میفهممت عزیزم
منم تو شهر غریب تنها و بدون اینکه چیزی بلد باشم همه کاراشو مامانم میکرد و فقط ۲۰ روز پیشم بود تو اون ۲۰ روز اونقد از لحاظ روحی و جسمی داغون بودم که نمیتونستم حتی خودمو جمع کنم
و روزی که مامانم رفت تو راه بود بهش زنگ زدم التماسش میکردم که برگرد و کلی گریه کردم 😔 بعد اون الان اصلا نمیتونم حتی یک لحظه از بچم غفلت کنم حتی به مامانم نمیتونم بسپارم گاهی میاد استراحت کنم بیقرارم تا خودم کاراشو انجام ندم کنارش نباشم خیالم راحت نیست
انگار اون من قبلنم که بی مسئولیت و ضعیف بود همون روز با رفتن مامانم به خونش مرد 💔
نگران نباش منم مامانم نزدیکم بود همون ۲۰ روز اول کمکم کرد بقیشو همش دست تنها بزرگ کردم تا به امروز ولی خیلی زود میگذره خدا خودش کمک میکنه منم تجربه اولم بودم خودمم ۱۹ ساله بودم
خیلی سخت نیست خدا قدرتشو میده
منکه تا یکماه مامانمو مادرشوهرم پیشم بودم بعد اون با مامانم اومدم خونشون الان اینجایم
گریه نکن خواهر من قرار بود شهر دیگه ازدواج کنم مامانم نذاشت گفت میری راه دور بی کس و کار میشی ،شوهرم داد کوچه کناری هزار برابر از غریبی بدتره
منم با مامانم اینا فاصله دارم. این چند روز بعد از زایمانم خونه مامانم بودم. دو روز رفتم خونه خودم ولی مامانم باهام بود و دوباره وومدم خونه مامانم اینا. چند روز دیگه هم میرم. ولی اصلا سخت نمیگیرم. چون حس میکنم تنها باشم خیلی راحت ترم
به راحتی بزرگمیشن
عزیززززم. درکت میکنم. ولی باید به خودت مسلط بشی. اول و آخر باید خودت باشی و خودت . تو از پسش بر میای. اولش سخته ولی عادت میکنی و برات آسون میشه
البته شما خانواده خوب دارین از من مامانم اهمیت نمیده منم دلزده شدم ازش
ببین اصلا سختی نداره، فقط کم خوابی اذیت میکنه...گریه میکنه یا دلش درد میکنه یا گشنشه...اگر دلش درد بکنه بندازش رو دستت به شکم اروممیشه.. بقیه مواقع هم که باید جاشو عوض کنی و وقت خوابش هم که بشه بگردونیش خوابش میبره
من باز به مامانم میگم نیا😂چون دوس دارم با شوهرم تنها باشم
به خودت سخت نگیر همون خدایی که کمک کرده تا اینجای راه به سلامتی بیای کمکت میکنه بقیه راهو منم شرایطم سخته از روز اول خودم بچمو جمع کردم چون مامانم مریض چه شب هایی که گریه کردم از تنهایی ام از غم تو دلم از دردم از مریضی مامانم از اعصاب ضعیفم از فغضی که تو گلومه و نمیتونم به کسی بگم ولی فعلا دارم خودمو کنترل میکنم چون این بچه فقط امیدش به منه
منم همینم عزیزم تقریبا از دوماهگی نرفتم پیششون الانم مامانم بیاد تا ده روز بعد زایمان میمونه میرع دیگه همه چی باخودمه
منم امشب برای اولین باره تنهام تازه حتی شوهرمم نیست ، مطمئن باش از پسش بر میایم شاید سختیش فقط چند ساعت اول باشه بعد عادت میکنی
منم توشهر قم غریبم وتنهام برای زایمان هم نمیرم خونه بابام،عزیزم اول خدارو داری بعدم همسرت هست کمکت میکنه،یه جوری از پسش بر بیای که خودتم باورت نمیشه
میتونی
منم همین بودم تا ۱ ماه خونه مامانم بودم فک میکردم تنها شم بدبخت میشم ولی میتونی اصلا نگرانش نباش
اصلا اینجوری فکر نکن همسرت وخانواده ی همسرت هستن دیگه خدا بزرگه قوی بلش افسردگی بعد زایمان می گیری
منم با اینکه تو یه شهریم از اینکه میخوام برم خونه خودم میترسم..چون با دو تا بچه کوچیک میدونم خیلی اذیت میشم..اینجا هر لحظه که بخوام مامانم کمکم میکنه ولی خونه خودم همه چیزا با خودمه..به علاوه اینکه باید کارای همسرمو هم انجام بدم
من مامانم بعد دو هفته که رفت تهران
تا خود صبح اشک ریختم
به معنای واقعی حس تنهایی میکردم
ولی بعدش با کمک شوهرم گذشت
فقط به خودت سخت نگیر
واااااا منم مثل توهم خونه بابامم نرفتم ... چطوری نداره که بزرگش میکنی دیگه به خودت سخت نگیر
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.