باز شب شد و سکینه اومد که بنویسه و گریه کنه تا یکم سبک بشه و بتونه فردا روز خوبی رو شروع کنه

امروز موقع جمع کردن وسایل که بدو بدو میکردیم که فقط فرار کنیم یهو چشمم به پناه افتاد
اونم مثل ما بدو بدو میکرد
موتورشو آورد
پتوشو آورد
دو سه تا اسباب بازی کوچولوشو آورد
پودر یبوستشو آورد
چسبید به پای شوهرم بابا بابا تاب تاب بدو بدو می‌گفت که تابشو باز کنیم
داشت مثل آدم بزرگا وسایلشو جمع می‌کرد
آخه چرا یه بچه دوساله باید فرار کردن درک کنه
خدایا حس بدیه که بچتو تو این حالت ببینی
خونه داداشم صدای بدو بدو بچه طبقه بالا اومد پناه سریع دوید رفت از تو اتاق کاپشن و کلاهشو آورد اومد دست داداشمو کشید دایی دایی بمب بمب بدو بدو می‌گفت فرار کنیم
خدایا کمکم کن بتونم این چیزا رو از ذهن دخترکم پاک کنم
یاد اون روزی افتادم که وقتی تو بیمارستان بغلش کردم بهش گفتم دختر کوچولو من قول میدم برات همیشه خاطره های خوب بسازم
ولی هنوز دوسال از زندگیش رد نشده که این ویزای بزرگ و داره درک می‌کنه
خدایا اندازه آسمونت دلم گرفته
اندازه قطره های بارونت ازت گله دارم
من مثل بقیه نمیگم ایران نمیگم پهلوی نمیگم فلانی و فلانی نه من فقط تورو میشناسم و بس
تو این چند روز که گذشت روزا عین آدم مست زدم و رقصیدم و خندیدم و شبا عین آدمای بدبخت بیچاره زجه زدم و ازت گله کردم که خودمو خالی کنم
بازم شکرت که یه همین جایی هست میام و خودمو خالی میکنم😭😭😭😭😭😭

۲۹ پاسخ

خاک تو سررررت ک میخندی✋🏻

ما که چیزی از زندگی و خوشی نفهمیدیم کاش خدا خودش برای بچه هامون بسازه
الان سر روی بالش گذاشتم اما ۴ صبح خوابم میبره به خودم گفتم چند تا مو.شک از بالای سرم یعنی رد میشه
همیشه توی هر جنگی آدمای بیگناه از بین میرن

سکی ما همه همینیم خواهر😭هربار میلرزه خونه دختزم وحشت زده پناه میاره بهم

ای خدا الان خوندم تاپیکت رو
خوب کاری کردی رفتی
ما که هنوز این همسر دستور تخلیه نداده
بمیرم برای پناه و کایلین 😞

با هر جمله‌ت اشک ریختم سکینه
من تمام وجودم استرسی شده
و پسرم به شدت ترسیده نمیکنم چ کنم

یکی از قله‌ای من میگه بمب زد بیدارمون..نکن بخدا مث.ادمابزرگا قبل خواب میگه بمب نه بمب نه یا یه صدا میاد دست اجیش میگیره بد بریم راهلو

با تک تک جمله هات گریه کردم .....خدایا

منم شبی دلم گرفته .
توی این زندگی بخدا باهمه چی ساختم با همه بدبختی ها کنار آمدم از همه چیزم زدم از همه چیز حتی خیانت گذشتم ولی اون ب خودش رسید ب باشگاه رسید و موقع دعوا فقط بچش مهمه کلا همیشه فقط بچه مهم بوده حتی گریه کردن من جلوش ی زره مهم نیست ی زره هااا ‌. خسته شدم از بس اذیتم کرد و من با بچم بد شدم از بس همه چیز سر بچم شکستم
آخه مگه من چ گناهی کردم چ خطایی ازم سر زد که خدا باید این تاوان بدم .وسط جنگ که نمی‌دونیم کی میمیرم این قد غصه مگه آدم می‌تونه بخدا منم ادمم

اون ۴ نفر کدوم کس کشایی هستن که خندیدن

پسر منم که صدای جنگنده ها رو میشنید فرار میکرد تو اشپزخونه مادرشوهرم گفت ۲ سالشه چی شده که یاد گرفته فرار کنه مگه میفهمه 🥲 بچه ها خیلی گناه دارن خیلی چه چیزایی که از الان درک کردن ...

الان تهرانی؟

واییی بخدا منم همینم صدا میاد پسرم میگه زدن زدن بریم‌مغازه 🤦‍♀️

کدوم سمتین عزیزم

من اصلا اجازه ندادم بچم اینا بشنوه یا بدونه چیه

بمیرم براتون خیلی سخته
خدا خودش کمک کنه زودتر جنگ تموم بشه😓😓😓

خدا خودش درست میکنه شک نکن

از خدا میخام ک هر چه زودتر این جنگ لعنتی تموم بشه

خدا خودش کمک کنه فقط 🤲

چقدر غمتون بزرگه و.منم مثل شما صبحا با دستای لرزون واسه دخترم میرقصم بازی میکنم میخندم که چیزی حس نکنه
شما تنها نیستین ما هم کنار شماییم کنازتون گریه میکنیم پر از دلهره ایم
فقط بدون این حتماااا میگذره دخترون بزرگ شده الان تولد 4سالگیشه داره لباس تولدشو انتخاب میکنه تازه میگه کیکش باید چه رنگی باشه و هیچی از این روزا یادش نمونده
و شما غرق در آرامشین

عزیزم 🥹😭خوبه باز شما رفتین
ما که مردا تعطیل نیستن سرکار میرن
باید بمونیم و همش استرس بکشیم

مثل افسرده ها شدیم 🥹😔

تنها اوست خدای یکتا و جهانیان 😭😭

من اصلا به پسرم نگفتم صدا چیه خودش‌میگه بمب. گفتم نه صدا همسایس

چقدر دردناکه واقعا، این بچها هیچ گناهی ندارن ک با استرس بزرگ بشن

چ خوب که رفتی،دختر منم یکسره گریه میکنه عصبی شده فقط میچسبه ب من با کوچیکترین صدا میپره بغلم😭صدا جنگنده بالا سرم نفسمو داره میگیره داره خفم میکنه ولی هیچ کاری نمیتونم بکنم

دختر منم خواب بود صدا رو شنید با وحشت بیدار شد و می‌لرزید با سختی ارومش کردم و حواسش‌ پرت کنم
من که داغونم اخه به خاطر کدام گناه
بچه هامون چی
فقط خدا نجاتمون بده

اخی عزیزم خیلی شرایط سخت شده دعا کنیم همه چیز درست بشه انشاالله...بچه‌منم میترسه تا صدایی میاد میگه چیه میگم در همسایس....یه بچم‌میگه بابا اومد🥲فکر میکنه صدا دره

😭😭😭😭

😭😭😭😭.

🥲🥲🥲🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان مهیار۳سال.مهوا مامان مهیار۳سال.مهوا ۸ ماهگی
سلام مامانا ، امشب خدا بهم رحم کرد.
امشب میشد ۶ شب که با پسرم و جاریم رفتم هیأت ،همیشه برای مهیار کارتون میزاشتم که جایی نره بشینه کنارم، اما امشب دیدم دوست داره با بچه ها بازی و بدو بدو کنه، نشسته بودم اما یه لحظه چشم ازش برنمیداشتم ، گاهی هم که دور میشد بلند میشدم از دور مراقبش بودم ، بعد منو که می‌دید دوباره میومد سمتم. مراسم که تمام شد، هنوز همه چراغا رو روشن نکرده بودن ، ازدحام خیلی زیادی بود، یه لحظه اومدم که برم پسرم بردارم تو ازدحام گمش کردم، هرچی دور و برم می‌دیدم پیداش نمی‌کردم ، به جاریم گفتم ،مهیار گم شده اونم بیچاره ترسید و میگشت، من با این وضع بچه توی شکمم بدو بدو بگرد، رفتم بیرون هیأت و توی دسته عزاداری و اون صف شلوغ نذری و تاریکی گشتم، مرده بودم ، مثل دیوونه ها شده بودم، داد میزدم پسرم گم شده تو رو خدا چراغارو روشن کنید.
بعد یهو جاریم اومد سمتم پسرم و آورد، بغلش کردم، مهیار گریه من گربه ‌...
گفت رفته بود مهد کودک هیأت ، پسرم ترسیده بود اصن تا ۲۰ دقیقه از بغلم تکون نمی‌خورد و از ترسی که خورده بود فقط گریه میکرد، نمیتونم بگم توی اون چند دقیقه چی به سرم اومد، فقط میتونم بگم قربون امام حسین برم به حرمت این شباش بچم و بهم برگردوند...
من بمیرم برای مادری که یه خار روی پای طفل معصومش میره، وای چقدر سخته اون لحظه من مرده بودم پسرم و فقط برای چند دقیقه نداشتم...
همین الآنم که می‌نویسم گریم میگیره و می‌دونم تا مدت ها این ترس باهام
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
امشب رفتیم پارک جامون رو یه طوری انداختیم که روبروی سرسره باشیم و پسرم رو ببینیم اولش که شام خوردیم شلوغ بود یا من میرفتم سر میزدم یا شوهرم بعد خلوت شد فقط پسرم بود تو سرسره به بچه اومد یه عروسکم دستش بود پسره من کلا خیلی بچه ها رو دوس داره رفت سمتش برای بازی بچه هه ماشالله هاپاره بلند داد زد که نمیدم مال خودمه برو اونور میخاست قورت بده پسرمو من خیلی آتیش میگیرم کسی سر پسرم داد بزنه چون هنوز صحبت نمیکنه ونمیتونه منظورش رو بگه دیدم داره اشک میریزه میاد سمت ما بدو بدو رفتم سمت اون بچه رو سرسره داد زد که عروسکمو نمیدم بهش مال خودمو منم بهش گفتم خوب به جهنم که نمیدی بار آخرت باشه داد میزنی ها یهو مامان باباش از اونور اومدن که چکار به بچه ما داری گفتم ماشالله این بچس داره مارو قورت میده من پسرم رو آوردم اونام بچشونو بردن شوهرمم از جاش تکون نخورد بگذریم که چه دعوایی باهاش کردم چرا هر کی به پسرم چیزی میگی گریه میکنه میاد پیش من یعنی از این بچه های بی دست و پا قرار بشه که نمیتونه جلو کسی وایسه و خودش جواب بده