پارت چهار زایمان طبیعی

من انقد منگ بودم میگم من چه میدونم چی شده؟
اون سریع میره به ماما میگه خانوم پرستار صورت دخترم چی شده ماما میگه فشار اورده به صورتش اینجوری شده منم انقد که اذیت شده بودم فقط به مامانم میگم به شوهرم بگه تا یک میلیارد به حسابم نزنه بچرو بهش نشون نمیدم😂😂

عکس صورتمو میزارم ببینین

بعد متوجه شدیم تو چشمام هم داره پر خون میشه مویرگ های چشمم هم پاره شده تو بیمارستان کمتر بود البته
بعد از دوساعت که رفتیم بخش شوهرم رفت مادرشوهرمو پدرشوهرم و پسرمو بیاره که البته پسرمو راه ندادن بیاد بالا
پدرشوهرم اینا یکی یکی با مامانم جا به جا شدن اومدن پیشم منو دیدن ترسیدن انقد که بد شده بود صورتم
بعد من میرم پایین که پسرمو ببینم حداقل بچه دلش اروم شه بچم که منو دید انقد ترسید‌ یکسره گریه میکرد میگفت چرا صورتت اینجوری شده
من بهش گفت بهم امپول زدن اینجوری شده گفت چرا امپولو به صورتت زدن
انقد گریه میکرد میترسید نمیزاشت نزدیکش بشم بعدم که میخواستم برم بخش دوباره گریه میکرد که نرم اونجا و باهاش برم خونه شوهرم انقد باهاش صحبت کرد میریم شهربازی و اینا رفت خونه
فردا که میشه پنجشنبه ساعت ۱مارو مرخص میکنن صبحش هم واکسن بدو تولد رو زدن گفتن که حمومش نکنین
ما که میریم خونه ساعت پنج اینا مادرشوهرم میگه چرا بچه دست چپشو تکون نمیده من نگاه میکنم میبینم از ارنج به پایینو تکون میده با شوخی میگم چرا سر بچم اسم میزاری داره تکون میده دیگه🫤😂

تصویر
۴ پاسخ

خداروشکر که به سلامتی نی نیت بغل گرفتی مبارک

منوقتی خیلی بالا میارم یا ناراحتی و گریه میکنم اینجوری میشه صورتم تا چند روز طول میکشه خوب بشه چقدر بهت فشار اومد اخی کاش قدرتو بدونن

مطمئن شدم صددرصد برم سزارین 🤣🤣

آخ آخ عزیزم به خاطر فشار زایمان ؟؟
چه بدکه آدم اینقد اذیت میکنن برا زایمان طبیعی بابا وقتی نمیشه خب چه اصراریه این دکترا چی بهشون میدن که حتما باید طبیعی زایمان کنید من نمیدونم خداییش

سوال های مرتبط

مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۴ ماهگی
پارت شیش زایمان طبیعی

