۱۱ پاسخ

اره عزیزم خونه خود ادم بهتر از همه جا هست، سوای این قضایا خیلی گرونی هست ادم نمیتونه بره سربار بقیه بشه

خونه من تا پدرم ۱۰ دقیقه فاصلس. الان رفتن روستا چون خواهرم هیلی میترسه، گفتن بیاین شماهم، گفتم ولله خونه خودمم جایی نمیرم هرچی بخواد بشه، من هرجا فرار کنم برام اتفاق میفته نمیتونم جلوشو بگیرم.
شاید این شرایط ماه ها ادامه داشته باشه تاکی آواره باشیم

هیچ جا خونه خود آدم نمیشه حتی خونه پدر و مادر

خونه خوده ادم بهتره

آره واقعا منم خونه پدر شوهرمم اومدیم روستا به شوهرم گفتم فردا باید برگردیم خونه خودمون هیچ جا خونه خود آدم نمیشه

اره واقعا
لطفا هر کسی هم می‌ره خونه پدر مادر اقوام،دیگ مهمون نباشه یه گوشه از مخارج دستش بگیره صبحانه ناهار شام میوه گناه که نکردند.

آره بعد ازدواج اخلاق رفتار هر دو طرف فرق میکنه آدم نمیتونه بیشتراز یه روز همذیگرو تحمل کنه 😂

بله دلیلی ک منم نشستم خونه و این صداهای ترسناک رو گوش میدم و بچه هام استرسی شدن همینه خاهرم ک جاریم میشه اون از روز اول جنگ خونه مادرم هس دقیقااااا منم همین مشکل شمارودارم وبرای همین گفتم تااونا هستن من نمیرم اونجا هممون بچه کوچیک داریم و واقعا سختهههههه و

منم چند روز رفته بودم خونه مامانم ببین یعنی داشتم خفه میشدم با اینکه به جز مامان و بابام فقط من و شوهرم و بچم بودیم و خوب من از بچگی اونجا بزرگ شدم ولی انگار تو این چند سالی که ازدواج کردم کلا نحوه زندگیم فرق کرده اونا زود میخوابن ما دیر یا فیلم هایی که میبینن فرق میکرد یا کلا سبک زندگیشون فرق میکنه گفتم دیگه نمیتونم برگشتم خونه خودم

توام ميزدي دهنش بفهمه بچه كوچيكو نرني بعضي ها واقعا شعور ندارن مادرش چيزي بهش نگفت؟؟؟

اره دقیقا خونه خود آدم بهتره منم بخاطر خواهر زادم نمیرم خونه بابام 😅😅😅

سوال های مرتبط

مامان سید محمد احسان مامان سید محمد احسان ۲ سالگی
امان از امروز
ما صبح رفتیم خونه جاریم بچش چهار دست و پا میره ،خونشون طبقه بالای خونمونه بعد داشتیم میومدیم سر ظهر خونه بچه خوشحال بود فک میکرد با ما میاد خونمون ب جاریم گفتم ببرمش ؟! گفت نه الان باباش میاد و اینا ما اومدیم خونه من غذای محمد احسان رو دادم خوابوندمش خودمم خوابیدن تازه چشام گرم شده بود که دیدم صدای جاریم میاد داره پسرش رو صدا میزنه یهو صدای جیغغغغغ و بووووم افتادن چیزی من بدو بدو سر لخت رفتم بیرون دیدم نگو اینا هم خوابیدن گرم بوده کولر زدن در رو باز گذاشتن بچه هم از خونه اومده بیرون داشت میومد خونه ما ،دوازده تا پله داره بچه افتاد
حالا خداروشکر چیزیش نشد ،همون لحظه با جاریم با هم رسیدیم بالا سرش اون که بیچاره مثل بییددد می‌لرزید فقط بچه رو گرفت بغلش منو صدا میزد ولی بچه رو گرفتم اول آرومش کردم سرشو چک کردم دیدم نه قرمزه نه هیچی بالای لبش و بینیش قرمز بود و یکم زخم داشت که اونم زیاد نبود به بینیش دست میزدم سرشو عقب میکشید گفتم خداروشکر چیزیش نیست ولی برن لباس بپوشن بچه رو زود ببرن دکتر ،الان اومدن گفتن دکتر گفته خوبه همه چی بینیش هم حتی چیزی نشد و زخم سطحی بوده
بعد رفتنشون نشستم ی دل سیر گریه کردم بعدش خودم جون نداشتم کاری بکنم اصلأ واقعاً خیلی سخت بود ،خدا همه بچه ها رو برا مامان باباهاشون سالم و سلامت نگه داره
مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 ۳ سالگی
چه خبرا خوبین ؟
دخترم این موقع خوابیده شبی پدر منو دربیاره
بچه ها ما یه دختر همسایه داریم پنج سالشه
میاد خونه ما با کل وسایل دختر من بازی می‌کنه ولی هیچ کدوم از وسایلش رو دست دختر من نمیده همیشه کارش همینه دفعه پیش اومده بود خونه ما قشنگ یک ساعت بازی کرد موقع رفتنش دخترم خیلی گریه کرد باهاش بره مجبور شدم بفرستم باهاش بره بعد پنج دقیقه خودم دم در بودم دخترمو از خونه انداخت بیرون درم بست
چند روز پیشم بازم یه لحظه دخترم رفت پیشش دیدم جیغش در اومده خیلی گریه کرد بعد که آروم شد گفت منو زده
باز امروز مامانش زنگ دخترم بیادخونتون اومد یه دوساعتی بازی کرد
ولی خودش اصلا اسباب بازی هاشو دست دختر من نمی‌ده به هیج وجه من سر همین موضوع قطع رابطه کردم با مامانش چون مامانش میگه بچه باید هنر نه گفتن بلد باشه
اون موقع که دختر من یک سالش بود یه سه چرخه داشت چند بار دختر من دست زد بهش دخترش جیغ میزد که دست نزن به سه چرخه ام من دخترمو با کالسکه برده بودم تو کوچه دخترش داشت با کالسکه دختر من بازی میکرد دختر منم سوار سه چرخه اش شد تا دید دختر من سوار شده سریع جیغ داد که پیاده شو من هر کاری میکردم دخترم نمیومد پایین مامانشم اصلا نگفت که مامان نی نیه تو هم داری با کالسکه اون بازی خدا شاهده یک کلمه از دهن این زن در نیومدکه بگه بزار یه ذره بازی کنه منم زوری بچمو پیاده کردم آوردمش خونه دیدم دخترش زودتر از ما در حیاط وایستاده که بیاد خونمون 🤦
منم بهش گفتم برو خونتون تو بی ادبی دختر من با تو بازی نمیکنه مامانش تا مدت ها قهر بود که بچمو تو خونه راه نداده
به جاریمم گفته من نمی تونستم به بچم چیزی بگم اعتماد به نفسش میموده پایین
باز دوباره امروز خیلی شیک بچشو فرستاده خونه ما