سلام صبح تون خوش
منم ب تاریخ ۱۴۰۴/۵/۷
بماند بیادگار زاییدم 😂
انشاالله قسمت همه چشم انتظارا
صبح ک بیدار شدم با حالت تهوع و دسشویی و سرگیجه زیاد بود یعنی چشام سیاهی زد دیگ ترسیدم ب همسرم گفتم بیا بریم یه نوار قلب از بچه بگیریم چون دردی نداشتم گفتم میرم بیمارستان و برمیگردم دیگ.
رفتم و معاینه کردن و گفتن اصلا باز نشدی و متخصص بیمارستان اومد و من جلو پرسنل دوباره هوق زدم و یه عالمه خرابکاری داشتم ک سریع گفت باید بستری شه این خانم . وای منو میگی تمام استرس قلبمو چنگ میزد آخه دوست داشتم برم یه بیمارستان دیگ چون اینجا مجانی بود اومده بودم فقط برا قلب بچه و تمام فکرشم نمیکردم بخام اینجا بزام.
منم گفتم برم ببینم همسرم چی میگ رفتم تو محوطه ک صحبت کنم با همسرم ک گفت پاشو بریم بیمارستان دیگ اینجا همه دانشجو و اذیت میشی یهو خود متخصص زنان تو محوطه بود و اومد جلو و گفت چکا کردی برو کارا بستری تو بکن خودم هواتو دارم و هیچ کس تو زایشگاه نیست و خودم بالا سرتم و بچه رو خودم میگیرم و عمل زیبایی هم برات انجام میدم و بعد من گفتم میخام بی حس شم اپیدورال میخام گفت کاری میکنم بدون درد بزایی دیگ چی ازین بهتر شوهرمم بهش گفت پس یه شماره کارت بدید تا الان یه چیزی براتون بزنم ک خاطرم جمع باشه هواشو دارید دکتر هم گفت نه بابا این حرفها چیه خودم هواشو دارم خاطرتون جمع و من ساعت 9 و نیم صبح بستری شدم با زایشگاه خالیه خالی...

۱۷ پاسخ

من ۵/۵زایمان کردم

مبارک باشه انشاالله قدمش پرخیروبرکت باشه

ب ميمنت و مباركي عزيزم 😍😍

وای ننه راحت شدی دیگه خوش بحالت خدا برات درست کرد انشالله قدمش خیر باشه عزیزم ♥️ مبارک باشه 🧡

ادامه 5
و لحظه قشنگ انتظار ک دیگ دردا اوج گرفت و دو تا جیغ ای خدا ادامه دار و قشنگ و بلند زدم ک پریدن تو اتاق و ساعت 4 و 40 دقه عصری بود حالا بچه داره میاد منم بهم زور وارد شده و ماما میگفت زور نزن همه ب سمت می‌دویدن و منم زور دست خودم نبود و دخترم اومد بغلم
بماند ک قبلش چقد قسمش دادم مامانی اذیتم نکنی و زودی بیای و چون ساعت 4 رو هم دیدم امام سجاد رو هم قسم دادم ب سر بریده امام حسین ک خاکش کردی به ساعت 5 نرسم ک بخام امام پنجم و قسم بدم زایمان کنم و راحت شم
و چقد شیرین دعایم مستجاب شد 😍😍😍
امیدوارم همه خانما راحت نی نی هاشون و بغل بگیرن و هرکی آرزو داره این طعم و درد قشنگ و حس کنه

وای عزیزم چقدر عزیت شدی میخواستی طبیعی بزایی یا سزاریان

ادامه 4
ماما اومد و گفت باید همکاری کنی بچت تو شکم ته و دهانه رحمت 6 سانتی باید معاینه بشی هر وقت درد بهت اومد فقط زور بزن
دیگ دستش و برد تو رحمم و من با هر دردی فقط زور میزدم و اونم مگفت خیلی عالی یه زور دیگ یعنی با تمام وجودم زور میزدم ها ک بچه رو آورد تو لگن و باز با درد بعدی همچنان باید زور میزدم ک خیلی درد داشت و منم تعجب کرده بودم از خودم ک چقد مظلوم شدم و جیغ نمیزنم .
یه خانمی مثل من بود همونجا بردنش سزارین چون همکاری نمی‌کرد و بچه تو لگن نیومد و تو 8 سانت دو ساعت مونده بود
دیگ من خیلی همکاری کردم و ماما همرام مدام دستش تو من بود ک با زور بچه رو بیاره پایین‌تر و خیلی هم زود نتیجه داد درد داشت ولی آخرش قشنگ بود بعد هر معاینه مگفت فقط حالت سجده باش منم از بس غر میزدم ک بی حسی بزنید خود دکتر بهم قول داده و اومدن یه ماسک گاز دادن ک هر وقت درد داشتی نفس بکش بعدش گیج میشدم فقط

