۱۰ پاسخ

نمیدونم این مردا کی میخوان درک کنن که اگه ده تا بچه هم داشته باشی آخر سر همه میرن سر خونه زندگیشون ، تو میمونی و همسرت

وا چقدر بی منطق😐😐

همه ی مردا همینن

ما برعکسیم من کم طاقت و زودجوش شوهرم صبور

شوهرمنم سردختراولیم اینجوربود🫤بخدا دیگه حیانمونده بود جلوهما شروع میکردبه دعواگرفتن سردختر دومم طی کردم باهاش ازمادرعزیزترکسی نیس برای بچه پس لطف کن دخالت نکن وگرنه منم مثل خودت بی حیامیشم

ژل لثه بزن حداقل ضررش کمتر راه ببرش پسر منم همینجوری خیلی گناه دارن طفلیا

همه مردا همینن غرغرو کم حوصله و
طلبکار
ما زنا باید صبور باشیم باید بسازیم

شوهرم منم همینطور امروز جنگ کردیم ولی چه فایده هیچکاری از دستمون بر نمیاد .

شوهر منم از این اخلاقا داره نگران نباش

مثل شوهر من منم بهش شربت دادم دخترم پس داد با سیلی زد منو کفت بلد نیستی نگه داری هر بار با گریه کردن بچم بدون اینکه بدونه چشه منو میزنه

سوال های مرتبط

مامان دیاکو مامان دیاکو ۱ سالگی
مامان جوجه پنبه ای مامان جوجه پنبه ای ۱ سالگی
باورم نميشم اينهمه انرژي از كجا مياد پسرم از ديروز ساعت١ظهر كه بيدار شد تا همين نيم ساعت پيش بيدار بود
نصف شب ايقد تو دست و پام بود كه خواستم نخورم بهش ظرف تو دستم افتاد شكست تو خونه پر خورده شيشه و نميشد جارو بكشم اون ساعت با دست و …نشستم جمع كردم تا فردا سريع جارو كنم ايقد كلافه بودم نفهميدم چيا ميگم از گوه تو اين زندگي و ريدي ديگه تو زندگيمو…..همه چي گفتم پسرم خيلي خيلي باهوش و عاقله تا اينا رو گفتم اين بچه كله كرد و قاطي كرد گريه گرررريه بعدش ب زور آرومش كرديم با شوهرم كه قربونش برم خيلي خيلي صبوره…..خلاصه اين بچه بعد گريه ميخواست بخوابه منم نادم و پشيمون از حرفام بوسش كردم آقاااا باز چشم بسته شروع كرد گريه كردن مگه آروم ميشد بغلش كردم كه آرومش كنم با صورت محكم كوبيد تو چونه ام دهنش پر خون شد و گريه و …تا بردمش ساعت ٤صبح تو تراس آروم شد و نشست بازي مگه مي اومد تو تا باباش آوردش تو….خلاصه اصلا ي جوري داغونم كه نگو وقتي ميخوابم استرس اينو دارم واي الان بيدار ميشه باز نق و گريه و….
با اينكه حرفام قلبي نيست و هنو حرفمو تموم نكرده پشيمون ميشم از گفته هام ولي هر روز از اين وضع پيش شوهرم گله ميكنم كه خسته شدم دلم ميخواد بميرم بلكه چندساعت آرامش داشته باشم دلم ميخواد سر ب بيابون بذارم و……واقعا مث سگ پشيمون ميشم بعدش هاااا اما فايده نداره ديگه گفتمشون 😂😂😂انگار عادت شده زدن اين حرفا خيلي ام بده اينجور انرژي منفي ميدم شوهرم جوري كه شوهرم با اون همه صبوري امشب ديگه ب ستوه اومد🤦🏼‍♀️گفت ديگه نبينم بچه دار شيم هر راهي برو كه ديگه بچه نياريم😑😑😑
شما مامانا چطور با اين اوضاع صبوري ميكنيدميشه راهنمايي كنيد
مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها