باورم نميشم اينهمه انرژي از كجا مياد پسرم از ديروز ساعت١ظهر كه بيدار شد تا همين نيم ساعت پيش بيدار بود
نصف شب ايقد تو دست و پام بود كه خواستم نخورم بهش ظرف تو دستم افتاد شكست تو خونه پر خورده شيشه و نميشد جارو بكشم اون ساعت با دست و …نشستم جمع كردم تا فردا سريع جارو كنم ايقد كلافه بودم نفهميدم چيا ميگم از گوه تو اين زندگي و ريدي ديگه تو زندگيمو…..همه چي گفتم پسرم خيلي خيلي باهوش و عاقله تا اينا رو گفتم اين بچه كله كرد و قاطي كرد گريه گرررريه بعدش ب زور آرومش كرديم با شوهرم كه قربونش برم خيلي خيلي صبوره…..خلاصه اين بچه بعد گريه ميخواست بخوابه منم نادم و پشيمون از حرفام بوسش كردم آقاااا باز چشم بسته شروع كرد گريه كردن مگه آروم ميشد بغلش كردم كه آرومش كنم با صورت محكم كوبيد تو چونه ام دهنش پر خون شد و گريه و …تا بردمش ساعت ٤صبح تو تراس آروم شد و نشست بازي مگه مي اومد تو تا باباش آوردش تو….خلاصه اصلا ي جوري داغونم كه نگو وقتي ميخوابم استرس اينو دارم واي الان بيدار ميشه باز نق و گريه و….
با اينكه حرفام قلبي نيست و هنو حرفمو تموم نكرده پشيمون ميشم از گفته هام ولي هر روز از اين وضع پيش شوهرم گله ميكنم كه خسته شدم دلم ميخواد بميرم بلكه چندساعت آرامش داشته باشم دلم ميخواد سر ب بيابون بذارم و……واقعا مث سگ پشيمون ميشم بعدش هاااا اما فايده نداره ديگه گفتمشون 😂😂😂انگار عادت شده زدن اين حرفا خيلي ام بده اينجور انرژي منفي ميدم شوهرم جوري كه شوهرم با اون همه صبوري امشب ديگه ب ستوه اومد🤦🏼‍♀️گفت ديگه نبينم بچه دار شيم هر راهي برو كه ديگه بچه نياريم😑😑😑
شما مامانا چطور با اين اوضاع صبوري ميكنيدميشه راهنمايي كنيد

۴ پاسخ

بخاطر اینکه نخوابیده کلافه هست اذیت می‌کنه باید بعد پنج شش ساعت بچه بخوابه

منم خیلی وقتا پیش اومده که از دست بچه م عصبی میشم که تو دست و پام میپیچه
ولی خب مگه این بچه ها چیزی میفهمن
مگه دوست دارن اذیت کنن آخه
فقط اینکه خواسته هاشون رو کامل نمیتونن بیان کنن از مامانشون آرامش میخوان
من همیشه با مرور اینا تو ذهنم سعی میکنم آروم باشم

چقدر شرایطت مثل منه😪

حتما با خانم روستا مرکز سلامت مادران مشاوره بگیر کلی از مشکلاتت حل میشه و راحت میشی ایشون خیلی باسواد و با تجربن مطمئنم کمکت میکنن
با این وضعیت خواب معلومه این مسائل پیش میاد

