۱۱ پاسخ

امان از استراحت مطلق خیلی سخته واقعا درک میکنم اما برای شما دیگه خیی نمونده تحمل کن چاره ای نیست
خونه مامانتی؟

عزیزم متاسفانه تا یه سال آینده هم اوضاع همینه من تا می رفتم پای ظرفشو بچم میخاست بغل بشه همیشه یه دستی غذا میپختم واقعا مادرشدن یعنی بدون هیچ مزدی از یه قسمتی از عمر و جوونیت بگذری

عین من دقیقا و هیچکس نمیتونه درکم کنه همش هم طعنه میشنوم تازه با این وضعیت مهمون هم میخواد بیاد یه عالم کار رو سرم ریخته و نمیدونم چیکار کنم
شما اولین بچه تونه؟
من سومیه و میدونم دنیا بیاد وضعم بدتر میشه و کمکی هم ندارم شوهرم هم دست به سیاه و سفید نمیزنه
موندم چیکار کنم اصلا پا میشم سریع خسته میشم ضعف میکنم 😔

عزیزم تنهاشما اینجوری نیستی منم مثل شماهستم،هم هفته هستیم،منم همینطوری بودم حتی ازشمابدتروزنم میره بالاصورتم لکه شده دماغم بزرگ شده پاهام ورم کرده،ب قول شمابرای یه کاری بابدمنت شوهروبچم وبکشم ک ایاانجام بدن یانه،امامن همش بادخترم حرف میزنم میگم این همه سختی ارزش داره تاانشاالله صورت ماهشوببینم وخداروهزاران مرتبه شکرمیکنم،شماهم ب خودت بیاکم کم جارودستی بدست بگیرجاروکن،دستمال بگیرگردگیری کن ب خودت میای وبعدن فقط خونه تمیزدوست داری اگ خودت همینطوری ول کنی حتی زایمان کنی حوصله خودتوبچتونداری انشاالله ک همیشه تندرست وموفق باشی

منم همینطور . مخصوصا بخاطر اینکه چاق شدم خیلی حس بدی دارم . حس میکنم دارم میترکم 😆 تازه وزن بچمم کمه دکتر بهم لیدی میل داده قراره تا اخرش چن کیلو بشم خدا داند . شوهرم میگه اشکال نداره فقط ب بچت فک کن بعدا لاغر میشی . ولی دوس داشتم‌یه حامله ی لاغر بودم😂 . منم خونم اصلا تمیزیش به دلم نیس .‌ب زور تمیز میکنم . دیگه چه میشه کرد بعدش ایشالا همه چی ب قبل برمیگرده

یکم خودتو سرگرم کن اینجوری واقعا افسردگی میگیری

مگه شرایط خاصی داری که هی میخوابی اکه بارداری نرمالی داری بلند شو اونجوری خودت بدتر افسرده میشی

من بچه دوممه و واقعا رو هوا الکی نمیگم اینو باور کن مامان گندم وقتی بدنیا بیاد کلی شیرینی با خودش میاره ..دوباره همه چی از سر مثل اول میشه و حتی چندبرابر لذت بخش تر🤩🤩

عزیزدلم بخدا وقتی بدنیا بیاد و یکم بگذره همه چی مثل سابق میشه یجوری که اصلا این روزا رو فراموش میکنی ....
دقیقا منم اونروز خیلییی خسته بودم از استراحت مطلق و باخودم ناراحت بودم بعد باز یهو باخودم گفتم خداروشکر باید کنم حداقل میدونم قراره فلان تاریخ بغل بگیرمش و تموم ..ولی بعضیا طفلکی ها چندساله تو دکتران‌ و انتظار میکشن تا باردار شن ..باز ما میدونیم انتظار تموم میشه بزودی ...میدونم خیلی سخته بخدا امروز انقدرررر دلم میخواد برم بیرون که حد نداره ولی باز به خودم میگم یکم مونده فقط یکم🥹🥹🥹....
خیلی منتظرم تا تمومشه🥹انشالله برای هممون زود بگذرن و بشه یه ماه دیگه💖💖💖

