سلام صبح تون خوش
منم ب تاریخ ۱۴۰۴/۵/۷
بماند بیادگار زاییدم 😂
انشاالله قسمت همه چشم انتظارا
صبح ک بیدار شدم با حالت تهوع و دسشویی و سرگیجه زیاد بود یعنی چشام سیاهی زد دیگ ترسیدم ب همسرم گفتم بیا بریم یه نوار قلب از بچه بگیریم چون دردی نداشتم گفتم میرم بیمارستان و برمیگردم دیگ.
رفتم و معاینه کردن و گفتن اصلا باز نشدی و متخصص بیمارستان اومد و من جلو پرسنل دوباره هوق زدم و یه عالمه خرابکاری داشتم ک سریع گفت باید بستری شه این خانم . وای منو میگی تمام استرس قلبمو چنگ میزد آخه دوست داشتم برم یه بیمارستان دیگ چون اینجا مجانی بود اومده بودم فقط برا قلب بچه و تمام فکرشم نمیکردم بخام اینجا بزام.
منم گفتم برم ببینم همسرم چی میگ رفتم تو محوطه ک صحبت کنم با همسرم ک گفت پاشو بریم بیمارستان دیگ اینجا همه دانشجو و اذیت میشی یهو خود متخصص زنان تو محوطه بود و اومد جلو و گفت چکا کردی برو کارا بستری تو بکن خودم هواتو دارم و هیچ کس تو زایشگاه نیست و خودم بالا سرتم و بچه رو خودم میگیرم و عمل زیبایی هم برات انجام میدم و بعد من گفتم میخام بی حس شم اپیدورال میخام گفت کاری میکنم بدون درد بزایی دیگ چی ازین بهتر شوهرمم بهش گفت پس یه شماره کارت بدید تا الان یه چیزی براتون بزنم ک خاطرم جمع باشه هواشو دارید دکتر هم گفت نه بابا این حرفها چیه خودم هواشو دارم خاطرتون جمع و من ساعت 9 و نیم صبح بستری شدم با زایشگاه خالیه خالی...

۱۷ پاسخ

من ۵/۵زایمان کردم

مبارک باشه انشاالله قدمش پرخیروبرکت باشه

ب ميمنت و مباركي عزيزم 😍😍

وای ننه راحت شدی دیگه خوش بحالت خدا برات درست کرد انشالله قدمش خیر باشه عزیزم ♥️ مبارک باشه 🧡

ادامه 5
و لحظه قشنگ انتظار ک دیگ دردا اوج گرفت و دو تا جیغ ای خدا ادامه دار و قشنگ و بلند زدم ک پریدن تو اتاق و ساعت 4 و 40 دقه عصری بود حالا بچه داره میاد منم بهم زور وارد شده و ماما میگفت زور نزن همه ب سمت می‌دویدن و منم زور دست خودم نبود و دخترم اومد بغلم
بماند ک قبلش چقد قسمش دادم مامانی اذیتم نکنی و زودی بیای و چون ساعت 4 رو هم دیدم امام سجاد رو هم قسم دادم ب سر بریده امام حسین ک خاکش کردی به ساعت 5 نرسم ک بخام امام پنجم و قسم بدم زایمان کنم و راحت شم
و چقد شیرین دعایم مستجاب شد 😍😍😍
امیدوارم همه خانما راحت نی نی هاشون و بغل بگیرن و هرکی آرزو داره این طعم و درد قشنگ و حس کنه

وای عزیزم چقدر عزیت شدی میخواستی طبیعی بزایی یا سزاریان

ادامه 4
ماما اومد و گفت باید همکاری کنی بچت تو شکم ته و دهانه رحمت 6 سانتی باید معاینه بشی هر وقت درد بهت اومد فقط زور بزن
دیگ دستش و برد تو رحمم و من با هر دردی فقط زور میزدم و اونم مگفت خیلی عالی یه زور دیگ یعنی با تمام وجودم زور میزدم ها ک بچه رو آورد تو لگن و باز با درد بعدی همچنان باید زور میزدم ک خیلی درد داشت و منم تعجب کرده بودم از خودم ک چقد مظلوم شدم و جیغ نمیزنم .
یه خانمی مثل من بود همونجا بردنش سزارین چون همکاری نمی‌کرد و بچه تو لگن نیومد و تو 8 سانت دو ساعت مونده بود
دیگ من خیلی همکاری کردم و ماما همرام مدام دستش تو من بود ک با زور بچه رو بیاره پایین‌تر و خیلی هم زود نتیجه داد درد داشت ولی آخرش قشنگ بود بعد هر معاینه مگفت فقط حالت سجده باش منم از بس غر میزدم ک بی حسی بزنید خود دکتر بهم قول داده و اومدن یه ماسک گاز دادن ک هر وقت درد داشتی نفس بکش بعدش گیج میشدم فقط