به سلامتی قدم نو رسیده مبارک

مبارکه گلم

ادامه تایپیک 3
خواهرشوهرم منو برد حموم ک اونجا گفت اسکات بشین تا کمرتو ماساژ بدم ک شانس من ابا سرد بود اومدیم بیرون . شیفت ساعت یک و نیم ماما تموم شد و من مونده بودم با همون 3 سانت و قرص زیر زبون و هم بهم داده بودن و دکتر متخصص هم یه بار اومد فقط معاینه تحریکی کرد ک اصلا درد نداشت و خونریزی منو انداخت البته چند قطره .... مامای شیفت بعد ک اومد و گفت واستا معاینت کنم و دوباره گفت باید سوند بزارید و خیلی درد داشت معاینه ش اونجا دیگ بیمارستان شش نفر اومده بودن و شلوغ بود منم هر ماما میومد میگفتم خانم دکتر چنین حرفایی بمن زده و تحویل نمی‌گرفتن و مگفتن آره واستا میاد چشام خشک شد ک دکتری ک اینهمه حرف زد الان کجاس
دردام هم با سوند دوم شدت گرفت و خودم در حال ورزش بودم ک سوند دراومد و معاینه کردن گفتن 6 سانتی منم پیله ک بهم بی حسی بزنید اونام مگفتن نه ما اینجا اصلا اپیدورال نداریم و نمی‌زنیم چون سر بچه اصلا نیومده تو لگن هنو تو شکم ته
وای خدا منو میگی تمام امیدم و حرفا دکتر جلوم پرپر شد

خلاصه منم خر کیف دیگ چی ازین بهتر خدا برام درست کرد و با حرفای دکتر چنان امیدوار شدم ک حس اون زنای قدرتمند و داشتم و بستری شدم ولی اون استرس ک قراره چی ب سرم بیاد و همراهم بود ک بود.....
مامابیمارستان اومد و خودشو معرفی کرد و گفت تا ساعت یک و نیم شیفتم منم ب همسرم گفتم برو دختر بزرگمو بیار ک پشت در بیمارستان باشه چون خونوادم مشهد بودن و ب کسی اطلاع نداده بودم گفتم هر وفت زایمان کنم زنگ میزنم ب مامانم ک دلنگران نشه.
دخترم اومد و یهو دیدم راش دادن تو زایشگاه و زد زیر گریه منم گفتم عه گریه نکن فوقش حلالم مکنی دیگ گریه جفت مون دراومد و یه چندقه دخترم پیشم بود و گوشیم زنگ خورد ک دست دخترم بود دیدم خواهرشوهرم میگ من پشت در بیمارستانم بگو بیاد پایین ک من میام و اینجا جا بچه نیست ک برداشتی دخترتو آوردی ووو دیگ طفلک تا فهمیده سریع خودشو رسوند و اومد پیش من تو زایشگاه برا منم سوند وصل کردن ک دهانه رحم و باز میکنه ک بماند چقد این دانشجو احمق نابلد بود و منو اذیت کرد آخرش هم گفت انگشتام کوتاهه نمیره تو رحمت
یکی دیگ باز اومد چقد منو سیخ زد و سوند و تو رحم گذاشتن ک آب سرم بره توش و مثل بادکنک باز شه دهانه رحم و باز کنه و خودش در بیاد بیرون
خواهرش اومد و بهم گفت پاشو ورزش کن دیگ خیلی کمکم کرد دوساعت پیشم بود چون بیمارستان خلوت بود بیرونش نکردن کلی ورزش باهام کار کرد و دهانه رحمم شد 3 سانت و دردام هی می‌گرفت و ول می‌کرد چقد ک خواهرشوهرم کمرم و ماساژ داد

کدوم بیمارستان ...کدوم دکتر

بسلامتی باشه واقعا چقد خوش شانس بودی خداروشکر قدمش خبر دعا کن منم زایمان خوبی داشته باشم

