۱۲ پاسخ

عقد بودیم همش کنار هم اصلا تحمل دوری همو نداشتیم من خیلی ادم دلقکیم ینی انقد میخندونم ک نگو همرو بعد شوهرم ساعت نه از سر کار اومد همیشه تک و تعریف میکردم با شوق گوش میداد میخندید چون تو ی خانواده ایی بود ک همشون خشکن ب زور لبخند میزنن پدر شوهرم سپاهی حکچمت نطامی دارن همیشه از وقتی عروسشون شدم کلا خلقیاتشون و تغییر دادم 😂💪🏻 من تعریف کنم تا یک شبم بیدار میمونن گوش میدن مبخندن
ی شبم اونجوری اومدم با آب و تاب ب شوهرم ک تنها بودیم تعریف کنم با آب و تاب رو تخت تکون میخوردمو تعریف میکردم ی گوز بلندی زدمم خودم ترسیدم پشت بندش زدم زیر گریه شوهرم انقد خندیده بود از تخت افتاد پایین 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 میکفت پیام بازرگانی
من از خجالت جمع کردم بیام خونمون اون کثافتم مبخندید نذاشت بیام دیگ منم هیچی نگفتم پتو کشیدم رو سرم خوابیدم
صبح پیام داده بود گوزوی من چطوره 😑😑😑 جوابشو ندادم اومد خونه خودش گوزید گفت دیگ راشو باز کردی ممنون

ما عقد کرده بودیم. شوهرم میومد خونمون یا من میرفتم اونجا. راس ساعت ۹ شب میگفتیم خوابمون میاد. بعد میرفتیم تو اتاق رو تخت. تخت وا مونده هی قرچ قرچ قرچ قرچ صدا میکرد. بعد کارمون تموم میشد میومدیم میگفتیم خوابمون پریده. انقدر ضایع بودیم. الان که یادم می افته از خجالت آب میشم. باباشم دقیقا بغل اتاق میشست. فکر کنم تمام صداها رو میشنید.

تو روحت من پیدات کردم الان☹️☹️☹️☹️

تو عقدیه دفعه با ماشین اومد دنبالم فقط خودمون دوتا بودیم من خیلی شیک رفتم در عقب بازکردم نشستم هنوزم نمیدونم چرا این حرکتو زدم رفتم عقب نشستم 🤣🤣

من شب اول عقدمون که پیش هم خوابیدیم هیچی بلد نبودم پونزده سالم بود بچه بودم و وقتی خواستیم بخوابیم شوهرم شلوارشو دراورد نگاش نمیکردم هی بهم توضیح میداد ولی واصعا بهترین روزا عمرمون بود که دیگه برنمیگرده ما یه سال عقد بودیم و زیاد کیف کردیم اما س....س نداشنیما

ما شب اول که عقد کردم همون شب شوهرم رابطه میخواست وسطش انقدر رو فشار بود گوزیدم 🤦 من هیچی نگفتم چند روز بعد گف چی گوزی زدی شب اول 😂🤣🤣🤣🤣🤦

خاطره من برا شب عروسیه .عروسی دیگه داشت تموم میشد همه میرفتن زنونه خونه پسرعموی شوهرم بود چسبیده ب خونه مادر شوهرم اینا اومدیم خونه مادر شوهرم با جاریم اینا بعد دیدم یکی دم در اتاقه داره با خواهرشوهرام حرف میزنع رفتم جلوتر دیدم فک کردم شوهرمه وای از پشت گرفتم دم گوشش گفتم پخخخخخ 😭😭😭😂😂بعد هعی تکون میدادم تکون نمی‌خورد یهو برگشت دیدم برادر شوهر بزرگمه یا قرآن ی جیغی زدم اونم سرش و انداخت پایین رفت 😂😂😂وای تا چن وقت ازش خجالت میکشیدم

تو نامزدی ساعت ۳ نصف شب ک فکر نمیکردیم مامانم بیدار باشه رو شوهرم بودم یهو از جلو اتاق رد شد مارو دید روز بعدش از اتاق درنیومدم از خجالتم🫢🫢

هیچی نمیدونستم از زناشویی هیچیییی بعد اومد لبامو بوسید بغلم کرد ارضا شد یهو پیچید به خودش منم که تا حالا ندیده بودم ارضا شدن مرد چجوریه بهش تا مدت ها میگفتم برو دکتر میخواستم به مامانمم بگم این مریض که شوهرم بهم توضیح داد

حین عملیات بودیم شانسم درمون بسته بدد یهویی بچه خاهرشوهزم دستگیرو فشار داد دایی دایی کرد
ماهم هیجییی نگفتیم انگار خابیم ولی‌..

برادر شوهر کوچولوم داشت شربت خاکشیر میخورد اومدم نمک بازی دربیارم بگم آوخی شربت خاکشیر میخوری گفتم شربت خاش...ر میخوری بعدش که گفتم خودم پشمام ریخت شانسم گرفت خودمو خودش بودیم خودشم خیلی کوچولو بود نفهمید 😅🤌🏻

مال من ک همش جنگ و دعوا بود

سوال های مرتبط

مامان لیانا و آوینا😍🥰 مامان لیانا و آوینا😍🥰 هفته نوزدهم بارداری
مامان لیانا و آوینا😍🥰 مامان لیانا و آوینا😍🥰 هفته نوزدهم بارداری