به سلامتی قدم نو رسیده مبارک

مبارکه گلم

ادامه تایپیک 3
خواهرشوهرم منو برد حموم ک اونجا گفت اسکات بشین تا کمرتو ماساژ بدم ک شانس من ابا سرد بود اومدیم بیرون . شیفت ساعت یک و نیم ماما تموم شد و من مونده بودم با همون 3 سانت و قرص زیر زبون و هم بهم داده بودن و دکتر متخصص هم یه بار اومد فقط معاینه تحریکی کرد ک اصلا درد نداشت و خونریزی منو انداخت البته چند قطره .... مامای شیفت بعد ک اومد و گفت واستا معاینت کنم و دوباره گفت باید سوند بزارید و خیلی درد داشت معاینه ش اونجا دیگ بیمارستان شش نفر اومده بودن و شلوغ بود منم هر ماما میومد میگفتم خانم دکتر چنین حرفایی بمن زده و تحویل نمی‌گرفتن و مگفتن آره واستا میاد چشام خشک شد ک دکتری ک اینهمه حرف زد الان کجاس
دردام هم با سوند دوم شدت گرفت و خودم در حال ورزش بودم ک سوند دراومد و معاینه کردن گفتن 6 سانتی منم پیله ک بهم بی حسی بزنید اونام مگفتن نه ما اینجا اصلا اپیدورال نداریم و نمی‌زنیم چون سر بچه اصلا نیومده تو لگن هنو تو شکم ته
وای خدا منو میگی تمام امیدم و حرفا دکتر جلوم پرپر شد

خلاصه منم خر کیف دیگ چی ازین بهتر خدا برام درست کرد و با حرفای دکتر چنان امیدوار شدم ک حس اون زنای قدرتمند و داشتم و بستری شدم ولی اون استرس ک قراره چی ب سرم بیاد و همراهم بود ک بود.....
مامابیمارستان اومد و خودشو معرفی کرد و گفت تا ساعت یک و نیم شیفتم منم ب همسرم گفتم برو دختر بزرگمو بیار ک پشت در بیمارستان باشه چون خونوادم مشهد بودن و ب کسی اطلاع نداده بودم گفتم هر وفت زایمان کنم زنگ میزنم ب مامانم ک دلنگران نشه.
دخترم اومد و یهو دیدم راش دادن تو زایشگاه و زد زیر گریه منم گفتم عه گریه نکن فوقش حلالم مکنی دیگ گریه جفت مون دراومد و یه چندقه دخترم پیشم بود و گوشیم زنگ خورد ک دست دخترم بود دیدم خواهرشوهرم میگ من پشت در بیمارستانم بگو بیاد پایین ک من میام و اینجا جا بچه نیست ک برداشتی دخترتو آوردی ووو دیگ طفلک تا فهمیده سریع خودشو رسوند و اومد پیش من تو زایشگاه برا منم سوند وصل کردن ک دهانه رحم و باز میکنه ک بماند چقد این دانشجو احمق نابلد بود و منو اذیت کرد آخرش هم گفت انگشتام کوتاهه نمیره تو رحمت
یکی دیگ باز اومد چقد منو سیخ زد و سوند و تو رحم گذاشتن ک آب سرم بره توش و مثل بادکنک باز شه دهانه رحم و باز کنه و خودش در بیاد بیرون
خواهرش اومد و بهم گفت پاشو ورزش کن دیگ خیلی کمکم کرد دوساعت پیشم بود چون بیمارستان خلوت بود بیرونش نکردن کلی ورزش باهام کار کرد و دهانه رحمم شد 3 سانت و دردام هی می‌گرفت و ول می‌کرد چقد ک خواهرشوهرم کمرم و ماساژ داد

کدوم بیمارستان ...کدوم دکتر

بسلامتی باشه واقعا چقد خوش شانس بودی خداروشکر قدمش خبر دعا کن منم زایمان خوبی داشته باشم

