سوال:خانوماا من یه مدتی قبل با خانواده شوهرم اوکی نبودم چون اصللااا کمکمون نکردن وتووکل بارداریمم خبری ازم‌نگرفته بودن توو جابجایی واثاث کشی و منم تووبارداریم اونجا نمیرفتم..حالا ک ازاون روزا گذاشته تک وتوک میرم اونجا مثلا دوهفته ی بار تااینکه این اواخر فهمیدم مادرشوهرم اون تایمی ک نمیرفتم اونجا پیش مردم رفته گفته عروسمون ب عروسی ک برا دخترمون گرفتیم حسودی کرده وباهامون قهره.چون تقریبا نزدیک ب هم بود عروسیامون وخرجی ک برااون کردن براما نکردن..بعد من رفتم ب شوهرم گفتم ننت اینجوری گفته واون ب مادزش گفت ک چرااینجوری گفتی واونم زد زیرش ومنم نزدیک یک ماهی اونجانرفتم تادیشب ی سر رفتیم خواهرشوهرمم بود ولی خیلی سزسنگین و توووقیافه..کلا بامنو جاریم توووقیافه بود و حرف نمیزد..بنظرت من چ رفتاری کنم باهاش تواین رفت وآمدا وعید..حالم ازشون بهم‌میخوره و فقط برای شوهرم میرم‌اونجا..
فرزند فرزندپروری پوشک شیرخشک تب بچه کودک

فرزند پروری
فرزند
کودک
شیرخشک
تب
رزوئلا

۱۱ پاسخ

اونایی ک میگن نرو رو درک نمیکنم.مگه میشه قهر کرد؟آخه قهر تا کی؟بالاخره باید بری خونه مادرشوهرت.
نظر من اینه برو مثل خودشون سرسنگین رفتار کن هیچوقت ارتباطتو قطع نکن سیاست خودتو حفظ کن اگه نری مگه اونا براشون مهمه؟ اتفاقا خواهرشوهرات خوشحال میشن ک تو نری اونجا.
دیر برو زود برگرد خونه هیچ حرفی نزن.

عزیزم هیچوقت برای رفتن به خونشون خودت پیشناهد نده ب شوهرت
بزار هرموقع شوهرت گفت بگوبخاطر تو باشه بریم.
اونجا هم رفتی حسابی سر سنگین باش انگار ک رفتی خونه ی ی فامیل دور ک رودرواسی داری باهاشون شام یا ناهارتو بخور و بیا

من تو این شرایط میرم اون طرف که حرف رو گفته رو میارم رو در رو میکنم، که دیگه نتونم بزنه زیرش

نمدونم چون خونواده شوهرمنم توبارداریم کمک نکردن و تواسباب کشی و زایمان هم همینطور ولی من اوکی بودم کاکلا باهاشون

برو ،چشم و ابرو نیا، اما سنگین باش، اگه به خاطر شوهرت میری ،پس یه جوری باش که اونم اذیت نشه

به نام خدا
خریت کردی اشتی کردی
دیگه نرو

محلشون نده منم الان ماهی یه بار هم خونه مادرشوهر نمیرم

دوری و دوستی

هفته ای دوبار زیاده خب فقط عیددیدنی برو احترام بزار ولی سرسنگین باش دیگه تمام

هیچ نرو خودتو بی ارزش نکن

نرووووو

سوال های مرتبط

مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان پوریا مامان پوریا ۱۴ ماهگی
مامانای گهواره بیاید شما قضاوت کدوم طرف مقصره
خواهر شوهر من یه عروس داره ک یه پسر دو ساله داره
دو ماه پیش تولد دختر جاریم بود اونم دعوت بود. تو تولد چند باری پسرش میخاست پسر منو بزنه نزاشتیم ک یهو دوید سمت پسرم پسرم رو بدجور زد زمین تو حیاط هم بودیم سر پسرم خورد زمین خیلی جیغ زد. منم خیلی ترسیدم دوویدم سمت پسرم و گفتم آخی بچم سرش داغون شد و رو به همسرم گفتم نمیتونستی مراقب بچه باشی چون از قبل خیلی گفتم مراقبش باش
بعدش این عروسه خواهر شوهرم هرجایی نشسته گفته یه جوری دعوا می‌کرد انگار بچه من از قصد زده خیلی جاها پشت سر من حرف زده بود من چیزی نگفتم. از منم کوچیک تره فکر کنم 20 سالشه
امشب من خونه مادرشوهرم اینا بودم اونا هم اومدن اونجا من اصلا نگاهش نکردم حتی احوالپرسی کنیم اینم حرصش گرفته بود پسرش هرجایی میرفت میگفت بچم دیگه جرعت نداره نزدیک این بشه وای پسرم بیا اینور نزدیک اینا نشو.
رفتار شما مقابل همچین آدمی چجوریه؟ به نطرت ن اشتباه از من بوده یا اون
مامان وروجک مامان وروجک ۱ سالگی
بیاین به منه خر یکم سیاست یاد بدین🥲
با شوهرم ک بحثمون میشه یکم بعد میرم خ.ا*یه مالش😪
دلم نمیاد ناراحت ببینمش ولی اون برلش مهم نیست دیشب سر هیچ و پوچ اشکمو در اورد این فشاریم کرد که برای اوللللیییین بار زنگ زدم مامانم گفتم بیاد دنبالم بدون پسرم رفتم برای اولین بار خیلی روم فشار اورد
رفتم بعد ۲۰دقه ب مامانم زنگ زد بیاد بچه رو ببر گناه داره گریه میکنه
مامانمم گف خیلی ناراحته ارومش کنم میارمش باز بعد ۱۰دقه ب خودم زنگ زد ک بیا خونه گفتم نمیام گف من معذرت میخوام فقط بیا خونه
هیچی دیکع مامانم و مامان بزرگم گفتن برو سر سنگین باش باهاش
مامانم یک ادم ب شدت تندیع گفتم تو نمیخاد بیای خودم میرم
اونم گف بهش بگو تو خونم برا بچه خودم همیشه جا هست ولی من برای بچه مردم دیگه جا ندارم
شب قبلشم رفتم خونه مامانم نگفتم قهرم با پسرم رفتم‌ اصلا نگف تو چرا شب خونه نیومدی تو چرا رفتی
من خودم اصلا از این اخلاقا ندارم ک قهر کنم برم بیرون بخدا خیلی روم فشار اورد
واسه مامانش هنیشه وقت داره حالشم خوبه ب من ک میرسه وقت نداره مریضه......







پوشک پوشک.پسر بچه.بارداری.شیرخشک نان.سانستول زینک پلاس.وزن دهی.اسهال.یبوست.بی قراری.شیر شب
ختنه.بهداشت قطره