همبازی بچگیام🤣
هم پسر عمومه هم پسر خالم تا۶سالگی تو یه خونه بزرگ شدیم🤩
من تو ایستگاه اتوبوس بودم خیلی ام اتو دیر کرده بود یه نیم ساعتی منتظر بودم یه ماشینی اومد کنار ایستگاه وایساد و خیلی اتفاقی چشم تو چشم شدیم چون من ایستاده بودم بقیه نشسته بودن هی دو سه بار سرمو کردم تو گوشی خودمو سرگرم کردم دیدم هنوز داره مات نگاه میکنه😂
همون لحظه اتو رسید با خودم گفتم بیا اینهمه منتظر بودم تازه که این اومده اتو رسید رفتم با ناراحتی سوار اتو شم…
دیدم گفت نرو وایسا
گفتم نمیشه برو فردا همین ساعت همینجا بیا🤣🤣🤣
رفتم و سوار اتو شدم دیدم افتاده دنبال اتوبوس 😅😅وای داشتم سکته میکردم دیدم هی سرشو میچرخونه داخل از اول تا آخر اتو رو نگاه میکنه منو پیدا نمیکرد🤣
خلاصه هی مردم رفتن و اومدن من پیاده نمیشدم انگار لجم گرفته بود
خلاصه بعد شیش تا خیابون اومد جلو اتو ایستاد زد رو ترمز
بعد یه خانمه گفت دخترم فکر کنم با شما کار دارن😂😂
پیاده شدم دیگه
هنوزم بهم دیگه تعریف میکنیم میخندیم
خیلی هیجانی بودم اون لحظه تو اتو
تو اینستاگرام .بعداز ۶ماه اومد خواستگاری
ما تو اینستا آشنا شدیم سال ۹۸ دوست شدیم ۱۴۰۰ اومدخاستگاریم
هم کلاسی دانشگام 😍😍😍😍
با دوستای مشترکمون رفتیم چایخونه قلیون بکشیم خوشش اومد بعد ۲ماهم ازدواج کردیم
بگو جالب شد
مجازی
فامیلیم دعوتشون کرده بودیم پارک برا شام
سینی کبابو بهش دادم از زیر سینی انگشتامون بهم خورد اصن انگار همون برخورد یه جرقه ای شد بینمون
یه حالی شدم گرمم شد سریع بهش دادم رومو برگردونم و خودمو باد زدم🫠🫠♥️
با جاریم دوست بودم از گوشیم زنگ زد به شوهرم که منو اذیت کنه اولش فحش دادیم بهم بعد قرار گذاشت رفتم ودیدیم وعاشق شدیم بعد یه ماه اومدن خواستگاری جاریم فهمید انقد سنگ انداخت ۴سال دوست بودیم بعد من ازاون شهر رفتیم اومد دنبال و خواستگاری وازدواج😅😅
با دعوا🤣🤣🤣🤣🤣و فحش
با داییم رفتم شیراز خانواده زن داییم بودن
پسرش از من خوشش اومده بود کلا اون موقع گوشی من کیفیت بیشتر بود همه با گوشی من عکس میگرفتن ، برگشتیم خونه شوهرم اینستاگرام پیام داد بده عکس ها کفتم همش لب تاب زندایی هس خالته که بیا ببر ن دلممیخواد تو بفرستی و خلاصه دعوامون شد فحشش دادم اینا روز بعدش اومد خونه داییم منم بودم زنداییم میفهمید از من خوشش اومده من و کشون کشون بزور برد تو اتاق گوشیم قفلش باز بود گرفت شمارش زد و رفت پیام داد زنک زد میگفتم ول کن عکس میخوای بیا فرستادم گفت ن اون عکس ک با همیم گفتم ن شخصی باز ،باز زنگ چندماه محلش ندادم آخرش گفتم بابا باش عکسا میفرستم گفت عکسا میخوام چکار خودت و میخوام 😅باز تو قیافه و دعوا بودم ،یه روز رفتم دانشگاه خواستم برمسطح شهر کتاب بخرم سوار شدم بعد فهمیدم اینه گفت یا با من میمونی یا به بابات میگم بابامم مذهبی خشک باهاش دوست شدم آخرشم عاشقش شدم هنوز میکه ببین من تو راه عاشق تو پاره شدم اولش تو بعدش کتکایی ک از بابات خوردم😅😅😅😅
چه باحالین همتون شوهرمن
ازم 11,سال بزرگتره
میگه زمانی که بدنیاآمدی بهم گفتن فلانی زایمان کرده دخترداره من گفتم بدین به من دخترشو پدرش هم گفته بزرگ بشه
همسایه بودیم و دوست بودن پدرهامون وقتی بزرگ میشم 14ساله همش پدرشوهرم میومد خاستگاری بعد که آمدگفت برم پسرمو بیارم پدرم گفت باشه شوهرم گفته نه نمیخوام کوچیکه منو ندیده بود بزرگ شده بودم وقتی آوردنش انگار بزور آمده بود ولی خوب وقتی رفته گفته میخوام
