پارت ۸زایمان طبیعی بخیه رو که زد رفت دخترم کنارم بود گریه میکرد یکم آروم شد گفتم گوشیمو بدین زنگ زدم به همسرم با بی حالی گفتم بچه بدنیا آمد گفت چیکار کنم تو که انقدر درد کشیدی ..مامانم و خالم و مادرشوهرم امدن اتاق خالم خرما وکشمش بخته بود شیر آورده بود گفت از اینا بخور اونارو میخوردم که یه پرستار امد گفت زود باشین وسایلاتونو جمع کنین بریم بخش منم میرم ویلچر بیارم منم به بچه شیر میدادم بچه خوابید گفتم ماما کمک کن برم دسشویی پاهامو بشورم انقد کثیف بود گفت باشه من از تخت امدم پایین گفتم ماما من بی حال میشم دیگع هیچی نفهمیدم که یهو دیدم سرم کلی پرستار مامانم اینا گریه میکنن صدام میزدن به هوش امد دیدم با پاهای لخت توی کاشی افتادم خون ازم میره امدن توی همون جا سرم زدن به مامانم اینا گفتن مگه ما نگفتیم با ویلچر میبریمشون سرم تموم شدم من انقد بی حال بود که نگو با کمک مامانم اینا بلند شدم دوباره رفتم بیدار شدم دیدم خالم میگه قربونت برم چرا اینجوری میکنی دوباره پرستار امد سرم دیگعی وصل کرد ویلچر آوردن گفتم ماما بخدا سرمو نمی تونم تکون بدم گیج میره با زحمت رفتم ویلچر چشام سیاهی رفت گفتم خاله من صداتونو نمیشنوما که بردن دوباره توی بخش سرم زدن کلا از موقعی که رفتیم بخش هیچی یادم نمیاد فرداشو یادم میاد خلاصه اینم از تجربیات من به هیچ وجه زایمان طبیعی نکنین من چون نمی دونستم زایمان طبیعی میشم ماما هم نگرفتم خیلی بد بود هنوزم هنوزم هر شب به عنوان کابوس یاد میکنم ازش

۱۰ پاسخ

من زایمانم طبیعی بود خیلی هم راضی بودم بیمارستانم خصوصی بود تو لگنت خوب نبود نتونستی همه مثل هم نیستن بقیه نترسون

مثل منی تووو چقدر
منم قرار بود سزارین شم
دردم گرفت دکترم اون موقع کلا نبود تو شهر
رفتم بیمارستان ۴ سانت باز شده بودم بدون ماما همراه
عذاب کشیدم
خیلی سخته طبیعی اونم بدون اینک از قبل آمادگی داشته باشی

منم پسر اولم طبیعی بدنیا اومده قبل از بدنیا اومدنش دکتر لگنم رو چک کرد گف مشکلی نیس،خیلی هم راضی بودم از زایمانم،اگه یکی شرایطش اوکی باشه طبیعی خیلی بهتر از سزارین هست

من زايمانم طبيعي هست دوتا اينم سومي لگنم خوبه براي زايمان،شما لگنت خوب نيس ب خاطر همين درد زياد كشيدي

حتی اختیار اینکه چطور زایمان کنیم هم نداریم.بعد میگن بچه بیارید

چون تجربه تو بد بوده دلیلی بر بد بودن زایمان طبیعی نمیشع دل بقیه رو خالی نکن عزیزم
من طبیعی بودم خیلی هم راضی ام

لگنت بد بود نباید میرفتی طبیعی
من لگنم مععاینه کرد گف خیلی خوبه
زایمانمم راحت بود
من جای ت باشم دگ با مادرشوهرم حرف نمزنم😂

عزیزم خب وقتی دکترت بهت گفته بود لگنت خوب نیست چرا به حرفش گوش ندادی؟ خیلی ناراحت شدم واست که خوندمش اما فکر میکنم اشتباه از تو بوده، حالا که گذشته امیدوارم همیشه سلامت باشی اما خیلیا از زایمان طبیعی راضی هستند من خودم قراره طبیعی برم ولی خصوصی میرم اما قبلش لگنم چک شده و یک ماهه دارم ورزش میکنم. 💖🦋

