پارت دو
دیگ اخر شب بود رفتیم خابیدیم مامانم همچنان میگفت طبیعیه صبح ک بیدار شدم دیدم دوباره شرتم خیسه
باز پاشدیم رفتیم هاشمی نژاد اونجا هم قبول نکرد گفت‌باید بری ام‌البنین ما فقط اورژانسی قبول میکنیم
خلاصه رفتیم ۲۲ بهمن اونجا بیمارستانش خلوت بود
ی مامای بد اخلاقی هم داشت ک معاینم کرد و گفت خشکی دهانه رحمت بستس
منم خوشااااال گفتم خیلیم عالی
گفت برو امام حسین ی تست امینوشر بده مطمئن شی
رفتیم اونجا مجدد امام حسین گفت اگ‌میخای تست بدی باید بستری شی
باز برگشتیم خونه
منم گفتم حتما ماماعه راست گفته دیگ‌خیالم راحت شد
تا این روز دیگ دوباره صبح دیدم شرتم یهویی خیس شد
دیگ ایندفعه رفتیم ۱۷ شهریور اونجا تا دیدنم بستری کردن
گفتن کیسه ابت سوراخه
خلاصه بستری شدم
ساعت ۷ صبح
ساعت ۳ بعدازظهر دردام شروع شده بود شده بودم ۳ سانت
بعدش با ورزشایی ک خودم بلد بودم
شدم ۴ گفتم زنگ بزنین ماماهمرام بیاد
خلاصه ماما اومد شدم پنج درخاست اپیدورال کردم
اپیدورال رو ک زدم انگار همه‌ ی دردام‌رفت
باز ماماهمرام بهم‌ورزش داد دوباره دردام شروع شد شدم ۷ سانت
با کلی زور شدم هشت بعدم ۹ و ۱۰
خلاصه ساعت ۱۱ ربع زاییدم
اینم تجربه من
لطفا امپول بی دردی رو تهیه کنین برا کسایی زایمان‌طبیعی میخان بکنن میگم
چونک اگ‌نگیری بدنت استوپ میکنه‌واااقعا دیگ تحمل درد نداری و ممکنه یهو وسط پروسه دردت بره و مجبور شی سزارین کنی

۸ پاسخ

عزیزم ماماهمراه راضی بودی؟ بیمارستان چطوربود؟ منم میخام برم۱۷شهریور

واخب چراهاشمی نژادقبول نکرد چندتا پیام هم دیدم ازقبل گفتن قبول نکردن گفتن برین ام البنین من میخام برم اونجاازالان استرس گرفتم برم قبول نکنن😩

