سلام سلام 😍
امروز ۲اسفند ساعت ۵.۵۵دقیقه
خدایا باورم نمیشه فقط یه فردا شبی دخترم توی وجود خودمه و میاد به زندگی جدیدش چه چالش های که با هم گذروندیم چه سختی های که با هم کشیدیم چه روزهای خوب چه روزهای بد همشون خیلی خوب بودن و همیشه میگقتم چه‌دختر باشه چه پسر باشه فرقی ندارن اما وقتی فهمیدم دختره انگاری توی قلبم لرزید انگاری به آرزوم رسیدم قربون‌قدمت بشم که هنوز نیومدی زندگیمون رو شیرین کردی مادر❤️
فردا آخرین روزیه که نفس هایت با نفس های کوچکت یکی است و ضربان قلبم لالایی خوابت
دختر قشنگم ۹ماه با هر حرکتت خندیدم و با هر سکوتت دلتنگ شدم و با هر لحظه ی وجودت عاشق تر
دلم برای تکان هایت تنگ میشود برای همان ضربه های کوچکی که هر بار یادم می انداخت تو کنارمی و نفس میکشی
فردا تورا در آغوش میگیرم اما باور کن هیچ‌اغوشی جای این روزهای باهم بودن درونم را نمیگیرد❤️آوا خانم قلب مادر خیلی دوستت دارم❤️
به ماند به یادگار ۱۴۰۴/۳/۲

۸ پاسخ

الهی به حق این ماه قشنگ هر کی دلش بچه میخاد بچه دار نمیشه خدا بهش بچه بده و همونی رو بده که دلش میخاد به حق ابرو حضرت زهرا هر کی دلش میخاد بهش بده خدایا این آرزو رو به دل اونایی که بچه ندارن نزار خدایا 😭

ایشالله ک بسلامتی زایمان کنی فداتشم 🧡❤️

به به ایشالا به سلامتی

چه قشنگ‌نوشتی

ای جان🥹🥹 از همین حالا قدمش مبارکه
ان‌شاءالله به سلامتی زایمان کنی💚💚

انشالا به سلامتی و خوبی زایمان گنی

استرس نداری؟؟؟
منکه امشب رفتم زایشگاه پیش ماما وقتی ک دیدم دارن بیمارا رو اماده میکنن ک ببرن داخل داشتم از استرس میمردم داشت گریم می‌گرفت بخدا گفتم فقط زودتر برم از اینجا🥲😅