تجربه بدی از زایمان داشتی به دخترت فکر کن
منم زایمانم طبیعی بود بیمارستان دولتی بودم ماما نگرفته بودم مامای شیفت کمکم میگرد تو نفس کشیدنا و اینا خیلیم راضی بودم بخیمم خوب زده بودن دیگه به مشکلات بعدش دچار نشدم حتی بعد زایمان سرم هم نزدن بهم انژیو کت هم بعد از عمل خودش در اومد دیکه نکفتم بهشون وصل نکردن بهم
همه مثل هم نیستن گلم شاید یکی اینجا دوست داره طبیعی زایمان کنه از حرفای شما میترسه
به من ک بخیه زدن رفتن دخترمو دادن بغلم بهش شیر بدم با اینکه کمتر از دوساعت از بخیم گذشته بود راحت مشستم بهش شیر دادم
اینارو میگم اونایی ک طبیعی میخان انحام بدن نترسن درسته درد داره ولی وقتی به مرحله اخرش ینی زور دادن میرسی کل دردات یادت میره من خودم اپیدورال هم وصل کردن بهم چند ساعت اصلا درد نفهمیدم

خیلی تجربه بدی بود
مادر شوهرت چرا دخالت کرد اخه
اون یارو عوضی چی شد که قول داده بود
شوهرت اگه همون اول پول میداد اینجوری نمیشد