چند هفته‌ بودی اخر؟
بچه دستگاه نرفت؟

چطوری آمپول بی درد و بگیریم

17شهریور با بیمه سلامت چقد گرفت طبیعی زایمان کردید؟

عزیزم یه سوال از کجا این آمپول تهیه کردی بیمارستانای دولتی دارن؟

بسلامتی ، ماما همراهت کی بود؟

بیمارستانی ک من میرم اپیدورال نمیزنن نمیدونم چرا

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۱.
یکشنبه آخرین فرصتم بود ک دردام شروع بشه. من قبلش دوهفته هرچی پیاده روی کردم دردام شروع نمیشد ورزشم نمی‌کردم چون سنگین شده بودم نمی‌تونستم حسشو نداشتم. همه منت میذاشتن سرم ک خودت نمیخایی زایمان کنی. خلاصه دیگ دهم صبحش بیدار شدم رفتیم هممون خونه ابجیم اونجا رفتیم همش میگفتم چیکار کنم ک دردام شروع بشه من میترسم با آمپول فشار میمیرم..دیگع هیچی شب شد ساعت یازده شب بود من نمازمو خوندم و همین ک داشتم دعا میکردم دوباره گفتم من چیکار کنم من دردام شروع بشه من میمیرم با آمپول فشار. ابجیم گفت برو بهداشت زایشگاه ی معاینه بکنن بلکه دردات شروع بشه. خلاصه منم مامانم رفتیم بهداشت زایشگاه. تا همونجا ک می‌رفتیم من داشتم از استرس میمردم.چون اولین بارم بود توی عمرم. ک معاینه میخواستم بشم.رفتم داخل پنجاه هزار ازم گرفتن و خانمه.معاینه کرد. و ضربان قلب بچه رو نگاه کرد بعدش پرسید ک تکوناش چطوره. سونو هم نگاه کرد گفت ۳۹هفته و ۶روزی. من گفتم تکوناش کمه چند روزه اصلا حس نمیکنم ک زیاد تکون خورده باشه.بعدش مامانمو صدا کرد گفت اینو از همینجا ببر بیمارستان. منم گفتم مگه چند سانت بودم گفت تازه رحمت نرم شده. برو بیمارستان بگو ک بچم تکون نمیخوره تا ضربان قلبشو نگاه کنن.من ک نگاه کردم ضربان قلبش خوب نمیرد. بعدش دیگ من اومدم بیرون زنگ زدم ابجیم گفتم اینجوری گفته گفت برو بیمارستان. ماشین گرفتیم رفتیم بیمارستان امام علی. اونجا رسیدیم ساعت دوازده شد. بعدش یک ساعت بعد جواب دادن و ماما معاینه کرد گفت دو سانتی ضربان قلبشم خوبه.من گفتم ک تکون نمیخوره درجا گفت بستری باید بشی. منم داشتم از ترس میمردم. خلاصه پرونده درست کردیم اینا شد ساعت یک شب. من درد داشتم مثلا کم خیلی کم می‌گرفت ول میکرد.
مامان آرسام مامان آرسام ۹ ماهگی
خب تجربه زایمانم بگم............
من شب پیاده روی رفتم دوساعت بعدش اومدم خونه دیدم ی کوچولو سرم درد میکنه فشارم گرفتم ۱۵رو۸بود بالا بود گفتم پیاده روی بودم بعد میگیرم ابلیمو ایناخوردم ۲۰دیقه بعدش گرفتم ۱۴شد بازم گفتم میاد پایین دوباره گرفتم دیدم ن باز رفت۱۵دیگه رفتم اورژانس اونجا ۱۶.۱۷ بود بستری کردن اورژانس بستری نشدم رفتم زایشگاه.تا اونجا فشارم خوب شده بود اومد۱۱اونجا ک گرفتن معاینم کردن همون به سانت بودم بعدش هفتم چون بالا بود دیگه نذاشتم برم گفتن بستری شو برا زایمان ممکنه دوباره فشارت یهو بره بالا ترسیدم گفتم بدون درد بستری نمیشم گفت امپول .یوند میزاریم دردات شروع میشه خلاصه اصلا دوس نداشتم ولی راهی نبود بستری شدم ساعت۳شب سوند وصل کردن تو‌رحمم شد۴سانت بعد کم کم امپول زدن دردام خیلییی کم شروع شد تا۵سانت بعد اومد کیسه ابمو پاره کرد دیگهه از اینحا دردام غیرقابل تحمل شد گفتم میمیرم من درخواست اپیدورال کردم اومدن زدن خدارشکر دردام کمتر شد ولی هنوز درد این ک بچه فشار میاره و میاد بیرون بود ساعت۱۱:۴۵بچم دنیا اومد من تا۱۲:۳۰ فقط بخیه خوردم.ولی در کل دردام با اپیدورال همش همون تایم کمی بود ک بچم اومد راضیم از زایمانم یکم سخت بود ولی می ارزید بچم الان تو بغلمه.ایشالا قسمت همه مادرای چشم انتظار 😍❤️🧿🧿
مامان nokhod مامان nokhod ۴ ماهگی
مامان مامان اوا مامان مامان اوا ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان دوم
