۱۳ پاسخ

من بارداری دوممم خدا خواسته هسته
وقتی شوهرم فهمیدم مسخره ام میکرد می‌گفت آخ جون غذا بیمارستان
من به شدت خوشم آمده بود تو بیمارستان خیلی غذاهاشون خوشمزه بودن 😍الآنم خوشحالم اونقدرم جا بدی نیست مثل قدیم نیسته ک همه چی تر تمیز

من که شب زایمان کردم طبیعی تا صبح بیدار بودم اصن خوابم نبرد

حالا شب که خوابت نمیبره به خاطر بچه ولی ترس نداره
چن تا تخت کنار هم با نی نی هاشون

خصوصی بگیر با شوهرت باش

منم زایمانم واسه اولین بار بیمارستان بستری شدم و شب موندم انقد ذوق دخترمو داشتم و خسته بودم راحت خوابم برد و اصلا اونجوری ک فکرشو کردم نبود
هی از خواب بیدار شدم بچمو نگا کردم ببینم واقعیه یا خواب دیدم🥺

اینقدر سبک میشی دلت میخواه بخوابی غصه نخور ترس نداره

من پرستارم هنوزم میرم سرکار وقتایی که شبم هم بیمارستان میخوابم با این فکرا خودتو اذیت نکن خدابزرگه

همرات پیشته دیگه نینیتم بغلت🥰

نه یه تجربه جدیده من انفلانزا گرفتم شکم پنج ماه تنها رفتم بیمارستان خوابیدم خیلی حالم بد بود مادرم فوت شده خونواده شوهرمم گفتن ما مریضیم نیومدن
سه شب تنها بودم تو اتاقم ۴نفره بود یه نفر بود رفت

نمیدونی چقدر میخواد برات شیرین بگذره
هی به بچه ات نگاه کنی ذوق کنی باورت نشه اون مال توعه تو بدن تو رشد کرده

این افکار تو بارداری سراغ آدم میاد منم اینجوری بودم تو بارداری قبلیم اصلا نگران نباشین هیچ اتفاقی نمیفته ب این فکرکنید ک با نی نی برمیگردین خونتون

اصلا ترس نداره انقد خوب ازت مراقبت میکنن و‌حواسشون‌ ب نی نی هست ک خیالت راحت تر ار همیشه اس

ترس نداره ک

سوال های مرتبط