سوال های مرتبط

مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
امروز رفتم خونه مامانم، یهو دیدم دخترم نیست نامزد داداشم ب زور برده بودیش حمام ،اونقدر گریه کرد ک نفسش رفت ، ب زور ارومش کردم موقع ناهار شد پسرم لگد میزد گوشی بده گفتم باهام نیست. و ب زور دخترم خواب کردم پسرم چیپس میخورد تو گوش دخترم تو خواب دیدم عه همه بهم میگم بدبخت از دست بچه‌اش آرامش نداره. ده دقیقه دخترم خواب کردم وای بدخپاب شده بود ...از اون طرفم دیدم یکی هی آیفون میزنع. دیدم پسرم بوده آیفون میزده فرار میکرد .... و باز دیدم عه صدا همشون در اومد. منم ساعت سه اومدم خونه ناهار شوهرم دادم گفت من میرم با پسرم تو اتاق میخابیم گفتم بسلامت🤫✨ من موندم دخترم همش گریه بردمش حمام. آوردم عصرونه دادمش باز گریه بردمش کوچه. پسرم بیدار شد گریه نق شروع شد اونم با زور آروم مردم بلند شدم تی کشیدم جارو ملافه شستن ظرف. شام پختن .... دیدم دخترم پسرم همو کشتن .....🥴شام زهرمارم شد. دیدم که پسرم دسته تی زده تو سر دخترم .... ب زور الان نشوندمشون پای فیلم .....که خدایا کمکم کن باز پانیک لعنتی بهم دست داد اینم از امروز من. 🫶🫶
مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها
مامان دنیز و دایار مامان دنیز و دایار ۲ سالگی
خیلی دلم گرفته داغونم دنیز ۹ ماهه بود که فهمیدم باردارم بعد دکتر گفت تا چهار ماهگی میتونی شیرتو بهش بدی که میشد یکسالگی خودش ولی خب خیلی بیقرار بود و سیر نمیشد همش از شوخی میگفتم دایار که بدنیا اومد تا ۹ ماه بهش شیر خودمو میدم چونکه شیر دنیزو گرفت
حالا واسه دایار شیر ندارم یک ماه فقط شیر منو خورد بعد دیگه اینقدر کم شد که گریه میکرد همش این شد که دیگه شیرخشکی شد حالا خودم حرفام یادم میاد عذاب وجدان داغونم کرده
بعد خواهر شوهرم برگشته میگه وای نه نباید از شیر خودت میگرفتیش دایار خودش جون نداره ضعیفه باید سیستم ایمنی بدنش قوی باشه و از این حرفا هی گفتم بابا شیر ندارم مگه از دلخوشیمه اون هی باز تکرار کرد که نه بزارش زیر سینتو شیر در میاد گفتم بابا اون روز بچه هرچی میک میزد به زور چهار قطره در میومد بدتر افتاد به جیغ زدن باز میگفت زوده گناه داره
منم میدونم گناه داره خودم جیگرم خونه واسش ولی وقتی شیرم کم شد چیکار کنم دست خودمه مگه وقتی شیرخشک میخوره انگار تیر میزنن تو قلبم ولی کاری از دستم بر نمیاد
آخه کی دلسوز تر از مادر خودم همه اینارو میدونم ولی اینقدر بدم میاد چیزیو که صدهزار بار تو این مدت توضیح دادم بازم بخوان تکرار کنن
مامان آراز مامان آراز ۱ سالگی
وای دیشب یکی از بدترین شبای زندگیمو سپری کردم دیروز ظهر یه سر گیجه ی خیلی کوچولو گرفت منو زیاد جدیش نگرفتم نصف شب پسرم بیدار شد گریه کرد من بغل کردم ببرم اشپزخونه آب بدم عادت داره درعین بلند شدن سرگیجی شدید گرفت منو نزدیک بود بچه رو بندازم من نشستم بچه شروع کرد به جیغ زدن و گریه کرد با هر بدبختی خودم رسوندم به آشپزخونه اب دادم خدابید چقد وحشتناک بود دوباره پسرم بیدارشد اینبار با گریه های بیشتری هیچ جوره آروم نمی شد می ترسیدم بلندش کنم آخه هنوز سرگیجه داشتم دیگه شوهربیدارکردم تابش داد منم گفت برم تو حیاط اب بزنم سرصورتم بلکه بهترشم همین که رفتم دوبار افتادم شوهرم فک میکرد دارم مسخره بازی میکنم میگفت ای کار چیه میکنیبا گریه گفت بابا سرگیجه دارم نگرانم شد گفت بلندبلند شو جیزی نیست خلاصه من انداخت رو جام یه حالت تهوعی شدیدی گرفتم ببخشید اینقد بالاآوردم که جونمم از بیاد بیرون با گریه گفتم خدایا منو بکش و گرفتار بیماریم نکن پسرمم منو که می دید فقط جیغ و داد میکرد پسر بزرگم خیلی نگران کمک کرد بردم بیرون هیسم کرد یکم حالم بهتر شد بچه از گریه به سکه افتاد...یه شیر موز با یه کیک دادم خورد خوابید ...منم بی حال بی جون نمی دونم از چی یود این سرگیجه کم خونم نیست چقدرم شدید بود احساس کردم تو یه چرخ فلکم....خداروشکر الان بهترم ولی خیلی بدبود شب سرهیچ کس نیاد