دیگه همه یه روز قبلش بخاطر تاریخ رند زاییده بودن برا شما سالن خالی ش مونده 🥰

چه خوب عزیزم مبارکهه

وای خوشبحالت چقد خوش شانس بودی

به به بسلامتی

سوال های مرتبط

مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۶ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه
مامان رادوین مامان رادوین ۱ ماهگی
تا زنگزدم گفتم ب مادرشوهرم ک هر ی رب دردم داره میگیره گفت اشکال نداره و اینا تا گفتم ترشح خونی دارم گفت پس برو دکتر رفتم شوهرم بیدار کردم گفت برو آماده شو بیدارم کن 😅خیلی شوهر خنثی دارم دیگ بلند شدم منو گذاشت رضوی گفت تو برو داخل تا ماشین پارک کنم میام پیدات میکنم حالا این وسط هی می‌گرفت شکمم و درد پریود میومد ولی دلم میخاست پاچه بگیرم عصبی بودم دیگ رفتم گفتن معاینهشو تا بستری کنیم اگ لازم باشد دیگ دراز کشیدم گفتم تروخدا درد نداشته باشه دستش کرد تو ب همه اونجا فشار داد گفت ۳ یا ۴ سانتی (دکتر معاینه دو روز پیش گفته بود هنوز باز نشدی ) راستی من حموم آب داغ تو این سه روز میرفتم ی ی رب زیر دوش کمرم میگرفتم و اسکات ۴ یا ۵ تا رفتم
گفت برگه بستری حالا درد پریودی بیشتر می‌شد ولی بازم قابل تحمل دیگ وایستادم تا مامانم بیاد این وسط درد داشتم میرفتم فرنگی میشستم رو دسشویی تا درد ول کن همش دسشویی بودم دیگ مامانم اومد شناسنامه ها رو داد و بستری شدم باز این وسط دکتر زنگ زد گفت ی عالمه ۳ نفر بستری شدن و زایمان گفت بیا ثامن گفتم تکمیلی دی این جا قرار داد داره ک گف باشه دیگ .... دیگ مگ تونستم بخابم وای چقدر خاب داشتم
مامان دلوین مامان دلوین ۶ ماهگی
پارت ۲
دستگاه وصل کرد یکی از پرنسل داشت مشخصاتم ت دفتر ثبت میکرد گفت چند هفته ایی گفتم پریشب ک اومدم گفتن ۴۰ هفته ۴ روز با پریودی ۳۹ هعته ۳ روز با انتی ی دکتر خوش اخلاق اونجا بود ک معاینه میکرد و کاراشون انجام میداد گفت سابقه بیماری نداری گفتم دیابت بارداری دارم گفت حتما امشب باید بستری بشی چون دیابت داری ۴۱ هفته ایی گفتم ن میرم فردا میام خودمم خیلی از بارداری خسته شده بودم دیگه فقط خواستم تموم بشه اونا میگفتن باید بستری بشی از من ک ن میرم صبح میام اخه دلم پیش دخترم بود و گفتم برم ی دوشم بگیرم صبح بیام دکتر گفت ن اگه رفتی چیزیت شد چی گفتم ن چیزیم نمیشه گفتن پس برو ب شوهرت بگو بیا رضایت بده ک از اینجا رفتی هرچی شد ب عهده خودتونه گفتم باش شوهرم اومد ک رضایت بده بهش گفتن هفته خانومت بالاست و باید امشب بستری بشه شوهرم گفت خو بستری شوو گفتم ن میریم خونه صبح میام گفت باش دکتره گفت برو دراز بکش تا معاینت کنیم ببینم در چ حالی رفتم دراز کشیدم گفت دو سانته و دیگه نمیشه بری حتما باید بمونی چون دوسانتی منم بغض گلوم گرفته بود کسی هم همراهم نیمده بود فقط شوهرم بود دیگه هر جوری بود گفتم خو باش بستری میشم یکی از همون خانمایی ک اونجا بود و ماما همراه هم بود گفت ماما همراه داری گفتم ن گفت حالا ک اینجوری شد خودم میام ماما همرات میشم ولی فک نکنم تا صب بزایی شوهرمن گفت اره ماما همراهش باش حواست بهش باشه گفت باش خالاصه شوهرم رفت ک پرونده بگیره ک بستری شم اومد بستریم کردن گفتن برو داخل خوده لیبر لباست عوض کن پروندت بده ب پرسنل شوهرم برگشت خونه ک مادر شوهرم مامانم وسایل خودم بچه بیاره