منم خیلی عاشقشم مردخوبیه
ایستگاه اتوبوس😉🤣
به به چه چالشی😅😍
ما هم که فامیل بودیم و رفت و آمد داشتیم از کوچیکی و قبل اینکه ازدواج کنیم چهارسال بود شوهرم منم میخواست منم بی خبر بودم یه دفترچه خاطرات داره همه رو نوشته و تاریخ زده مخصوصا روزایی که رفته بودیم خونشون🤣😅 عاشق پیشه بوده طفلی😂 دفترچه خاطراتشو داریم هنوز🥺
جلو ماشینش گرفتم با گریه و جیغ که خونمون دزد آمده ایستاد پیاده شد آمد داخل دیگه نرفت الآنم بابای دخترامه
رفتم برای استخدام
دیدم ی پسر جوونی برای مصاحبه اومد گفتم این کیه دیگه چرا خوده رئیس مصاحبه نمیکنه نگو خودش بود
۳ ماه بعد عقد کردیم
من اون موقع ۱۶سالم بود شب عروسی خواهرم بود ی ساختمون پشت خونمون بود اونجا کار میکرد شوهرم همون شب بهم شماره داد ی ۱۰سالی با هم بودیم بعدش آمد خواستگاری و الانم که یدونه پسر داریم
تو محل🤣🤣
از حمام اومدم بیرون برای اولین بار همو دیدم و عاشق شد 🫣
کاش آشنا نمیشدم
برنامه نیم باز دوس شدیم بعد 4ماه اومد خاستگاری🤣
اخی چقدر قشنگ برا همتون عشقتون پایدار منم همسرم ندیده بودم اصلا اما اون منو دیده بود من اصلا نمی دونستم تو اون خیابونی که میرم میام همچنین مغازه ای هست همه داداش هاشو می شناختم بجز این 😂کاش همون نمی شناختم همچنان 🤜🏼
توی برنامه یاهو مسنجر سال 88😂
ماتو ربات دوست یابی آشنا شدیم 😁
دوست داداشم بود 🤣😑 دوتامون سال ها بوده همو میخواستیم ولی میترسیدم نزارن چیزی نمیگفتیم بعد میترسیدیم دوست هم نداشته باشیم من فکر میکردم اون منو نخواد یهو اونم فکر میکرد من اونو نخوام ۴سال عشق پنهون
هیچی تو اینستا مخمو زد یبار رفتیم بیرون، بعد اینقد هی با هم کم در ارتباط بودیم، منم دانشگاه شهر دیگه بودم، میخواستم کات کنم باهاش، اما چون نزدیک تولدش بودو اون برای تولد من هدیه خریده بود، نکردم گفتم الان میگه گشنه بخاطر کادو تولد کات کرد😂 هیچی دیگه رفتیم بیرون کادوشو بدم اون شب تا ساعت ۳ اینا بیرون بودیم😁 دیگه رفتاراش یجوری بود که گفتم بزار یه شانس بهش بدم، و بعد از ۶ ماه دیگه اومدن خواستگاری
من ی شب اتفاقی توی مغازه ای ک شوهرم کار میکرد ( ساندویچی ) آشنا شدم و همون شب بهم پیشنهاد ازدواج داد گفتم برو گمشو 😅 بعدش هی زنگ زد هی اومد من فک کردم برا دوستیه ولی واقعی بود ۱۸ سال پیش 🤭 بعضی وقتام مث سگوگربه ایم خروس جنگی ب تمام معنا 😅
سرویس دانشگاه همیشه چند دقیقه دیر میرسید میرفتم سر کلاس استاد سر کلاس بود
همسرم دیر اومدن من براش جالب بود و دیگه تمام....💕🎊💍
سرکار من صندوقدار بودم فروشگاه اون قسمت پروتیین کارمیکردش
ما ۷ سال دوست بودیم🤭از طریق یکی از دوستامون دوست شدیم
داخل مغازه ش
هربار میرفتم بهم توجه داشت
یکبار شنیدم که پسرداییش گفت خیلی خوشگله شوهرمم گفت آره 😂😂
پسر داییش کوچیک بود شاید ۱۴-۱۵ سال
هربار یاد این مکالمه شون میفتم ذوق مرگ میشممممم
اون لحظه نفهمیدم که با منن بعدها بهم گفت
من تو اسنپ🤣🤣🤣🤣
تو دانشگاه 😂😂
ما اقوام دوریم رفتیم بیرون با گوشیم یه عکس ازم گرفت دیگه شبش ولم نکرد هی پیام داد تو اینستاا دیگه عاشقش شدم و بعد 4 ماهم ازدواج کردیم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.