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
پارت ۷ زایمان طبیعی ..دکتر امد پرستارا دورم جمع شدن دکتر دستشو کرد توم گفت زور بزن زود باش زور بزن گفتم بخدا میزنم نمیاد چیکار کنم گفت قیچی بدین با قیچی بردید گفت اینکه نمی‌بره یکی دیگعو رو بیارین بردید گفت زود بزن زور زدم چند بار گفت بچه بالای ۴ کیلو ..که زور زدم بچه بدنیا آمد منم بی حال افتادم بچه رو گذاشتن روی سینم اما من انقد درد کشیده بود هیچی نفهمیدم بعدش بردن دیدم اون ماما که به دکتر خبر داد نشست گریه کرد به پرستارا گفت خیلی ترسیدم فک کردم بچه اونجوری توی کانال لگن میمونه ...مگه تموم میشد امد گفت دوباره زور بده جفتت بی افته زور زدم گفتم نمیاد بعد سرفه کردم خیلی حس بدی بود با شکم خالی شده سرفه میکنی که یه بار زور زدم افتاد بعد پرستار امد شکممو فشار دارد دستشو گرفتم گفتم چرا تمومش نمی‌کنین با خشونت به من گفت باید فشار بدیم ..اینم بگم انقد اخلاق پرسنل بد بود عین سگ بودن همشون من وقتی درد میکشیدم یه پرستار بالای سرم بود دستشو گرفته بود اون رفت گفتم نره بیاین دستوتو بدین که به یه پرستار دیگعی گفت بره دستشو بگیر گفت چرا من بگیر ...یدونه هم ماما عین درد کشیدن امد گفت چرا جیغ میکشی ورزش کن تو میخایی زایمان کنی نع من عین سگ بودن بخدا ..خلاصه بعداز اونم بخیه زدن که ۴۰ دقیقی طول کشید ..دخترمم ساعت یه ربع مونده به ۷ صب بدنیا آمد درد بخیه رو هم می دونستم ولی انقدر درد کشیده بودم هیچی بود برام
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
پارت ۶زایمان طبیعی ..ماما دوباره امد گفتم به خدا به من زور میاد امد معاینه کرد گفت ۸و۹ سانتی هنوز فول نیستی ساعت ۵ صب بود من گریه میکردم مامانم گریه میکرد هیی میگفتم مامان من میمرم مامانم میگفت من چیکار کنم که پرستار که بالای سرم بودبه مامانم گفت تو بره بیرون این تورو میبینه بیشتر دردش میاد زور میومد..درد میود .انقباض از یه طرف نفسو قط می‌کرد گفت به من اکسیژن وصل کنید اون پرستار امد وصل کرد سرمم تموم شو یه سرم دیگعی وصل کردن هی زور میومد میگفتم بخدا زور میاد ولی اصلا توجه نمیکردن میگفتم دسشویی دارم مامانمو صدا میزدن میگرفتم دسشویی ولی ببخشید نمی تونستم زور بزنم مامانم اونجا گفت این نمی تونه واسه دسشویی زور بزنه چه طوری به بچه زور میزنه خلاصه ماما امد نگاه کرد گفت فولی هربار زورت امد توهم زور بزن منم زور میزدم اونم دستشو می‌کرد توم هی اینور اونور می‌کرد بچه نمیومد نیم ساعت اونجوری کرد ولی بچه نمیومد منم وقتی زور میمود شدتش انقد زیاد بود میگفتم بالا میارم در این هینم خوابم میگرفت از شدت خستگی ولی درد نمی زاشت یهو بی حال شدم که شنیدم پرستار به ماما گفت بهش شوک بزنیم گفت یکم صبر کنم منم دوباره دردم گرفتمو گفت به هوش امد خلاصه هی ماما تلاش می‌کرد میگفت زور بزن منم میگفتم به خدا زور میزنم که دیدم به همون دکتری که منو معاینه کرد و گفت اتاق عمل این پشته زنگ زد گفت خانوم دکتر لگنش خوب نیس بچه مونده توی لگنش سرش آمده بدنش نمیاد بچه خیلی بالاست چیکار کنیم اگه بره هم عمل ریسکش خیلی بالاست گفت خودم میام یکم منتظر بمونید اگه نشد ببریم..منم ۱۰ سانت باز بود ...هی این ماما تلاش میکنه که یهوگفت زود باشید برید دکترو صدا کنید
مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🤰🏻
پارت7
دیگ منو بردن تو یه اتاق دیگ که ماما بیاد معاینم که خونریزی نداشته باشم دیگ مامانمم اومد کیک و ابمیوه گرفته بود آورده بود یکم خوردم جون گرفتم دیگ بعد نیم ساعت ماما اومد معاینم کرد دید بعلهههه خونریزی داری اینو که گفت کیک و ابمیوه بع دلم زهر شد بخاطر اون قسمتی که دستو میکنن توت😭🤣 دیگ دوباره منو بردن رو تخت زایمان بهم سرم‌ وصل کردن شکممو فشار میدادن دستشو میکردن توم خیلی عذاب کشیدم این قسمتش کلا از حال رفتم انگار فقط یه جسد بودم با چشای باز دیگ توانایی هیچی نداشتم فقط دعا میکردم خونریزیم بند بیاد اینا انقد انگولکم نکنن خلاصه بعد نیم ساعت دوباره منو بردن تو اتاق به مامانم گفتن یه شرط نوار پاش بده مامانم خونریزی منو دید از حال رفت🫠😂 مامانم خون ببینه کلا بیهوش میشه دیگ پرستار گفت دیگ همراه نداری گفتم نه خودم بع یع بدبختی شرطو پام کردم گفت دوباره میام معاینت میکنم اگ دوبارع خونریزیت بند اومده بود می‌فرستمت بخش (یادم رفت بهتون بگمممم موقعی جفتو بیرون کردن ماما گفت باید بخیه بزنم برات یه دونه بیشتر نمیزنم برا اطمینان گفتم باشه یهو دیدم بی حسی نزد میخواست شروع کنه به دوختن گفتم بی حسی نمیزنی گفت نه پوست بی حس نمیشهههه گفتم چطور بچه قبلیم بی حس شدم الان نمیشم گفت یه دونس میزنم تموم میشه گفتم باشه یه دونه بخیه رو زد خیلی بد بود گفتم خدارو شکر تموم شد یهو دیدم نههه تموم نشدع میخواد بعدیم بزنه گفتم مگه نگفتی یه دونه گفت دیگ همین یکیه تموم میشه😐😩)