اخی😍ایشالله

سوال های مرتبط

مامان avin💝 مامان avin💝 ۴ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗
مامان حامی مامان حامی ۴ ماهگی
پسرم…
نُه ماه است که در جانم نفس می‌کشی و من هر روز، آرام‌تر و عمیق‌تر مادر شده‌ام.
از همان لحظه‌ای که فهمیدم هستی، دنیا برایم معنای تازه‌ای پیدا کرد.
انگار قلبم بزرگ‌تر شد تا جا برای تو باز کند؛
برای عشقی که هنوز ندیده بودمش، اما از همیشه واقعی‌تر بود.
این ماه‌ها با فکر تو گذشت.
با خیال صورتت، با حدس زدن صدایت،
با دست گذاشتن روی شکمم و حرف‌هایی که آهسته برایت گفتم.
نمی‌دانم صدایم را شنیده‌ای یا نه،
اما هر بار که تکان خوردی،
باور کردم میانِ این سکوتِ گرم، گفت‌وگوی کوچکی بین ما جریان دارد.
حامیِ من…
اسمَت را که صدا می‌کنم، دلم قرص‌تر می‌شود.
نمی‌دانم وقتی اولین بار نگاهم کنی چه حالی خواهم داشت،
فقط می‌دانم تمام این انتظارِ طولانی
برای همان لحظه است؛
لحظه‌ای که تو را در آغوش بگیرم و بفهمم
قلب آدم می‌تواند بیرون از بدنش بتپد و زنده بماند.
پسرم،
پیش از دیدنت دوستت داشته‌ام.
پیش از لمس دست‌هایت برایت دلواپس بوده‌ام.
و پیش از آنکه صدایم کنی «مامان»،
با تمام وجود مادر تو شده‌ام.
بیا آرام و سالم…
بیا و این نُه ماه انتظار را
به شیرین‌ترین آغوش زندگی‌ام تبدیل کن.
من تو را در جانم حمل کردم،
و تا همیشه در دلم حملت خواهم کرد.
با همه‌ی عشقِ دنیا،
مامانت 🤍
مامان 😍😍آرام 😍😍 مامان 😍😍آرام 😍😍 ۵ ماهگی
روزهای زیادی باهم عاشقی کردیم
روزهای زیادی هر نفسی که کشیدم یادم اومد که تو نفسم شده ای
روزهای زیادی  در دلم آروم آروم رشد کردی و بالیدی .
اکنون روزهای کمی تا پایان راهمان مانده ،
پایانِ راهِ  نه ماهه دو نفرمان که آغاز راه دیگریست،
راهی روشن که پذیرای گامهایِ گوچکِ دورانِ کودکی ات خواهد بود .
و بسترِ گامهایِ بزرگِ آینده ات را خواهد ساخت.
روزهایی که گذشت خوب بود ، با همه سختی هایش شیرین بود
در عین عجیب و غریب بودنش.
احساس اولین روزهای مادری ،
اولین تکانهایت و خیلی اولین های دیگر هیچ گاه فراموش نخواهد شد.
سر به روی شانه های مهربانی خدا گذاشته ام .
دفتر سرنوشتت را خود مهربانش نوشته
و من میدانم که بهترین را برایت و برایمان میخواهد.
به مهربانی بی حدش که فکر میکنم ارامش عمیقی وجودم را میگیرد
حتما تو هم حس میکنی این لحظه های ناب را …
حال خوش این لحظه هایم را از تو دارم و تورا از لطف بیکران خدای خوبم
شاکر اویم که تورا به من عطا کرده …
هر لحظه هزار بار شکرت ای خالق خوب اسمانها
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۴ ماهگی
پایان سفر9ماهه ی من وپسریــــــم💙
پسر عزیزم، نفسِ دلِ مامان…
این روزها که تو هنوز در آغوش امن وجودم بودی، هر تکان کوچکت برایم یک دنیا امید بود و هر سکوتت، یک دنیا دلتنگی. هیچ‌کس نمی‌داند مادری که منتظر تولد فرزندش است، میان ترس و ایمان چگونه نفس می‌کشد… من هر شب با دست روی شکمم، با تو حرف می‌زدم، صدایت می‌کردم و از خدا می‌خواستم فقط تو سالم باشی.
روزهایی بود که اشک‌هایم بی‌صدا می‌ریخت، نه از ضعف… از شدت دوست داشتنی که هنوز چهره‌اش را ندیده بودم. از ترس اینکه مبادا کوچک‌ترین دردی سهم پاهای کوچکت شود. من با خدا معامله نکردم… فقط التماسش کردم. گفتم: «خدایا، این امانت توست… خودت نگهدارش باش.»
پسرم… تو شاید هیچ‌وقت ندانی که قبل از آمدنت، چقدر دعایت کردم. چقدر با هر ضربان قلبت، قلب من هم تندتر زد. چقدر با هر حرکتت، جان گرفتم. تو هنوز نیامده، اما به من صبر یاد دادی… ایمان یاد دادی… و معنای واقعی عشق را نشانم دادی.
اگر روزی این نوشته را خواندی، بدان که تو از همان لحظه‌های قبل از تولدت، قهرمان قلب من بودی. نه به خاطر بی‌نقص بودنت، بلکه به خاطر نوری که به زندگی‌ام آوردی.
من قول می‌دهم همیشه پناهت باشم.
قول می‌دهم دستت را رها نکنم، حتی وقتی بزرگ شدی.
و همیشه به تو یادآوری کنم که تو هدیه‌ای بودی که با دعا، اشک، امید و عشق به دنیا آمدی.
با تمام جانم دوستت دارم…
مامان 🤍
مامان تپلی مامان تپلی ۱ ماهگی
نامه‌ای برای دختر کوچولوی دلم، آلا
آلای من، دختر نازنینم…
نمی‌دانی چقدر قشنگ است حس بودنت، حتی وقتی هنوز ندیدمت. هر روز که می‌گذرد، تو بیشتر در دل و جانم ریشه می‌دوانی، و من بیشتر از همیشه عاشق‌تر می‌شوم؛ عاشقِ کسی که هنوز در آغوشش نگرفته‌ام اما قلبم با تپش‌های او یکی شده.
آلای من، هر تکان کوچکت در دلم، مثل نغمه‌ای است که به من می‌گوید «مامان، من اینجام». هر شب که دستم را روی شکمم می‌گذارم، با خودم خیال می‌کنم داری لبخند می‌زنی یا با مهربانیِ کوچک خودت با من حرف می‌زنی.
باورت نمی‌شود، اما گاهی فقط با فکر کردن به چشمان کوچکت، اشک شوق روی گونه‌ام می‌نشیند.
دخترم، تو برای من نشانه زندگی‌ای تازه‌ای. نشانه امید، نشانه فردایی روشن‌تر. از وقتی فهمیدم در وجودم هستی، دنیا رنگ دیگری گرفت. هر چیزی که قبلاً عادی بود، حالا با فکر تو بوی عشق می‌دهد.
آلا جانم، دلم می‌خواهد بدانی از همان لحظه اول، عاشقت بودم. قول می‌دهم هر کاری از دستم بربیاید بکنم تا در آرامش، شادی و مهر بزرگ شوی.
من و تو، از همین حالا با همیم… و هر بار که نفسی می‌کشم، انگار تو را در آغوش می‌گیرم.
منتظرم، عزیز دلم… منتظر آن لحظه‌ای که چشمانت را باز کنی و برای اولین بار در آغوش من بی‌قراری کنی.
آن روز، تمام جهانم می‌شود لبخند تو.
تا آن روز، در دلم آرام بخواب دخترکم، آلا…
با عشق بی‌پایان مادرت 💗