مامانم اینا که میرن پیش دکتر مامانم به دکتر میگه اقای دکتر دست چپ بچه کم تحرک تره چرا
دکتر سریع سرشونشو معاینه میکنه میگه زایمان طبیعی بوده؟مامان اینا که تایید کردن گفت استخوان ترقوه بچه رو موقع بیرون کشیدن شکستن برید عکس بگیرید
رفتن از بچه عکس بگیرن حالا من انقد دلم شور افتاده بود هی زنگ میزدم میگفتم چی شد اونا میگفتن هیچی من هی پیش خواهرم هم میگم نمیدونم چی شده اینا نمیگم مامانم به خواهرم میگه ولی اونم پیشم چیزی نمیگه
من غروب که مرخص میشم شوهرم زنگ میزنه میگه رفتی خونه زیاد لباس بچرو عوض نکن من میگم الکی که عوض نمیکنم اگه جیش و بزنه یا شیر بریزه عوض میکنم دیگه
خونه که میرم میبینم پسرم تشک گذاشته پاشو با روسری بسته من یه ذره باهاش بازی میکنم میگم پات چی شده میگه شکسته مامانم اینا میخندن من که میچرخم دخترمو ببینم میبینم یه چیزی دور شونه و دستش بسته میگم چیه مامانم میگه کتف بچه شکسته
من حالا انقد گریه میکنم که نگو😭
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
پارت ۸زایمان طبیعی بخیه رو که زد رفت دخترم کنارم بود گریه میکرد یکم آروم شد گفتم گوشیمو بدین زنگ زدم به همسرم با بی حالی گفتم بچه بدنیا آمد گفت چیکار کنم تو که انقدر درد کشیدی ..مامانم و خالم و مادرشوهرم امدن اتاق خالم خرما وکشمش بخته بود شیر آورده بود گفت از اینا بخور اونارو میخوردم که یه پرستار امد گفت زود باشین وسایلاتونو جمع کنین بریم بخش منم میرم ویلچر بیارم منم به بچه شیر میدادم بچه خوابید گفتم ماما کمک کن برم دسشویی پاهامو بشورم انقد کثیف بود گفت باشه من از تخت امدم پایین گفتم ماما من بی حال میشم دیگع هیچی نفهمیدم که یهو دیدم سرم کلی پرستار مامانم اینا گریه میکنن صدام میزدن به هوش امد دیدم با پاهای لخت توی کاشی افتادم خون ازم میره امدن توی همون جا سرم زدن به مامانم اینا گفتن مگه ما نگفتیم با ویلچر میبریمشون سرم تموم شدم من انقد بی حال بود که نگو با کمک مامانم اینا بلند شدم دوباره رفتم بیدار شدم دیدم خالم میگه قربونت برم چرا اینجوری میکنی دوباره پرستار امد سرم دیگعی وصل کرد ویلچر آوردن گفتم ماما بخدا سرمو نمی تونم تکون بدم گیج میره با زحمت رفتم ویلچر چشام سیاهی رفت گفتم خاله من صداتونو نمیشنوما که بردن دوباره توی بخش سرم زدن کلا از موقعی که رفتیم بخش هیچی یادم نمیاد فرداشو یادم میاد خلاصه اینم از تجربیات من به هیچ وجه زایمان طبیعی نکنین من چون نمی دونستم زایمان طبیعی میشم ماما هم نگرفتم خیلی بد بود هنوزم هنوزم هر شب به عنوان کابوس یاد میکنم ازش
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۴ ماهگی
پارت سه زایمان طبیعی


حالا منو میگی داشتم دق میکردم چون دلمو به بیحسی خوش کرده بودم😬😂انقدر دردم شدید بود گریه میکردم خودمو شوهرمو فوش میدادم حالا یه لحظه انقدر بد فوش دادم به شوهرم منو مامانم خندمون گرفت پرستار که اومد سرممو چک کنه گفت تو گریه میکنی میخندی چیکار میکنی که مامانم گفت دردش زیاده به شوهرش فوش میده🤦‍♀️😂
یه بار برام گاز انتونکس هم گزاشتن که اصلا دردمو کم نگرد فقط حس منگی و سرگیجه و حالت تهوع بهم داد
تو اون بین دو تا سوزن اوردن عضلانی برام زدن که دهانه رحمم باز شه حالا چی بود رو نمیدونم
خلاصه با همه دردا بلاخره به شیش سانت رسید دهانه رحمم زنگ زدن دکتر شیفت بیاد که مطبش آفتاب یک بود باید تا بیمارستان شمال میومد(اگه ترافیک نباشه ده دقیقه ایناس راهش)
یعنی از تماس ماما با دکتر دو دقیقه نگذشت که من یه دفعه حس زور زدن بهم دست میداد به مامانم که پیشم بود میگم مامان بچه داره میاد
مامانم با هول سریع مامارو صدا میکنه میگه خانم دخترم میگه بچه داره میاد
ماما بدوبدو اومد به مامانم گفت بچرخون به پهلو نباید زور بزنه تا دکتر بیاد🫤به من میگفت خرچوری هست موقع درد زور نزن به جاش محکم فوت کن تا دکتر بیاد حالا اینجا من انقد درد داشتم اصلا تو این دنیا نبودم مامانم که پیشم بود بعد بهم گفت ماما دستشو سر ورودی واژنم نگه داشته بود که سر بچه بیرون نیاد
من نمیدونم یعنی مامای بخش زنان انقدر بلد نیست بخواد بچه رو در بیاره یا چی
خلاصه یه پنج دقیقه من دردمو هی خوردم تا دکتر اومد سریع تخت رو باز کردن ازین تختایی بود که تبدیل به تخت زایمان میشه دیگه منو جابه جا نکردن
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۴ ماهگی
پارت سه زایمان طبیعی


