بری نبوی و بستر ی بشی‌ و پشت گوش نندازی.
مامان افرا💕 مامان افرا💕 ۱۱ ماهگی
تجربه-زایمان-2

ساعت ۷ صبح رفتیم بیمارستان کوثر و تخت خالی بود و رفتم داخل و معاینه کرد گفت دهانه رحم کامل بستس و آن اس تی گرفت و ضربان قلب هم گرفت خلاصه گفت همه چی خوبه ولی چون قند بارداری داری باید بستری بشی و نامه بستری داد. ساعت ۹ صبح روز شنبه من بستری شدم بهم لباس دادن و تمام وسایل هامو گرفتن حتی گوشیمو ، استرس نداشتم چون نتونتسه بودم خودمو تو ۹ ماه راضی کنم که من میتونم طبیعی زایمان ولی خوب دیگه راهی بود ک باید میرفتم . رفتم تو ی اتاق با امکانات بالا و تمیز و خوشحال از اینکه نرفتم بیمارستان چمران😂خلاصه ساعت ۹ برام سوزن فشار رو وصل کردن و من استرس زیادی نداشتم ولی بازم حالم خیلی خراب بود حال روحیم افتضاح بود (اصلا ذوغ نداشتم) تمام کارم شده بود گریه ، فکرم خیلی درگیر بود و همش امام حسین و امام رضا رو صدا میکردم ک زایمان راحتی داشته باشم . خلاصه ساعت ۲ شیفت عوض شد و دوباره معاینه شدم و دهانه رحم حتی ی فینگر هم نبود و من هیچ درد نداشتم . شد ساعت شیش غروب ک معاینه کردن دوباره کیسه آبم ترکید (خداروشکرررر) خلاصه منم بازم بسته بسته و بدون درد بودم خلاصه اون شب خیلی سخت گذشت کارم شده بود گریه همش دلم برا شوهرم تنگ شده بود میگفتم کی میشه برم بغلش کنم 🥹چون من روزانه کلی با شوهرم تلفنی حرف میزنم بعد فک کنی. ی دفعه صداشو ی روز کامل نشنوی خیلی سخته بدترین حس اونجا بود ک دلم برا خونه تنگ شده بود و حالم ع خودم بهم میخورد و ترسیده بودم
مامان محمدرضا جان مامان محمدرضا جان ۷ ماهگی
پارت دو
دیگ اخر شب بود رفتیم خابیدیم مامانم همچنان میگفت طبیعیه صبح ک بیدار شدم دیدم دوباره شرتم خیسه
باز پاشدیم رفتیم هاشمی نژاد اونجا هم قبول نکرد گفت‌باید بری ام‌البنین ما فقط اورژانسی قبول میکنیم
خلاصه رفتیم ۲۲ بهمن اونجا بیمارستانش خلوت بود
ی مامای بد اخلاقی هم داشت ک معاینم کرد و گفت خشکی دهانه رحمت بستس
منم خوشااااال گفتم خیلیم عالی
گفت برو امام حسین ی تست امینوشر بده مطمئن شی
رفتیم اونجا مجدد امام حسین گفت اگ‌میخای تست بدی باید بستری شی
باز برگشتیم خونه
منم گفتم حتما ماماعه راست گفته دیگ‌خیالم راحت شد
تا این روز دیگ دوباره صبح دیدم شرتم یهویی خیس شد
دیگ ایندفعه رفتیم ۱۷ شهریور اونجا تا دیدنم بستری کردن
گفتن کیسه ابت سوراخه
خلاصه بستری شدم
ساعت ۷ صبح
ساعت ۳ بعدازظهر دردام شروع شده بود شده بودم ۳ سانت
بعدش با ورزشایی ک خودم بلد بودم
شدم ۴ گفتم زنگ بزنین ماماهمرام بیاد
خلاصه ماما اومد شدم پنج درخاست اپیدورال کردم
اپیدورال رو ک زدم انگار همه‌ ی دردام‌رفت
باز ماماهمرام بهم‌ورزش داد دوباره دردام شروع شد شدم ۷ سانت
با کلی زور شدم هشت بعدم ۹ و ۱۰
خلاصه ساعت ۱۱ ربع زاییدم
اینم تجربه من
لطفا امپول بی دردی رو تهیه کنین برا کسایی زایمان‌طبیعی میخان بکنن میگم
چونک اگ‌نگیری بدنت استوپ میکنه‌واااقعا دیگ تحمل درد نداری و ممکنه یهو وسط پروسه دردت بره و مجبور شی سزارین کنی