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
پارت ۵زایمان طبیعی دیگع نزدیکای ساعت ۱۱ونیم ۱۲ بود ماما امد معاینه کرد گفت ۴ سانت شدی کیسه ابتو باید بزنیم ..من تا آخرین لحظه فک میکردم میرم عمل ولی نگو که خبری نیست از عمل به همسرم زنگ زدم گفتم به اون مرده بگو کاری بکنه ..امدن کیسه آبمو زدن یه آب فراوانی ازم ریخت بعد یه توپ آوردن گفتن روش بپر منم با خودم گفتم نظرم توی ۴سانت بمونم بعدش ببرن عمل مونو که ساعت ۱۲ ونیم ۱بود درد هام شروع شد اول از کمردرد شروع شد فک میکردم از تخته به مامان بیچارم میگفتم مامان اینو درستش کن کمرم درد میکنه نگو که از درد زایمان بود یواش یواش شکمم درد گرفت .دردشو بگن که فقط زیر شکم و کمرت درد میکنه اما یه جوری دردت میگیره که انگار جونت در میاد امدن نگاه کردن گفتن ۵ سانتی دیگع از عمل گذشتی اونجا سرم قلابیم وصل بود مامانم گفت ببین چقدر کار خودتو سخت کردی اگه این سرم اصلی وصل بود الان بچه میشد هه اونجا صدای جیغ میومد بعد همه ی پرستار میرفتم میگفن بچشون به دنیا آمد ولی من عع دردم میگرفت چیزی نمیشد یه ماما نزدیکای ۲ ونیم بود امد معاینه کرد گفت ۶سانتی میگفتم خدایا این همه درد واسه ۶ سانته خلاصه اینم بگم درد اصلی توی ۷ و۸ سانته ..طول دردام به ۳ دیقه رسید
مامان پسر طلا👑🧿 مامان پسر طلا👑🧿 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین ۵]
ناخواسته داشتم زور میزدم ، خیلی افتضاح بود وضعم ، دست پرستار کناری رو گرفتم ، گفتم توروخدا ییهوشم کن دارم از درد میمیرم ، دوباره دست ماما رو با گریه گرفتم ، گفتم کمکم کن دارم میمیرم ، توروخدا بچم رو نجات بدین 😭💔 بعد گفتن این حرفا بیهوش شدم دیگه هیچی متوجه نشدم ، وقتی بهوش اومدم دیدم یه پرستار بالا سرمه گفت اسمت چیه و این حرفا بعدش با دستاش شکمم رو فشار داد ، از درد جیغ زدم و بعد با شدت زیاد کلی خون از بدنم خارج شد و دوباره بی‌حال شدم از شدت ترس اینکه بچم رو از دست داده باشم از پرستار نپرسیدم که بچم سالمه یا نه 😔 یادم رفت اینم بگم تو ۳ سانت که بودم ماما اومد کیسه آبم رو پاره کرد ، خیلی تعجب کرده بود چون هر کار می‌کردم، کلی آب ازم خارج میشد از صبح تا شبش که رفتم سزارین ، گفت آب دور بچه خیلی خیلی زیاد بوده واسه همین تموم نمیشده ... بماند که پشت در اتاق عمل به مامانم و شوهرم چی گذشت ، مامانم گفت وقتی پرستار از اتاق عمل اومد بیرون گفتیم مادر بچه سالمن گفت مادر سالمه من بچه رو ندیدم ولی 💔😫😭 وای مامانم میگه از ترس داشتیم سکته میکردیم دوباره همون ماما اومد بیرون گفت نگران نباشین بچه سالمه، مامانم و شوهرم التماس کردن بچه رو بیارن ، وقتی بچه رو آوردن بیرون ، مامانم میگه شوهرت زد زیر گریه ، میگه همه اشک شوق ریختیم و خداروشکر کردیم😭💕 خدایا شکرت واقعا ... خدایا شکرت که مهدیارم رو دوباره بهمون بخشیدی🤲🙏❤️👼🩵😭😭😭😭😭
مامان هومن مامان هومن روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
پارت اول ...
روز دوشنبه یکم تیر بود با مادر شوهرم رفتم بیرون اونروز خیلی راه رفتم که بهم فشار امدشبش موقع خواب درد پریودی گرفتم سمت چپ کمرمم درد گرفت تا صبح از درد نخوابیدم صبح که شد رفتم بیمارستانی که میخواستم زایمان کنم
رفتم سمت درمانگاه گفتن دکتر وقت نداره فردا و پس فردا هم که تعطیلی برو شنبه گفتم توروخدا درد دارم گفت برو اورژانس
رفتم اورژانس گفت بخواب بعد دستگاه گذاشت رو شکمم صدا و نوار قلب بچه خوب بودبعدش معاینم کرد و پروندمو دید گفت ختم بارداری بستری بشه
پرستار امد بالا سرم گفت لخت شو هرچی هم داری درار این لباس و بپوش بگو شوهرت بره پذیرش و بیاد وقتی از پذیرش امد گفتن باید زایمان کنه گفتم همراه میخوام گفت نمیشه وسایلتو با گوشی تو بده همسرت که بریم
اقا منو بردن بخش زایمان گفت برو تو اون اتاق برای سونوگرافی بعد سونو گرافی بردنم تو یه اتاق برای زایمان تخت زایمان طبیعی و دیدم زدم زیر گریه به ماما گفتم الان باید زایمان کنم گفت اره گفتم درد ندارم گفت ما کاری میکنیم که دردت بگیره گفتم من طبیعی نمیخوام گفت نمیشه قبول نمیکنم من بعد نرفتم رو تخت گریه کردم گفت برو بالا دیگ میخوام نوار قلب بگیرم رفتم رو تخت یه ساعت گریه کردم معاینه کرد و سرم درد و برام مثل سوند وصل کرد بعد اون هی دردم میگرفت هرکی می امد بالاسرم میگف چرا گریه میکنی گفتم میترسم سزارین میخوام