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
۳۵ هفتگی
مامان کوروش مامان کوروش ۳ ماهگی
«۱۵ روز پیش، ساعت [۲۰:۲۰]، دنیای من برای همیشه تغییر کرد.
۱۵ روز است که تو آمدی و با هر نفس کوچک، معنای زندگی را برای من بازتعریف کردی. شاید هنوز ندانی که چقدر با آمدنت، تمام تاریکی‌های قلبم را روشن کردی، یا شاید هنوز متوجه نبض آرام دست‌های کوچکت که مرا به زندگی وصل می‌کند، نشده باشی؛ اما بدان که از لحظه‌ای که اولین صدای گریه‌ات را شنیدم، من هم متولد شدم.

این ۱۵ روز، میان شب‌زنده‌داری‌ها، نگاه‌های خیره به چشم‌های بی‌گناهت و بوی تن پاکت، گذشت؛ روزهایی که شاید از نظر دیگران ساده به نظر برسند، اما برای من، هر ثانیه از آن‌ها، یک معجزه بود. یاد گرفتم که عشق، در کوچک‌ترین حرکات تو نهفته است؛ در کشیدن انگشت‌های ظریفت روی پوستم و در آرام شدنت وقتی من را در آغوش می‌گیری.

عزیزم، ای تکه پاره تن من، من در این ۱۵ روز یاد گرفتم چطور با تمام وجودت دوستت داشته باشم. قول می‌دهم در کنار تو باشم، تا زمانی که بزرگ شوی و خودت دنیایت را بسازی. قول می‌دهم پناهگاهت باشم، درست مثل همان امنیتی که تو با حضور کوچکت به زندگی من بخشیدی.

۱۵ روز از آمدنت گذشت، اما انگار تمام عمر منتظر تو بودم. پناه بردار از روزهایی که شاید سختی داشته باشیم، اما بدان که همیشه در کنار تو، با تمام وجود، ایستاده‌ام.

دوستت دارم، فرشته کوچولوی من