حالا دکتر که اومد مامانمو بیرون کردن منو دوباره چرخوندن گفتن هروقت احساس زور کردی زور بزن
حالا من انقد که خواستم زورمو بخورم تمام بدنم میلرزید مثل ماهی ای که از اب میاد بیرون رو تخت میپریدم
متاسفانه فاصله بین دردام زیاد شد مثلا باید فاصله بین هر انقباض ده ثانیه میبود تقریبا یک دقیقه تا دو دقیقه بینش فاصله افتاد دکتر دید اینجوریه سریع گفت دوباره یه سرم دیگه وصل کردن برام
حالا من انقدر میلرزیدم ماما با ترس هی ابمیوه و خرما میاورد برام میگفت بخور فشارت افتاد من گفتم نمیتونم حالم میخواد بهم بخوره
خیلی اذیت شدم در حدی که در حین دردا گفتم این چه علطی بود کرده دکتر گفت دیگه دنیا اومد پشیمونی دیره
هواهم گرم بود به پرستار میگم من دارم خفه میشم تروخدا پنجره رو باز کن نفسم نمیاد اون بنده خدا دید من اصلا نفسم نمیاد با برگه شروع کرد باد زدن من یه دفعه منگ میشم سرم گیج میره احساس کردم چشمام تا به تا شد تار میدیدم همون لحظه به پرستاره میگم چشام ورم کرد؟
نگاه میکنه میگه نه چرا؟
میگم من تار میبینم انگار چشام بزرگ کوچیک شده
میگه نه چیزی نیست
بعد دوباره حس زور زدن میگیرم سر بچه که میاد بیرون ماما یه دفعه به دکتر میگه خانوم دکتر مریض چرا صورتش داره دون دون میشه دکتر میگه فشار به صورتش میاره
ساعت ۳ و پنج دقیقه بعد از ظهر من زایمان کردم
خلاصه بچه رو که کشیدن بیرون دکتر بخیه کرده نکرده سریع میرن مامانمو میارن که یه چیزی بده من بخورم چون حالم خیلی بد شده بود مامانم اومد هنوز کف اتاق تمیز نشده بود فکر کن کف اتاق پر از خون و بتادین مامانم دید صورت منم انگار خون پاشیدن میره یه دور بچه رو میبینه میاد میگه صورتت چی شده
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۴ ماهگی
پارت پنج زایمان طبیعی