بعدش دکترم امد گفت چته گریه نکن بدنت سالمه لگنت خوبه نترس گفتم از دردش میترسم گفت برات بدون درد انجام میدم گفتم یعنی چی گفت بی حس میکنم
مامان آیهان مامان آیهان قصد بارداری
خوب بقیش رو بگم
بعدش دیگه آمدم بيرون و به یکی از آشنایان که تو زایشگاه بود زنگ زدم بعد اونم گفت امروز شیفت خوبی نیست از من گوش میکنی برو فردا ساعت ۷صبح بیا که خودم همونجا هستم و با یه ماما حرف میزنم که خودش زایمان تو انجام بده منم از خدام بود که امروز برم خونه چون اصلا آمادگیش رو نداشتم دیگه آمدیم خانه و دیگه شبش زیاد بدنم درد میکرد پاهام درد میکرد تا ساعت ۲و۴۰دقیقه من بیدار بودم بعدش به بدبختی خواب رفتم ۷صبح بیدار شدم وایی خدا اصلا نمیتونم از جام بلند بشم به هر بدبختی بود رفتم قرص استامینوفن خوردم یه استکان چای خوردم زیر پتو شدم دیگه هرچی شوهرم گفت بلند شو هیچی گفتم نمیتونم صبر کن خلاصه ۸و نیم به بدبختی بلند شدم تا ۹ونیم رسیدیم بیمارستان و رفتم داخل آشنایی داشتم منتظرم بود و سفارش کرده بود بالاخره دوباره معاینه کردن و بستریم کردن بعد که رفتم داخل بخش اصلی و رفتم تو یه اتاق ماما آمد و گفت دراز بکش رو تخت واکسیژن سرم اينا رو وصل کرد بهش گفتم بدنم درد میکنه سرما خوردگی گرفتم بعدش یه آمپول آورد برام ریخت تو سرم خیلی حالم بهتر شد ۱۰ونیم صبح دیگه بستری شدم بعد یه نوار قلب گرفت گفت ضربان قلب بچه یه کم بالاست‌ یه نیم ساعتی گذشت دوتا ماما بزرگ و کار بلد آمدن یه سوند وصل کردن که این دهانه رحم رو باز میکنه و رفتن دیگه تا ساعت ۲ظهر حالم خوب بود بعدش دیدم احساس سرما میکنم
مامان کایا مامان کایا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی(پارت ۷)
به صدای شوهرم که داد میزد( چیشد فاطمه چیشد یا ابلفصل چیشد )
گفتم الان خودشم از هوش میره خیلی بد ترسیده بود فکر کرده بود اون حجم از درد و خونی ک ازم رفته مردم حتما بازور چشامو باز کردم بلند شدم دست و پامو کمک کرد شستم گزاشتنم رو ویلچر و بردنم یه اتاق دیگه گزاشتن رو تخت گقتن به بچت شیر بده هر وقت ادرار کردی بگو بیاییم ببریمت بخش یه ساعتینا گذشت دیدم دستشوییم نمیاد گفتم باز برم دستشویی ببینم میتونم دستشویی کنم از رو تخت که بلند شدم یهو تمام خون تو شکمم ریخت زمین و دوباره از حال رفتم و خودمو انداختم رو مبل بازور به هوش اومدم و یه کم ابمیوه اینا خوردم حالم بهتر شد الکی گفتم دستشویی کردم تا ببرنم بخش راحت بخوابم خلاصه بردنم بخش همین سرم وصل کردن بهم دستشوییم گرفت و ادرار هم کردم خلاصه هم دکترم هم بیمارستانم هم پرستارای بخش بلوک زایمان واقعااا برام سنگ تموم گزاشتن با اینکه من با پرستارا خیلی بد حرف میزدم اونا هی منو بغل میکردن بوسم میکردن قربون صدقم میرفتن بیمارستانم سوم شعبان بود
دکترمم لیلی ابراهیمی که مطبش تو ستارخانه
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی روزهای ابتدایی تولد
پارت ۸
زایمان طبیعی(بچه دوم)
خلاصه منو گذاشتن روی ویلچر دوباره بردن روی همون تخت اولم که پر خون بود ک کیسه آبم زده بودن می گفتم کثیفه نواربهداشتی های بزرگ که برای بعد زایمانم گرفته بودم میزاشتن روش می گفتن حالا برو رو تخت چندبار اومدن معاینه شکمی که برای من خیلی دردناک بود چون همچنان سرم همراه با آمپول فشار به دستم بود می گفتم قطعش کنین من زایمان کردم میگفتن بزار بره هنوز خیلی سرم داره منم انقباض رحمی خیلی زیادی داشتم روی تخت سرمو گذاشتم دوباره شروع کردم به گریه از شدت درد گفتن برو ادرار کن تا بری بخش وگرنه باید بمونی رفتم سرویس ادراری نمیومد آب گرم گرفتم احساس سوزش و گرما کردم گفتم این حتما ادرار بوده پرسیدن ادرار کردی گفتم احساسمو گفتن همون ادرار بوده اومد معاینه شکمی برای چندمین بار خون فوار میزد داد زد گفت چرا دروغ میگی مثانت پره خون توی رحمت جمع شده سوند بیارین و لگن گفتم من حسمو گفتم ولی به چشم ندیدم داد میزد که چرا الکی گفتی اینجوری نمی‌بریمت بخش سوند گذاشتن که سوزش کمی داشت یک قطره هم ادرار نیومد بعد آروم شد گفت راست گفتی ولی چرا این همه خونریزی داری (بنظرم بخاطر انقباضات رحمی و امپول فشاری که بعداز زایمان همچنان داشت وارد بدنم میشد و قطعش نکردن بود)
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۴ ماهگی
پارت چهار زایمان طبیعی