مامان ماهلین مامان ماهلین ۶ ماهگی
طبیعی
از ۳۷ هفته شروع کردم ورزش پیاده روی دارو دوشب یه بار میرفتم بیمارستان معاینه میکردن میگفت ۱ سانتی و تمام خسته شده بودم فکر استرس داشت نابودم میکرد صب شنبه ساعت ۶ صب با درد بیدار شدم دقیقا هفته ۴۰ تمام میخاسم برم بیمارستان تا ساعت ۱۰ صب پیاده روی کردم رفتم گفت ۲ سانت بازی ولی چون هفته ۴۰ هسی بستری میکنیم نزدیک خونمون بود بیمارستان ولی از شانس من اساس کشی داشت زایشگاه داشت میرفت یه اتاق دیگ مردا میرفتن میومدن بهم گفتن بستری شو ولی نباید. جیغ داد کنی مردا میان میرن زشته کارگرا منظورمه داشتن اساس میبردن من گفتم نه میرم بعد پرستار برگشت سوتی داد ک امشب اصلا دکتر نیس ولی تو تا شب میزایی نترس گفتم نه میرم اصلا نمیمونم امضا اینا دادیم اومدیم خونه گفتم نمیرم بیمارستان دوش آبگرم گرفتم ورزش کردم تا دردم بیشتر شه یه بیمارستان دیگ برم ک ۱ ساعت راهشه دیگ ساعت ۲ بود دردم بیشتر شد راه افتادم به سمت بیمارستان رسیدیم معاینه کردن گفتن ۴ سانتی بستری میکنیم بستری کردن بعد دکتر گفت بی حسی از کمر میخایی گفتم اره نمیدونستم. چیه دیدم آمپول اووردن دکتر بی حسی اومد از کمرم آمپول زدن چن تا تا دردم کم شه آمپول زدن...
مامان فاطمه مامان فاطمه ۵ ماهگی
سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت
مامان آیلا مامان آیلا ۲ ماهگی
تجربه زایمان
۳۹ هفته ۵ روز بودم صب رفتم بهداشت ک نامه بده برم بیمارستان برای اینکه چرا زایمان نمیکنم
نامه داد رفتم بیمارستان معاینه کرد ی سانت باز بودم نوار قلب گرفت گرفت خوبه ولی برای هفته تو باید عالی باشه برو ناهار بخور باز بعد از ظهر بیا ک دوباره نوار قلب بگیریم از صبح هم احساس کمر درد خفیف داشتم اومدم خونه دردام یکم بیشتر شده بود عصر رفتم بیمارستان قبلش هم خونه کلی ورزش کردم تو ماشین احساس خیسی پیدا کردم رفتم بیمارستان گفت کیسه آبت سوراخ شده نوار قلب گرفت گفت خوبه ولی ترشحاتم زرد رنگ بود گفت برو بیمارستان (چون اون بیمارستان زایمان قبول نمیکنه) اومدم خونه ابریزشم بیشتر شده بود اصلا ب ذهنم نرسید از استرس ک چرا ترشحاتم مثل آب نیس چرا زرده
وسایل جمع کردم ی ساعت تا بیمارستان راه داشتم رسیدم تا بیمارستان تو ماشین دردام زیاد شده بود هر ۵ دقیقه ی بار می‌گرفت رسیدم بیمارستان پسرم رو سپردم ب‌ مادر شوهرم رفتم زایشگاه گفت چرا اومدی تخت خالی نداریم چون ۹ آذر بود گفتم آبریزش دارم گفت برو بخواب معاینه کنم تا معاینه کرد دیدم ترشحاتم سبزه گفت آمونیاک غلیظه مدفوع کرده دهانه رحمم هم ۳ سانت بود چون فعالیت زیاد داشتم دهانه رحمم اومده بود پایین اگه دوست داشتین بگین بقیه ش رو هم بنویسیم
مامان ۳ قلوها مامان ۳ قلوها ۱۰ ماهگی
شنبه صبح رفتیم بیمارستان و رفتم سمت درمانگاه پرونده مو آوردن و رفتم پیش دکتر گفت درد اینا نداری گفتم نه گفت حرکت بچه ها چطوره ک گفتم از دیشب تا الان کاهش حرکت داشتن ک گفت همین الان سریع برو اورژانس اونجا مشکلتو بگو رفتم اورژانس سریع خوابوندن واسه ان اس تی
