پارت پنج زایمان طبیعی

فرداش که بیدار میشم دیدم سرم خیلی درد میکنه حالا پرستار بخش دیروز بهم گفته بود اگه سردرد و تاری دید داشتی سریع باید به بیمارستان مراجعه کنی
عکس چشمامو هم میزارم
منم که انگار یه چیزی اومده بود جلو مردمک چشمام مثل وقتی که لنز میزاری رفتم بیمارستان دولتی (امام خمینی نور)که بهم نزدیک تر بود
اونجا تا منو دیدن ترسیدن که چرا چشات اینجوری شده با سردرد تاری دید شاید مویرگای مغزت هم پاره شده باشه باید بستری شی
منو بستری کردن جمعه ساعت هفت شب هی ازمایش های مختلف گرفتم بردن سی تی اسکن گفتن باید بمونی تا صبح دکتر چشم و ایناهم بیان معاینت کنن
حالا من انقد حالم بد شده بود از نظر روحی فقط گریه میکردم دلم خونه پیش بچه ها بودپرستارا هی میومدن میگفت تو چشات اینجوریه نباید گریه کنی خوب نیست و اینا
خلاصه منو نگه داشتن خواهرم اومد که اگه به چیزی نیاز داشتم کمک کنه نصفه شب یهو سینه هام مثل سنگ شد پر شیر داشتم از درد میمردم انقد که شیر میومد مجبور شدم یه دونه ازین پوشک بزرگا بزارم روشون فقط به شوهرم پیام دادم صبح شیردوو برام بیاره من یه ذره سینمو سبک کنم
صبحش چالوس پیش دکتر طبایی زاده نوبت گرفته بودم برای بچم که ببریم چکاب من هنوز مرخص نشدم شوهرم و مامانم میخواستن ببرن پسر اولم هم تو این هیری ویری مریض شد حالش یکسره بهم میخورد اونم با خودشون بردن فقط وسایلی که میخواستمو برام اوردن با یه کارت اورد شوهرم که اگر تا بیان نیاز به ترخیص بود خواهرم بره کارارو انجام بده

تصویر
۱۰ پاسخ

تموم شد دیگه ....
حتما سزارین میکنم🤣💁‍♀️

وای وای خدای من خداروشکر که اتفاقی نیفتاد براتون 🤲حتما یچی نذر کنید
چه وحشتناک تازه زایمان دوم نباید اینحوری میشدید

یادخودم افتادم ولی دختر توروکه کشتن.این چه وضع زایمان بوده.مثلا خصوصیم رفی.من دولتی بود انقد مامایه خوب بودکه نگودکترشیفت رفته بودبخاب اصلا منتظرش نموند خودش کارای زلیمانموکرد.تازه قبلش من یه لقدم بهش زده بودم واسه اینک هرچی میگفم دستتودربیاراز رحمم درنمیاورد.🫣🫣