من انقد منگ بودم میگم من چه میدونم چی شده؟
اون سریع میره به ماما میگه خانوم پرستار صورت دخترم چی شده ماما میگه فشار اورده به صورتش اینجوری شده منم انقد که اذیت شده بودم فقط به مامانم میگم به شوهرم بگه تا یک میلیارد به حسابم نزنه بچرو بهش نشون نمیدم😂😂

عکس صورتمو میزارم ببینین

بعد متوجه شدیم تو چشمام هم داره پر خون میشه مویرگ های چشمم هم پاره شده تو بیمارستان کمتر بود البته
بعد از دوساعت که رفتیم بخش شوهرم رفت مادرشوهرمو پدرشوهرم و پسرمو بیاره که البته پسرمو راه ندادن بیاد بالا
پدرشوهرم اینا یکی یکی با مامانم جا به جا شدن اومدن پیشم منو دیدن ترسیدن انقد که بد شده بود صورتم
بعد من میرم پایین که پسرمو ببینم حداقل بچه دلش اروم شه بچم که منو دید انقد ترسید‌ یکسره گریه میکرد میگفت چرا صورتت اینجوری شده
من بهش گفت بهم امپول زدن اینجوری شده گفت چرا امپولو به صورتت زدن
انقد گریه میکرد میترسید نمیزاشت نزدیکش بشم بعدم که میخواستم برم بخش دوباره گریه میکرد که نرم اونجا و باهاش برم خونه شوهرم انقد باهاش صحبت کرد میریم شهربازی و اینا رفت خونه
فردا که میشه پنجشنبه ساعت ۱مارو مرخص میکنن صبحش هم واکسن بدو تولد رو زدن گفتن که حمومش نکنین
ما که میریم خونه ساعت پنج اینا مادرشوهرم میگه چرا بچه دست چپشو تکون نمیده من نگاه میکنم میبینم از ارنج به پایینو تکون میده با شوخی میگم چرا سر بچم اسم میزاری داره تکون میده دیگه🫤😂