ان اس تی گرفتن ک وسطاش یه هو ضربان قلب یکی شون افت کرد ولی سریع درست شد دو تا سرم آوردن زدن ک حرکات بچه ها بهتر شد بعدش گفتن برو زایشگاه و بستری شو ک بهش میگفتن بخش لیبر
دیگ کارای بستری رو شوهرم انجام داد و رفت خونه تازه کلی ام غر زد الکی فقط بستری میکنن پس کی بچه ها به دنیا میان😂من رفتم زایشگاه دوباره خوابوندن واسه ان اس تی دیگ اشکم در اومده بود از شدت کلافگی شد ظهر
دکترا اومدن بالا سرم هر کی یه چیزی میگف بعد همشون میگفتن هفته اش خوبه ختم بارداری بدید بعد گفتم من کی زایمان میکنم گفتن هر وقت ببینیم ان اس تی ها خوب نیستش منم با خیال راحت خوابیدم اونجا 😂فک میکردم دو سه روزی هستم اونجا
یه هو دیدم یه دکتره اومد یه انژیوکت کرد تو دستم سرم زد بعد گفت پاهاتون باز کن من فک کردم میخواد معاینه کنه با چه جذبه و جدیتی گفتم من اجازه ی معاینه نمیدم🤣🤣اونم گف معاینه نمیکنم میخوام سوند وصل کنم😂😂یه هو پنچر شدم گفتم سوند واسه چی گفت واسه اتاق عمل😐😐یا خدا یه لحظه دلم هری ریخت گفتم عمل گف اره داری میری واسه زایمان هم خوشحال شدم هم استرس
بعد اومد سوند و گذاشت ک اصلا درد نداره فقط اولش یه ذرههه میسوزه ادامه بعدی....
مامان H🫀M مامان H🫀M ۷ ماهگی
#پارت سوم زایمان طبیعی
تا شدم ۳۷هفته و یک روز
حرکات اسکات رو شروع کردم روزی بیست بار اسکات میزدم
یک ساعت پیاده روی میکردم و یک روز درمیون دوش آب گرم می‌گرفتم
.........
چون تو بچه قبلیم تجربه داشتم که بدون درد رحم من باز میشه باید خودم زود تر برم دکتر برای برسی زود زود میرفتم معاینه میکردن
هفته ۳۷هفته و چهار روز
درد داشتم انقباض داشتم گفتم برم مامای بهداشت معاینه کنه ببینم وضعیتم چیه
رفتم ماما گفت که من معاینه نمیکنم گفتم پس تو اینجا چیکار می‌کنی من رحمم باز بشه بچه زود بدنیا بیاد چیزی بشه از توعه و اینا بعد کلی دعوا راضی شد که معاینه کنه بهم گفت یک و نیمی یاهمون دو ویزیت نیست انقباض نداری بچه هم حرکت می‌کنه
درحالی که اون روز حرکت نکرده بود اصلا
من فهمیدم ماما چیزی حالیش نیست اومدم خونه دیگه کار پیش اومد نرفتم بیمارستان و اینا
درد هامم به کل قطع شده بود
انقباض نداشتم درد نداشتم حرکات بچه هم خوب بود
تا شد ۳۷هفته و ۶روز
اون روز طرفای بیمارستان کار داشتیم به شوهرم گفتم برم یه ان اس تی بدم ببینم وضعیت چیه خودمم دلم میخواست بچه اون روز بدنیا بیاد
رفتم بیمارستان گفتم یکم انقباض دارم و بچه حرکتش کم شده
الکی🤪
ان اس تی گرفت گفت زیاد جالب نیست گفت برو بالا معاینت کنم
معاینه کرد گفت سه سانتی
و باید بستری شی
ولی من یهو ترس اومد سراغم گفتم اصلا انقباض ندارم بچه هم حرکتش خوبه گفت باز خودت میدونی یابرو خونه دردات بیشتر بشه بیای یا بیا بستریت کنیم
گفتم نه برم خونه بیام
از اونجا ترسیدم رفتم دکتر خودم
دکتر خودم معاینه کرد گفت چهار سانت روبه پنجی
🫡
گفتم چی میشه الان گفت باید زود بستری بشی
گفتم آخه من هیچی نیاوردم برم خونه بیام
گفت اصلا امکان نداره