۳ پاسخ

😔😔😔😔😔😔😔ولی من یسریا نمیبخشم هیچوقت

عالی بود

حرفت حقه .الان سر همین حرفا با هیشکی رفت وآمد ندارم .از حسودی ودشمن بودنشون .

سوال های مرتبط

مامان سیده سمانه مامان سیده سمانه ۸ ماهگی
درد دل با خدا
خدای مهربانم
تو از همه‌ی زوایای پنهان و پیدای زندگی‌ام باخبری؛ از خستگی‌هایی که در نگاهِ من پنهان می‌شود، از اشک‌هایی که قبل از فرو ریختن، در دلم می‌سوزد،
و از آه‌هایی که حتی فرصت بیرون آمدن از سینه‌ام را پیدا نمی‌کنند.
پروردگارا
من در میانِ نقش‌های متعدد زندگی‌ام،
گاه آن‌چنان خسته می‌شوم که خودم را در شلوغیِ روزمرگی گم می‌کنم.
تو می‌دانی میانِ مادر بودن، همسر بودن، فرزند بودن و محصل بودن،
چه اندازه دلم به یک آغوشِ امن نیاز دارد؛
آغوشی که جز نزد تو نمی‌یابم.
خدایا
گاهی در سکوتِ شب،
ترس‌هایم از آینده، اشتباهات گذشته،
و ناتوانی‌ام در برابر بعضی لحظه‌ها رو به روی من می‌ایستند.
من با تمام این ضعف‌ها و دل‌تنگی‌ها، به سوی تو می‌آیم،
چون می‌دانم تنها تویی که قضاوت نمی‌کنی،
بلکه می‌شنوی، می‌بخشی و آرامش می‌بخشی.
از تو می‌خواهم
قلبِ خسته‌ام را در پناه رحمتت آرام کنی،
ذهن مضطربم را از هجومِ نگرانی‌ها رها گردانی، و به من نیرویی عطا کنی
تا در این راه دشوار، هم در امتحانات زندگی و هم در مسیر علم، استوار بمانم و مأیوس نشوم.
خدایا
به تو شکایت نمی‌آورم از روی بی‌صبری،
بلکه چون تو را نزدیک‌ترین مهربان می‌دانم، حرف‌هایم را پیش تو می‌گویم.
تو خود می‌دانی در دل من چه می‌گذرد،
پس آن‌گونه که شایسته‌ی کرم توست،
برایم گشایشی از جنس نور، امید و آرامش رقم بزن.

پروردگارا
دستم را رها مکن، کاری کن که در هر خستگی و اندوه،اولین نامی که بر زبان و در دل من می‌نشیند، نامِ تو باشد.»

#دندان #الرژی نوزاد #تناسب اندام #واکسن #سوراخ گوش

#گوش و شنوایی #پوشک #پریود #ترک پوستی #قلب #رفلاکس #کولیک #گهواره#استفراغ نوزاد
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
سلسله داستان های عروسی قسمت ۲
رفقا
آمدم برایتان بگویم از آنچه که گذشت و اعتراف کنم که گویا دیروز همه چیز تحت کنترل ننه بود😔من از همین تریبون از تمام نینی های خرابکار شرم خود را اعلام‌میکنم که نتوانستم دیشب را زهر مار یک ننه کنم ، و ننه ها یک لکتیاز از ما جلو افتادند بخاطر کم کاری های من🥲 اما قول میدم جبران کنم
یکی دو تا از دوستان پیشنهاداتی دادند مثله ؛ کثیف کردن پوشک بعد از اینکه لباسمان را پوشیدیم، باید بگویم رو دست خوردم، من این کپن خود را زودتر سوزانده بودم،دقیقا زمانی که میخواستیم به نقاشی خانه ی ننه ها برویم!💄
آنجا یک جای عجیبی بود که گروهی از ننه ها میرفتند تا گروهی دیگر صورتهایشان را رنگ آمیزی کنند🎨
برخی را بعد از نقاشی دیگر نمیشد شناخت مگر‌از روی صدایشان
ما پای کار بودیم از ابتدا تا انتها،خوشبختانه ننه قابل شناسایی بود، وگرنه همانجا پروژه ی جدیدی را رونمایی میکردیم، با نام پروژه ی ترس از چهره ی جدید🦦
خلاصه که ما فکر‌کردیم لباس پوشیدیم که به عروسی برویم پس حسابی تا جان در بدن داشتیم خرابکاری کردیم ولی زهی خیال باطل که آنجا عروسی نبود، و ننه طبق معمول به درستی مدیریت کرد و این کپن ما سوخته بود
ننه نقاشی شد
ما بازگشتیم به خانه
چقدر این‌عروسی مرحله دارد، برای خراب کردن آن نیاز به پروژه های بزرگتری هست،این پروژه های دم دسنی به راحتی‌مدیریت میشدند
ادامه دارد ...