بازخداروشکر که بخیر گذشت عزیزم
دکتر طبائی زاده دکترخوبیه؟؟ راضی بودی؟

چرا اینطوری شد ه بخاطر زور زدن بوده یعنی

چقدر تجربت بد بوده☹️
همش به خاطر ندونم کاری‌ ماما هاست

سلام عزیزم خوبی ب سلامتی زایمان کنی منم نوری هستم

واای خدایا چقد بد شده

بعد میان به من میگن طبیعی بهتر از سزارینه😑🤦‍♀️🤦‍♀️💔

وای خدا چه بد🤦🏻‍♀️💔

سوال های مرتبط

مامان پناه
کوچلو مامان پناه کوچلو ۱۰ ماهگی
من خیلی خیلی زایمان بدی داشتم من به علت مسمومیت بارداری دکترم منو بستری کرد یه بیمارستان دولتی چون تو مازندارن به جز یه بیمارستان که دستگاه آن ای سیو داره من بستری شدم بودم خیلی بد بود چهل روز اونجا بودم خیلی حالم بد بود از نظر روحی بد اون صبح برام سونو نوشته بودن بیمارستان منو بردن سونو شکم لگن برام انجام دادن بد‌اومدم تو اتاق بیمارستان دیدم یکم شورتم خیس یکم درد‌دارم بد چون من از ۱۰شب قبلش نباید بابت یه آزمایش چیزی میخوردم تا ۱۰صبح اومدم بالا کارمو که انجام دادم صبحانمو خوردم یکم بی میل بودم به مامانم گف احساس میکنم شکمم کوچیک شده رفتم دشویی دیدم شورتم خیس به مامانم گفتم شورتم یکم خیس بود فکر کنم ترشح بد دیدم دردم میگیره ول میکنه هر دو‌دقیقه یه بار بد امن مامانم اومد بشینه رو تخت کمرمو ماساژ بده روتین دید کل پتو خیس کیسه آبم پاره شده بود من نفهمیدم درد داشتم بد اومدن دیدن دهانه رحم دوسانت باز سده بد سریع من چون سزارین میخواستم اونجام دولتی بود طبیعی میکردن شوهرم اومد ترخیص کرد منو رفتیم تا بیمارستان دیگ برسیم شدم ۵سانت دکترم گفت سریع بیارینش اتاق عمل که من روز دوشنبه ۲۱مهر سزارین شدم ساعت ۲ظهر
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۶ ماهگی
پارت چهار زایمان طبیعی

من انقد منگ بودم میگم من چه میدونم چی شده؟
اون سریع میره به ماما میگه خانوم پرستار صورت دخترم چی شده ماما میگه فشار اورده به صورتش اینجوری شده منم انقد که اذیت شده بودم فقط به مامانم میگم به شوهرم بگه تا یک میلیارد به حسابم نزنه بچرو بهش نشون نمیدم😂😂

عکس صورتمو میزارم ببینین

بعد متوجه شدیم تو چشمام هم داره پر خون میشه مویرگ های چشمم هم پاره شده تو بیمارستان کمتر بود البته
بعد از دوساعت که رفتیم بخش شوهرم رفت مادرشوهرمو پدرشوهرم و پسرمو بیاره که البته پسرمو راه ندادن بیاد بالا
پدرشوهرم اینا یکی یکی با مامانم جا به جا شدن اومدن پیشم منو دیدن ترسیدن انقد که بد شده بود صورتم
بعد من میرم پایین که پسرمو ببینم حداقل بچه دلش اروم شه بچم که منو دید انقد ترسید‌ یکسره گریه میکرد میگفت چرا صورتت اینجوری شده
من بهش گفت بهم امپول زدن اینجوری شده گفت چرا امپولو به صورتت زدن
انقد گریه میکرد میترسید نمیزاشت نزدیکش بشم بعدم که میخواستم برم بخش دوباره گریه میکرد که نرم اونجا و باهاش برم خونه شوهرم انقد باهاش صحبت کرد میریم شهربازی و اینا رفت خونه
فردا که میشه پنجشنبه ساعت ۱مارو مرخص میکنن صبحش هم واکسن بدو تولد رو زدن گفتن که حمومش نکنین
ما که میریم خونه ساعت پنج اینا مادرشوهرم میگه چرا بچه دست چپشو تکون نمیده من نگاه میکنم میبینم از ارنج به پایینو تکون میده با شوخی میگم چرا سر بچم اسم میزاری داره تکون میده دیگه🫤😂
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۱
اول در مورد دکترم بگم که کلی در موردش تحقیق کردم و دنبال یه دکتر کمتر شناخته شده بودم چون دکترای معروف به خاطر شلوغی به نظرم خوب رسیدگی نمیکنن. از هفته ۱۴ رفتم تحت نظرش که به نظرم از همه لحاظ حواسش بهم بود دیابت داشتم و انسولین میزدم و کلی حواسش به وزنم و آزمایشام و داروهام بود. من واقعا ازش راضیم. خدا هم ازش راضی باشه. من سزارین دوم بودم. و طبق نظر خود دکتر بیمارستان جوادالائمه رو انتخاب کردم. با اینکه خود دکتر پاستور و بنت الهدی هم میرفت. قرار شد ۲۵ خرداد ساعت ۵ صبح بستری بشم و ساعت ۸ صبح عملم کنه. نامه بستری رو از قبل بهم داده بود خلاصه با وجود تجربه بدی که زایمان اولم داشتم خیلی استرس داشتم. با شوهرم و مامانم و آبجیم رفتیم بیمارستان ۵ صبح منو اول فرستادن بخش زایشگاه و شوهرم هم قسمت پذیرش کارای بستری رو انجام داد. داخل زایشگاه مامانم و آبجیم رو اصلا راه ندادن. توی زایشگاه ۳ ساعت بستری بودم نوار قلب بچه رو گرفتن سرم زدن و سوند گذاشتن برام. اینم بگم از ۹ شب به بعد چیزی نخوردم تا ۹ صبح منو بردن اتاق عمل.
مامان ایهان❤🥺 مامان ایهان❤🥺 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم

اماده ی رفتن به بیمارستان شدم
وقتی رسیدم منو بستری کردن بهم سرم وصل کردن و امپول فشار زدن
که دیگه دردام شروع بشه
دردام کم کم داشت شروع میشدد
وای هی انقباض میگرفت، ول میکرد
مامای کشیک اولم یک مامای خیلی خوبی بودد انقد مهربونننن که حد نداشت
ساعت 1 که بستری شدم گفتن ساعت 12 یا 1 نینیت به دنیا میاد
مامای کشیک هی میومد معاینه میکرد و میرف دوسانت بود که باز شده بودم
ساعت هفت شب 3سانت بود باز شده بودم
انقد درد داشتم که حد نداشت
شیفت مامای اولم تموم شد رفت
مامای دیگه اومد پیش من خودشو معرفی انقد مزخرف بود که حد نداشت بد اخلاق گاهی هم خوب میشد باهام
اومد معاینم کرد چهارسانت باز بودم
دیدم تحمل ندارم دیگه
ساعت نه بود دوباره اومد معاینه کرد منو
معاینشم درد داشت دستش دیگه داشت به استخون لگنم بر خورد میکرد که یهویی دیدم بی دستی کیسه ابمو پاره ی پاره کرد
دیدم یک اب خیلی گرم گرم ازم اومد چنان درد داشتم که حد نداشتم
دیدم ماما به دکترم زنگ زد گفتم خانوم دکتر پاشید بیاید که بیمارتون باید سزارین اورژانسی بشه
چنان ترسم برم داشت که حد نداشت انقد تا 9 نیم شب درد داشتم وقتی گفت باید سزارین بشم دو دل بودم یک بار ناراحت یک بار خوشحال
ناراحتیم از این بود دردشو کشیدم چیزی به پنج سانت نبود تا امپول بی دردی بهم بزنن
خوشحالیم از این بود که نیازی نیس دیگه درد بکشم
مامان بچه مامان بچه ۱ ماهگی
مامان سیدمتین مامان سیدمتین روزهای ابتدایی تولد
دوباره سلام
دکتر به من گفته بود که شب قبل زایمان برای شام چیز سفت مثل جوجه و برگ نخور شام چیز مقوی خورشتی بهتره اگر شام زود خوردی میتونی تا آخر شب یه کاسه سوپ هم بخوری گفت از ساعت ۱۲ شب به بعد باید ناشتا باشی اما ( آب . آب سیب . آب عسل ) تا ۵ صبح هرچقدر خواستی بخور . من شام ماهیچه با نخودآب خوردم . آب و آب سیب هم تا ۵ صبح خوردم .
( راستی من با عوارض آمپول بیحسی خیلی اذیت شدم )
بعد از عمل حداقل تا وقتی که اثر بیحسی بره نباید خیلی حرف زد و سر و گردن رو نباید تکون داد اما من به خاطر این که ببینم بچه درست شیر میخوره یا نه مجبور بودم سرم رو بلند کنم ببینم سینه رو درست گرفته یا نه ، حرف هم میزدم ، بعد از بیحسی سمت راستم از پشت کتفم و زیر سینه ام تا گردن و سرم درد میکرد . تو اتاق عمل بهم گفته بودن که اگر سردرد و گردن درد داشتی دوباره بیا بیمارستان دکتر بیهوشی ببینتت . و اگر ورم یک پا داشتی هم بیا . و من همه چیز رو تجربه کردم هم سردرد هم گردن درد هم ورم پا که تو پای راستم خیلی بیشتر بود و مجبور شدم دوباره برم بیمارستان دکتر بیهوشی ویزیت کرد و تقریبا یه نصفه روز بستری سرپایی شدم تا دارو ها و سرم و آمپول‌هایی که دکتر بیهوشی تجویز کرده بود رو برام تزریق کنن و بعد هم مرخص کردن یه سری دارو و آمپول هم برای خونه داد . ورم پا رو هم گفتن اون ورم خطرناکه نیست و تا ۲ هفته خوب میشه فقط نباید پام آویزون باشه مثل وقتی که رو مبل میشینم پاهام رو آویزون نکنم و یه چیزی بزارم زیر پام که هم سطح بدنم باشه نه پایینتر . خداروشکر هم دردام و هم ورم خوب شد بعد ده روز هم بخیه‌هام رو کشیدم
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۶ ماهگی
پارت سه زایمان طبیعی