سلام خانوما من طبق آخرین سنو ک رفتم ۴۰ هفته گف آب دورجنین کم شده و منم تاشب کارامو کردم حمام رفتم راهی بیمارستان ۱۷شهریور شدم اونجا هم منو بستری کردن ۱۰ شب بستری شدم اول قرص زیرزبونی دادن بعد ساعت ۳ شب آمپول فشار زدن من دردام کم کم شروع شد ولی دهانه رحمم همچنان ۱ فینگر بود تا ساعت ۷ صبح ک شدم ۴ سانت و ماماهمراهم اومد خانم عادله حسینی بود برخورد خوبی داشت و مهربون بود خلاصه اومدن بهم بی دردی تو رگی زدن ک دردام واقعا از ۱۰۰ شد ۲۰ و شروع کردم ب ورزش ک یهو ضربان قلب دخترم پایین اومد و دیگه دوز دوم بی دردی نزدن گفتن خطرناکه.خلاصه ساعت ۹نیم بود ک دردام اوج گرفته بود و کم کم زور بهم میومد و معاینه ک کردن دیدن سر بچه دیده میشه خیییلی زورای وحشتناکی بود البته ک خدا کمک میکنه سریع اومدم پایین از تخت جوری بود ک دستم جلوم گرفته بودم و میگفتم نمیرم الان میفته بزور بردنم رو تخت زایمان و اونجا زور زدنام شروع شد با دوتا زور ساعت ۱۰ هدیه آسمونی خدا رو گزاشتن بغلم و من اون لحظه فقط خداروشکر میکردم.بعدم ک بخیه و فشار دادن های شکم شروع شد ولی می ارزید ب داشتنش.
مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه
مامان لیام🐣 مامان لیام🐣 ۵ ماهگی
خوب ادامه تاپیک های قبلی زنگ زدم و گفت که نزدیک زایمانه احتمالا دهانه رحمت ۲سانت دیگه باز شده دوش اب گرم بگیر کیسه اب گرم بزار ورزش کن و مسافت خیلی زیادی پیاده روی بکن حدود ۶ساعت و فردا با امادگی کامل برو زایشگاه منم همون روز که ۲۸اسفند بود اون‌کارهارو انجام دادم و رفتم پیاده روی ۳عصر تا۹شب جوری ک پاهام دیگ توان نداشتن برگردم نزدیکای خونه انقدر درد داشتم که دیگ اشک توچشام جمع شد و گریه کردم اومدم خونه پدرم و شام خوردم شوهرم گفت دردت زیاده بریم زایشگاه گفتم نه تحمل میکنم تا فردا اصرار کرد رفتیم ساعت ۱۰شب اونجا رسیدم تاریخ ۲۸اسفند معاینه کردن و گفتن ۴سانت دهانه رحمت باز شده فورا برو بستری نمیزاریم برگردی و من اونجا کلی استرس گرفتم دست و پاهام یخ شد و اونجا زنگ زدم ماما همراه گرفتم و گفتم فقط زود بیا کلاس زایمان و اینام نرفتم و سرم وصل کردن و بستری شدم و امپول فشارو زدن و ماما رسید ساعت ۱۰ونیم شد دردام اروم اروم داشت شروع نیشد و همزمان ورزش کردم و اب گرم میگرفتن پشتم و ماساژم میداد و به ساعت ۱۱ونیم رسید که دردا غیر قابل تحمل میشد انقدر شدید بود که فقط من اونجا بودم واس زایمان انقدر جیغ میزدم صدام بیرون رفته بود و خانوادم و شوهرم صدامو شنیده بودن و از پرستارا پرسیدن اونجا چند نفرن گفت بودن فقط الهامه واس زایمان اومده هیچکی نیست دیگ ساعت ۱فول شدم و گفتن دیگ پاهاتو باز کن و دردات اومد زور بزن منم ۳۰ثانیه درد میاومد زور میزدم و ۱دقیقه قطع میشد ولی درداش وحشتناک بود واقعا توان نداشتم زور بزنم سه بار بی خال شدم بین دردا هی داد میزدن میگفتن نمیتونی زور بزنی باید تلاش کنی و این کار تا ساعت ۳ ادامه داشت که بالاخره ساعت ۳ نی نی ماهم بدنیا اومد
مامان دیاکو🤱 مامان دیاکو🤱 ۱۳ ماهگی
سلام خانوما من اومدم از تجربه زایمان طبیعیم بگم براتون .از اونجایی میگم که رفتم مطب برای معاینه گفت ۲ سانتو نیم شدی درد به خصوصی نداشتم فقط شبا موقع خواب تا صبح ازیت بودم و درد زیر شکم داشتم همین.اومدم خونه طبق معمول بعد از شام با مامانمو بابام رفتیم پیاده روی یک ساعته بعد اومدم زیر دوش آب داغ اسکات زدم کلی .از مطب ک اومده بودم کلیم ورزش کردم و حرکت‌های دیگ زدم .خلاصه ساعت ۹ شب بود با درد شدید ک فاصلش هر ده دیقه بیست دیقه بود رفتم بیمارستان .معاینم کرد گفت اووو خیلی راه داری هنوز گفتم یعنی چی چقدر بازم نیش خند زد گفت هیچ 😑گفتم وا امروز دکترم معاینم کرد گفت ۲و نیم بازم ک .یه ماما دیگ اومد گفت بزار معاینش کنم ک گفت ۲ سانته .زنگ زد به دکترم خبر داد اونم گفت بستریش نکن فعلا زوده .هیچی رفتم خونه دیگ ساعت ۱۱ رسیدم خونه دردام بدتر شده بود مامانم ک برا شام صدام کرد رفتم برم سر سفره دیدم از درد نمیتونم راه برم .تحمل کردم ساعت شد ۲ شب همه خواب جز مامانم که استرس منو داشت متوجه شدم دردام دقیق پنج دیقه به پنج دیقس به مدت ۴۰ تا ۶۰ ثانیه دردی ک تحملش خیلی سخت بودو فقط نفس عمیق میکشیدمو با دهن فوت میکردم بیرون خلاصه ساعت شد ۳ شب ک بابامو بیدار کردیمو رفتیم بیمارستان از نو معاینم کردن ک گفت ۴ سانته .و بستریم کردن .تا ۵ سانتو خودم رفتم تو سرمم آمپول فشار زدن
هی دستشوییم میگرفت مجبور بودم بلند شم برم دستشویی