روزهای زیادی باهم عاشقی کردیم
روزهای زیادی هر نفسی که کشیدم یادم اومد که تو نفسم شده ای
روزهای زیادی  در دلم آروم آروم رشد کردی و بالیدی .
اکنون روزهای کمی تا پایان راهمان مانده ،
پایانِ راهِ  نه ماهه دو نفرمان که آغاز راه دیگریست،
راهی روشن که پذیرای گامهایِ گوچکِ دورانِ کودکی ات خواهد بود .
و بسترِ گامهایِ بزرگِ آینده ات را خواهد ساخت.
روزهایی که گذشت خوب بود ، با همه سختی هایش شیرین بود
در عین عجیب و غریب بودنش.
احساس اولین روزهای مادری ،
اولین تکانهایت و خیلی اولین های دیگر هیچ گاه فراموش نخواهد شد.
سر به روی شانه های مهربانی خدا گذاشته ام .
دفتر سرنوشتت را خود مهربانش نوشته
و من میدانم که بهترین را برایت و برایمان میخواهد.
به مهربانی بی حدش که فکر میکنم ارامش عمیقی وجودم را میگیرد
حتما تو هم حس میکنی این لحظه های ناب را …
حال خوش این لحظه هایم را از تو دارم و تورا از لطف بیکران خدای خوبم
شاکر اویم که تورا به من عطا کرده …
هر لحظه هزار بار شکرت ای خالق خوب اسمانها

تصویر
۵ پاسخ

چه قشنگ😍

عزیزممممم❤️❤️❤️❤️

اخییییی🥹🥹🥹

بسلامتی زایمان کنی عمر طولانی داشته خداحفظش کنه

بسلامتی زایمان کنی

سوال های مرتبط

مامان آیلین مامان آیلین هفته سی‌ونهم بارداری
روزهای زیادی باهم عاشقی کردیم

روزهای زیادی هر نفسی که کشیدم یادم اومد که تو نفسم شده ای

روزهای زیادی  در دلم آروم آروم رشد کردی و بالیدی .

اکنون روزهای کمی تا پایان راهمان مانده ،

پایانِ راهِ  نه ماهه دو نفرمان که آغاز راه دیگریست،

راهی روشن که پذیرای گامهایِ گوچکِ دورانِ کودکی ات خواهد بود .

و بسترِ گامهایِ بزرگِ آینده ات را خواهد ساخت.

روزهایی که گذشت خوب بود ، با همه سختی هایش شیرین بود
در عین عجیب و غریب بودنش.
احساس اولین روزهای مادری ،

اولین تکانهایت و خیلی اولین های دیگر هیچ گاه فراموش نخواهد شد.سر به روی شانه های مهربانی خدا گذاشته ام .
دفتر سرنوشتت را خود مهربانش نوشته

و من میدانم که بهترین را برایت و برایمان میخواهد.

به مهربانی بی حدش که فکر میکنم ارامش عمیقی وجودم را میگیرد

حتما تو هم حس میکنی این لحظه های ناب را …

حال خوش این لحظه هایم را از تو دارم و تورا از لطف بیکران خدای خوبم
شاکر اویم که تورا به من عطا کرده …
به وقت ۳۸ هفتگی🥹😍

10/4/1405
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
مامان زهرا و تو دلی مامان زهرا و تو دلی هفته بیست‌وهشتم بارداری
هزاران سال است که زن‌ها حامله می‌شوند و شکم‌هایشان می‌شود خانه موجودی دیگر.
هزاران سال است که آدم‌های دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز
هیچ‌کس به آن عادت نکرده است، نه خود زن‌های حامله، نه رهگذرها.
مردم دوست دارند به زن‌های باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انکار شکم‌های بزرگ و موجودات درونشان هیچ‌وقت عادی و تکراری نمی‌شود.

چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو.
چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دل‌بسته شدن به
موجودی که ساکن دنیایی دیگر است.
یک چیزهایی هیچ‌وقت عادی نمی‌شود.
بچه دار شدن مثل یک جادوست.

