۸ پاسخ

منم خواهر همسرم کلی رفت رو مخم،اخر سر باهاش بحث کردم گفتم تو بچه داری من دخالت نکن

خب بچه بلاخره بغل مادرش احساس امنیت داره ، اینقدر لجم گرفته اصلا حالم خیلی بد شد دوست دارم بشینم گریه کنم

من بچم ۶ ماهش تموم نشده بود با خونه پدر شوهرم غذا میخوردیم بچه هی بهونه میگرفت اینا هم گیر داده بودن گشنشه مادر شوهرم خواست لقمه بزاره دهنش از دسش کشیدم که بچه خفه نشه پدر شوهرم سر لج لقمه بزرگ گذاشت تو دهنش لقمه گیر کرد تو گلو بچم بچم صورتش کبود شد و چشاش زد بیرون من دیگه لقمه رو کشیدم بیرون آبش دادم حالش خوب شد خیلی از از افکارشون متنفرم منم اون وقتا نمیتونستم حرف بزنم تا حرف میزدم فحش بارونم میکردن و بی ادبی و بی تربیتی و احترام نمیزاری به بزرگتر از این جرت پرتا

دقیقا منم این مشکلاتو باهاشون دارم. ولی ادم بعد زایمان زیاد حساس میشه ب خاطر اونه. من خونم طبقه بالای پدرشوهرمه . از روز اول مادرم اومد خونم پیشم موند تا روز۱۷ . از روز ۱۷ اومدیم خونه مامانم یه شهر دیگه. چون اعصابم نمیکشید مادرشوهرم اینارو. هرروز یه کاری میکردن گند میزدن ب اعصابم. منم هرروز گریه میکردم.

وااااااای منم الان میرم همینه

حساس نباش اونم مادربزرگشه دوسش داره ک بغلش کرده نمیشه ک نوه شو بغل نکنه

عزیزم تازه زایمان کردی حساسی اونم مادربزرگشه ولش کن بزار یکم بغلش باشه

🥲🥲🥲

سوال های مرتبط