فرداش که بیدار میشم دیدم سرم خیلی درد میکنه حالا پرستار بخش دیروز بهم گفته بود اگه سردرد و تاری دید داشتی سریع باید به بیمارستان مراجعه کنی
عکس چشمامو هم میزارم
منم که انگار یه چیزی اومده بود جلو مردمک چشمام مثل وقتی که لنز میزاری رفتم بیمارستان دولتی (امام خمینی نور)که بهم نزدیک تر بود
اونجا تا منو دیدن ترسیدن که چرا چشات اینجوری شده با سردرد تاری دید شاید مویرگای مغزت هم پاره شده باشه باید بستری شی
منو بستری کردن جمعه ساعت هفت شب هی ازمایش های مختلف گرفتم بردن سی تی اسکن گفتن باید بمونی تا صبح دکتر چشم و ایناهم بیان معاینت کنن
حالا من انقد حالم بد شده بود از نظر روحی فقط گریه میکردم دلم خونه پیش بچه ها بودپرستارا هی میومدن میگفت تو چشات اینجوریه نباید گریه کنی خوب نیست و اینا
خلاصه منو نگه داشتن خواهرم اومد که اگه به چیزی نیاز داشتم کمک کنه نصفه شب یهو سینه هام مثل سنگ شد پر شیر داشتم از درد میمردم انقد که شیر میومد مجبور شدم یه دونه ازین پوشک بزرگا بزارم روشون فقط به شوهرم پیام دادم صبح شیردوو برام بیاره من یه ذره سینمو سبک کنم
صبحش چالوس پیش دکتر طبایی زاده نوبت گرفته بودم برای بچم که ببریم چکاب من هنوز مرخص نشدم شوهرم و مامانم میخواستن ببرن پسر اولم هم تو این هیری ویری مریض شد حالش یکسره بهم میخورد اونم با خودشون بردن فقط وسایلی که میخواستمو برام اوردن با یه کارت اورد شوهرم که اگر تا بیان نیاز به ترخیص بود خواهرم بره کارارو انجام بده
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
پارت ۳ زایمان طبیعی همسرم که رفته بود وسایل بگیره مثل پمپ درد و نخ این چیزا زنگم زد به دکتر قلب اونم گفت فردا ساعت ۱۱ونیم اینجا باشین خلاصه یهو گوشیش زد خورد مامانش بود به همسرم گفت یکی از فامیلامون توی بیمارستان علوی یعنی دولتی آشنا داره که میگه فردا ساعت ۷ بیان با اوت نامه من حلش میکنم دیگع همسرم وسایلو نگرفت آمدیم خونه من شام خوردم نع چیزی رفتم حموم کردیم فردا ساعت ۶ مادرشوهرم امد خونه ی ما راه افتادیم رفتیم بیمارستان اون آشنای همسرم اینا آمده بود رفت به یکی از دوستاش که توی بیمارستان بود نامه رو داد اونم گفت برین اورژانس منم به دکتر نشون بدم اینم بگم آخر نفهمیدم توی بیمارستان چه کاره بود برد نشون داد دکتر منو معاینه کرد گفت توکه ۳سانت بازی کیسه آبتم نشتی داره بستری هستی ..ولی مادرشوهرم اینا فک میکنن که اوت آشناشون باعث بستری من شد در صورتی که ۳ سانت باز بودم منو بستری کردن توی اورژانس گفتن توی بخش جا نیست چند بار نوار قلب گرفتن یه بار خوب درمیومد یه بار بد منم فقط یه تکه نون خورده بودم خلاصه من از ساعت ۹صب بستری شدم ساعت ۱ونیم مامانم امد پیشم مادرشوهرم رفتم وقتی مامانم از در وارد شد هم من گریم گرفت هم اون دونفر توی اورژانس بودن که دردشونو اونجا می‌کشیدن چون جا نبود منم انقد ترسیده بود مامانم نزدیکای ۴ بعداز ظهر رفت دکتر وقت دکتر داشت جاریم امد پیشم ..
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت۴_ خلاصه من یروز موندم اونجا و قلب بچه هعی افت میکرد برا من اکسیژن اینا وصل میکردن درست میشد من که گریه فقط میکردم ماماینا بهم داد زون چرا گریه مطکنی تو ناراحتی بچتم ناراحت میشه قلبش افت میکنه من هیچی نمیخوردم تا صبح بیدار بودم و ساعت صبح ۸ شد شیف ماما اینا عوض شد یه ماما اومده بود که قلب بچم افت میکرد من بهش میگفتم بیااا قلب بچم افت میکنه اونم نمیکمد میگف درست میشه سرو صدا نکن من خودم اکسیژنو برداشتم هعی نفس عمیق میکشیدم و درست میشد خلاصه سخت بود برام کلا ساعت ۱۰ونیم شد اومدن معاینه کردن ۴ سانت بودم گفتن امپول فشار بیارین و وصل کرون به سرمم دوزشو زده بودن ۱۲ و یه دکتر با چند تا دانشجو اینا اومده بود و پسر هم بود بهم دکتر گف چند سالته گفتم ۱۸ به اونا گف بهش بی دردی بزنین خودش هنوز بچه هس زایمانش واسش بد خاطره نشه خلاصه به اونا توضیح اینا میدادو رفتن ساعت ۱ شد بازم معاینم کردن گفتن ۵ سانته و اون امپول فشار که زده بودن دوزشو به ۲۸ بردن من شدید درداشتم جیغ میزدم و بهم فشار میومد فک میکردم مدفوع دارم میرفتم دسشویی ولی هیچی نبود ولی به خودم اب گرم میرختم دردام یکم کم میشد یه ماما اومد گف بیا رو تخت زیاد نمون تو دسشویی همون ماما گف بیا معاینت کنم معاینم کرد بازم ۵ سانت بودم گف بیاید یکم بی دردی به سرمش بزنین اومدن زدن ولی فرق نداش دردام اعی میگرف ول میکرد من میمردم وقتی که دردام میگرف شوهرم یواشکی اومد پیشم من اونو محکم بغل کرده بودم گریه میکردم بمون پیشم اونم منو دید ترسید دردام شدید بود رف ماما اینا رو صدا کرد اونا هم گفتن تو اینجا چکار میکنی تو بخش زایمان برو بیرون شوهرم رف و بازم امپول فشار زدن دوزشو ۳۵ کردن من یعنی رفتم اون دنیا اومدم میمیردم از درد