مثل افشاهای مهم و عجیب و غریب که سخت می‌شود باورش کرد.
این‌که چطور می‌شود یک دفعه مادر شد.
همین که اولین بار نقطه‌ای از آینده را نشانت می‌دهند و می‌گویند این بچه شماست.
همه چیز تغییر می‌کند.

دستت را می‌گذاری روی شکم و حس می‌کنی از همین حالا باید قوی‌تر باشی.
باید محافظت کنی از این نقطه‌ی آینده‌ی کوچک. باید حمایش باشی، همراهش باشی.

هر روز بزرگ‌تر که می‌شود، احساساتت بیشتر موج برمی‌دارد.
شروع به تکان خوردن که می‌کند، فکر می‌کنی دیگر خودت نیستی، دیگر پاهایت روی
زمین نیست.

لذتی وجودت را می‌گیرد که با کمتر چیزی قابل قیاس است.
و گذشت هر روز و هر ماه، چقدر عاشق‌تر می‌شوی.
چقدر قلبت تب می‌ریزد برایش.

برای اویی که هیچ نمی‌دانی چه شکلی خواهد بود.
چشم‌هایش، دهنش، انگشت‌هایش.
و همین روزهاست که نگرانت کند.**
که چرا تکان نمی‌خورد
چرا نمی چرخد
چرا با لگدهایش نمی گوید هییی من اینجام
بارداری مثل یک جور جادوست.جادویی که همه چیز را تغییر میدهد
جادویی که تو را تغییر میدهد و اسمت را. برای همیییشه عوض می کند
بعداز این کسی هست که تو را مادر صدا خواهد کرد😊
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 روزهای ابتدایی تولد
پارت پایانی: معجزه‌ای در آغوشم
بعد از تمام شدنِ کارهای نهایی، مرا به اتاق دیگری منتقل کردند. لحظاتی نگذشته بود که گرمای عجیبی را روی سینه‌ام حس کردم؛ دخترم را آوردند و آرام روی شکمم گذاشتند. آن لحظه، وصف‌ناپذیرترین ثانیه‌ی عمرم بود. تماسِ پوستِ لطیفش با پوستم، انگار تمامِ آن ساعت‌های سخت، آن بُرش‌ها و آن بی‌مهری‌های بیمارستان را از حافظه‌ام پاک کرد. تمامِ دردهایی که تا چند دقیقه پیش امانم را بریده بود، جلوی چشمانِ معصومش رنگ باخت.
اما قشنگ‌ترین جایش اینجا بود؛ وقتی او را برای اولین بار زیر سینه‌ام گذاشتم، برخلافِ من که در تمامِ آن مسیرِ زایمان نابلد و بی‎‌تجربه بودم، او مثل یک حرفه‌ایِ تمام‌عیار شروع کرد به مک زدن! آن‌قدر با قدرت و با مهارت این کار را انجام می‌داد که توی دلم به این همه غریزه‌ی قوی‌اش هزار بار ماشاالله گفتم و با خودم خندیدم که: «قربانت بروم، تو که از مادرت هم حرفه‌ای‌تر هستی!»

حالا که به آن روزها نگاه می‌کنم، با قلبی لبریز از شکرگزاری، برای تمام کسانی که آرزوی این لحظه را دارند، دعا می‌کنم. امیدوارم این حسِ ناب و تکرارنشدنیِ مادر شدن سهمِ تمامِ قلب‌های منتظر باشد. من آن روزها ۱۸ ساله بودم و دست‌تنها، اما حالا با کوله‌باری از تجربه و آگاهی، خودم را برای آینده آماده می‌کنم. این‌بار می‌خواهم با اطلاعات کامل، ورزش‌های درست و روحیه‌ای قوی پیش بروم تا اگر باز هم خدا بخواهد، یک زایمان طبیعیِ آگاهانه و عالی را تجربه کنم. چون حالا دیگر می‌دانم که من یک "مادرم" و قدرتِ مادرها بی‌انتهاست. ✨❤️