منم همین حس حال دارم گریه میکنم تا سبک شم چ میشه کردولی سعی میکنم ب روی خودم نیارم خداروشکر میکنم ک بچم سالمه ولی ب کارای خونم میرسم بااینکه حس حالشو ندارم ولی خودمو سرپا نگه میدارم میدونم اگه همینجوری کارام بمونه افسردگیم بدترمیشه میگم نکنه چون هفته هامون کم مونده افسردگی بعد زایمانه؟

نمیشه به دوستات یا خانوادت بگی بیان پیشت؟

سوال های مرتبط

مامان عسل مامان عسل روزهای ابتدایی تولد
مامانا میشه باهاتون دردل کنم 😢 این حرفا رو نمیتونم به کسی که الا تو این شرایط نیست بزنم گفتم بیام پیش شما با شما حرف بزنم 😭😭😭
من خیلی حالم بده یعنی این هفته اینجوری شدم گریه می‌کنم همش بعد انقباض هام شروع میشه بعد عذاب وجدان میگیرم که چرا مراقب بچم نیستم بعدش خیلی هم عصبی شد یهو به خودم میام میبینم دارم دعوا می‌کنم اصلا صبر دیگه ندارم بعد باعث میشه همه جام بگیره ولی هیچ کنترلی رو خودم ندارم امروز اومدم رو خودم کار کنم عصبی نشم گریه نکنم بدتر شد🙄🙄
وای من دلم می‌خواد مثل هفته پیش بی خیال باشم بدون استرس خوشحال باشم با همه دعوا نکنم. الا همش میگم تو مادر بدی هستی همش عصبی میشی🥲
بعد سنگین شدم کارامو نمیتونم انجام بدم همش باید از یکی بخوام این اعصابمو بدتر میکنه 😭
« یک چیز که خیلی ناراحتم اینکه حس. خوشگلاسیون ندارم بعد چند نفر بهم میگن نگاه. فلانی مژه کاشت نمی‌دونم موهاش رنگ کرد موقع زایمانش تو چرا هیچ کاری نمیکنی حالا من اونجا جوابشون رو میدم ولی بعد تو تنهای حس بد میگیرم»🫣
مامان دایان🩵 مامان دایان🩵 روزهای ابتدایی تولد
گاهی یه حس عجیب دارم نمیدونم شماهم اینجوری میشین یا نه؟ چندشبه دارم بعده به دنیا اومدن پسرمو تصور میکنم پر از شوق و اشتیاق میشم.از اینکه به هفته ۳۰ رسیدم و روزای انتظارم واسه دیدنش داره کمتر‌ میشه خیلی خیلی خوشحالم.جوری شدم که دیگه از زایمان به اندازه قبل نمیترسم چون میگم در عوض پسرمو میبینم و بغل میکنم.حس میکنم وقتی ببینمش زار زار گریه میکنم.نمیدونم بخاطر هفتمه و هورمونام یا چی ولی پر از حس اشتیاقم و دیگه نمیتونم این دوماهو تحمل کنم و میدونم با این حس،بارداریم سخت و دیر میگذره،انقدر منتظرم که هر یه روز به اندازه چندماه واسم میگذره...کاش بتونم خودمو به بیخیالی بزنم تا روزشماری و لحظه شماری نکنم.دلتنگ و به اشتیاق یه موجودی ام که تا حالا ندیدمش و این خیلی عجیبه برام.😫🩵همش با خودم میگم میخوام زودتر بغلش کنم بعد یهو میگم نه خدایا منظورم این نیست که زایمان زودرس داشته باشم خدای نکرده،همون سر وقتش بیاد.خلاصه که چندروزه حالوهوام خیلی عجیبه.واسه اینکه روزام‌ بگذره بهونه گیر شدم