دیگه همه یه روز قبلش بخاطر تاریخ رند زاییده بودن برا شما سالن خالی ش مونده 🥰

چه خوب عزیزم مبارکهه

وای خوشبحالت چقد خوش شانس بودی

به به بسلامتی

سوال های مرتبط

مامان سلنا مامان سلنا ۳ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۱۵ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه
مامان رادوین مامان رادوین ۱۰ ماهگی
تا زنگزدم گفتم ب مادرشوهرم ک هر ی رب دردم داره میگیره گفت اشکال نداره و اینا تا گفتم ترشح خونی دارم گفت پس برو دکتر رفتم شوهرم بیدار کردم گفت برو آماده شو بیدارم کن 😅خیلی شوهر خنثی دارم دیگ بلند شدم منو گذاشت رضوی گفت تو برو داخل تا ماشین پارک کنم میام پیدات میکنم حالا این وسط هی می‌گرفت شکمم و درد پریود میومد ولی دلم میخاست پاچه بگیرم عصبی بودم دیگ رفتم گفتن معاینهشو تا بستری کنیم اگ لازم باشد دیگ دراز کشیدم گفتم تروخدا درد نداشته باشه دستش کرد تو ب همه اونجا فشار داد گفت ۳ یا ۴ سانتی (دکتر معاینه دو روز پیش گفته بود هنوز باز نشدی ) راستی من حموم آب داغ تو این سه روز میرفتم ی ی رب زیر دوش کمرم میگرفتم و اسکات ۴ یا ۵ تا رفتم
گفت برگه بستری حالا درد پریودی بیشتر می‌شد ولی بازم قابل تحمل دیگ وایستادم تا مامانم بیاد این وسط درد داشتم میرفتم فرنگی میشستم رو دسشویی تا درد ول کن همش دسشویی بودم دیگ مامانم اومد شناسنامه ها رو داد و بستری شدم باز این وسط دکتر زنگ زد گفت ی عالمه ۳ نفر بستری شدن و زایمان گفت بیا ثامن گفتم تکمیلی دی این جا قرار داد داره ک گف باشه دیگ .... دیگ مگ تونستم بخابم وای چقدر خاب داشتم
مامان دل آرا🩷🦋 مامان دل آرا🩷🦋 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۱
من ماما همراه داشتم قرار بود جمعه برای معاینه لگنی برم پیشش .راهمم دور بود حداقل دوساعت راه داشتم تا اونجا روز جمعه شوهرم بیکار نبود ببرتم ماما گفت شنبه صبح بیا بیمارستان اونجا هم معاینت کنن کافیه بپرس بینم اصلا دهانه رحمت باز شده یا نه بعد گفتم یه هفته هس که درد نامنظم دارم ولی خبری نیس گفت ساک نینیت هم بیار اگه یه سانت هم باشی بستریت کنن با سوزن فشار دنیا بیاد ما هم دست پامونو جمع کردیم رفتیم بیمارستان ولی نمیخواستم که بستری بشم گفتم یه معاینه کنه بعدش خودم دردم بگیره که بستری بشم ما رفیتم یه ماما دیگه تو بخش زایشگاه بود که بد اخلاق گفت اومدی چیکار گفتم یه نوار قلب میخوام با یه معاینه گفت دکترت کیه گفتم مال اینجا نیستم فقط ماما همراهم اینجاست گفت کیه ماهم گفتیم فلانی گفت اون اصرار کرده که شماها دیگه بستری بشین من ترسیده بودم میگفتن با سوزن فشار زایمان خیلی سخت میشه گفت حالا بخواب یه معاینه هم کنم اومد وقتی معاینه کرد گفت خانم تو که دهانه رحمت خیلی خوب باز شده چهار سانتی فوری کارای بستری رو کردن زنگ زدن به مامام گفتن که این خانم چهار سانت هست اینا تا ماما اومد گفت یه معاینه خم خودم کنم که اینجا گفت شیش سانت شدی دیگه کمی درد هارو داشتم حس میکردم اومد سوزن فشار زد با ورزش های میداد یه ماما دیه اومد معاینه کرد گفت ۸ سانتی ولی سر بچه بدجور اومده تو لگن ماما بهم حالت سجده داد بچه سرش فیکس شد ماما گفت اگه بتونی خوب زور بزنی تا ساعت یک بچت او‌مده خدایا اینجا دیگه درد ها قابل تحمل نبود من جون زور زدن نداشتم
مامان نورا_رزا🩷🩷 مامان نورا_رزا🩷🩷 ۱ ماهگی
داستان سزارین من قسمت دوم:
خلاصه بازم گفتم ولش کن بزار تاریخ خودم میرم برای سزارین چون هربار به شوهرم میگفتم بریم بیمارستان میگفت باشه بعد دوباره میگفت میخوای بری یا نه؟ یه جوری این حسو به من میداد ک الکی عنترمون نکنی و این حرفا!
منم شب گرفتم خوابیدم و صبح زود بیدار شدم رفتم سرویس و قرصامو خوردم اومدم بخوابم از درد خوابم نمیبرد هرکار میکردم مدام شکمم سفت میشد حس میکردم بچه میخواد شکممو پاره کنه بیاد بیرون
شوهرم بیدار شد ک بره مراسم ختم بهش گفتم درد دارم گفت بپوش بریم بیمارستان گفتم باشه بعد باز اون جمله رو گفت که میخوای بری یا نه و من خیلی بدم اومد خو ینی چیییییی؟!
گفتم نه
همون موقع دخترم گریه کرد و اومدم بغلش کنم که دردم اومد و همزمان ک‌خم بودم شکمم گرفت دیگه جیغ زدم و شوهرم اومد گفت پاشو بریم بیمارستان اول رفتیم بیمارستان نزدیک خونمون دردامو ک گفتم گفت داری زایمان میکنی برو بیمارستان دکترت،زنگ زدم مامانم گفتم بدو ک بریم بمیارستان ساک بچه هم بیار همچنانم فک میکردم الان میرم میگن چیزی نیست برمیگردم خونه😅