۱۲ پاسخ

هیچ کس فکر اینجا رو نمیکرد... چند ماهه غوطه وریم تو استرس.. ما دیگه اصلا آدمای سابق نمیشیم اگر هم زنده بمونیم خدا میدونه این استرسا چقدر برامون بیماری درست میکنن

الهی بمیرم😭
امروز کنار خونه‌ی مارو زدن… حتی نمیتونم یه ثانیه از ترسی که تجربه کردیمو توضیح بدم
خدا خودش بخاطر این بچه‌های معصوم نگاهی بهمون بندازه😞😞

عزیزم چقدر غصه دار شدم با متنت.....
خدا خودش کمک کنه
خدا خودش نابودشون کنه بنشونه سرجاشون و این جنگ برای همیشه تموم شه
انشالله بزودی برمی‌گردی خونه خودت گلم بسلامتی برمیگردین...شاید خدا کاری کرد 😢
گلم ساکن خوزستان هستید و اهل کرمانشاه؟

اوضاع همه مون یکسانه ...
انشالله اتفاقی نمیفته
دلتونوو روشن کنید 😭😭😭

منم همینطورم خونه ام ول کردم با شیشه شکسته گذاشت اواره خونه این و اونم ، یه خونه تو پرند دارم دو روز همسرم رفته تمیز کنه چهار تا تیکه وسیله از خونم بیارم فعلا از آوارگی در بیام نمی‌دونم بعداً بتونم خونمو ببینم یا نه

جنگندها که رد میشن فقط به بچهام نگاه میکنم و بغضمو قورت میدم 🥺🥺🥺

خدا بزرگه هیچ کاری از دستمون برنمیاد جز التماس و دعا از خدا مهربون توروخدا ب مردم ایرانم ی نگاه بنداز خسته شدیم ادم ب امید زندست

منم تمام فکر ذکرم بچمه خدا رحم کنه بهمون

خونه تون کدوم شهره عزیزم؟ الان کجا رفتین؟

کجایی خوزستان هستی

توکل به خدا🤲🤲🤲🤲♥️♥️

منم اصلا روحیه ام باختم یه درصد امید ندارم چه بر نامه هایی برا عید داشتم

سوال های مرتبط

مامان shahan مامان shahan ۴ سالگی
خسته شدم از پسر ۴سالم
خیلی اذیتم میکنه هیچی ازم نمونده از بس که منو اذیت میکنه همه میگن تو زیاد خودتو درگیر بچه کردی ولی اینجوری نیست خواه ناخواه درگیر میشم
از این بچه ها نیست شیطونی کنه اینور بره اونور بره فقطگیرای بیخود نیده یکشاعت بند میکنه به یه چیزی گریه میکنه
میگه میخوام نقاشی بکشم باید همه دفترایی که داره کنارش باشه تمام مداد رنگیا جامدادی قیچی چسب همه باشه بعد شروع میکنه به نقاشی کشیدن مثلا اگر قیچی نباشه نقاشی رو شروع نمیکنه
گریه و بهونه گیری میکنه گییییر میده که الان من برم حموم من موقعیتشو ندارم حالشو ندارم میگم نه قهر میکنه غر میزنه میگه تو بدی دوستت ندارم برووووو
گیر میده الان من با هرمواد غذایی تو خونست اشپزی کنم همه چیزو قاطی کنم به کم هم قانع نیست از همه چی زیاد بده یعنی رسما موادو حروم کنه بگم نه انقدررر غر میزنه زندگی رو بهم زهرمار میکنه نمیذاره دو دقیقه اوقات کنم بگمم اره که بازم بدبختی دارم و دراخر هم راضی نمیشه کلا هرکاری براش بکنی اخرم راضی نمیشه
تا شوهرم میاد خونه بهونه گیری ولجبازیاش بیشتر میشه تا خانواده شوهرمو میبینه اصلا همچین گریه میکنه بغض میکنه پرخاشگری میکنه انگار که من تو خونه شکجنه اش دادم انگار که من باهاش بدم اونام به من اعتماد ندارن فکر میکنن واقعا کاریش کردم مثل ادمای مشکوک بمن نگا میکنن
الانم رفته خونه مادرشوهرم نمیادش خونه میترسم دیگه افسارش از دستم بره اونام ادمایی که همه چی دراختیار بچه میذارن دیگه توان غصه خوردن ندارم
خسته شدم دیگه انقدر وزن کم کردم که دیگه هیچکی منو نمیشناسه خیلی بد ازبین رفتم همه اش از حرص وجوش وغصه خوردنه