حالا منو میگی داشتم دق میکردم چون دلمو به بیحسی خوش کرده بودم😬😂انقدر دردم شدید بود گریه میکردم خودمو شوهرمو فوش میدادم حالا یه لحظه انقدر بد فوش دادم به شوهرم منو مامانم خندمون گرفت پرستار که اومد سرممو چک کنه گفت تو گریه میکنی میخندی چیکار میکنی که مامانم گفت دردش زیاده به شوهرش فوش میده🤦‍♀️😂
یه بار برام گاز انتونکس هم گزاشتن که اصلا دردمو کم نگرد فقط حس منگی و سرگیجه و حالت تهوع بهم داد
تو اون بین دو تا سوزن اوردن عضلانی برام زدن که دهانه رحمم باز شه حالا چی بود رو نمیدونم
خلاصه با همه دردا بلاخره به شیش سانت رسید دهانه رحمم زنگ زدن دکتر شیفت بیاد که مطبش آفتاب یک بود باید تا بیمارستان شمال میومد(اگه ترافیک نباشه ده دقیقه ایناس راهش)
یعنی از تماس ماما با دکتر دو دقیقه نگذشت که من یه دفعه حس زور زدن بهم دست میداد به مامانم که پیشم بود میگم مامان بچه داره میاد
مامانم با هول سریع مامارو صدا میکنه میگه خانم دخترم میگه بچه داره میاد
ماما بدوبدو اومد به مامانم گفت بچرخون به پهلو نباید زور بزنه تا دکتر بیاد🫤به من میگفت خرچوری هست موقع درد زور نزن به جاش محکم فوت کن تا دکتر بیاد حالا اینجا من انقد درد داشتم اصلا تو این دنیا نبودم مامانم که پیشم بود بعد بهم گفت ماما دستشو سر ورودی واژنم نگه داشته بود که سر بچه بیرون نیاد
من نمیدونم یعنی مامای بخش زنان انقدر بلد نیست بخواد بچه رو در بیاره یا چی
خلاصه یه پنج دقیقه من دردمو هی خوردم تا دکتر اومد سریع تخت رو باز کردن ازین تختایی بود که تبدیل به تخت زایمان میشه دیگه منو جابه جا نکردن