دیشب با شوهرم سر بچه بحثم شد و تبدیل شد به یه دعوای بزرگ ....
من مهمون داشتم بگه شام نخورد بعد هرکاری کردم هیچی نخورد اومدم یه غذای دیگه گذاشتم شوهرمم خسته بود( هرچند میتونست بره بخوابه من جلوشو نگرفته بودم) ساعت 2 شب من داشتم با نمکدون بهش غذا میدادم یعنی الکی نمک میزد رو غذاش من میزاشتم دهنش و کلی هم نمک می‌ریخت زمین همسرم گفت بسه دیگه پاشین برین بخوابین گفتم میبینی که غذا میخوره ..... دوباره تکرار کرد یعنی نمک ریخت من هواسش رو پرت کردم که برنداره بزاره دهنش شوهرم دیدم نمک دون رو پرت کرد اونور من عصبانی شدم پسرم پاشد با خنده نمکدون رو آورد پرت کرد به سمت همسرم ... من از اینکار پسرم خندم گرفت کلی خندیدم بعد همسرم عصبانی شد دوباره تکرار کرد کارشو ... منم هی تذکر میدادم که نکن تازه پرت کردن از سرش افتاده .... دفعه بعدی آرکان نمکدون رو رو سرامیک انداخت و خورد شد ....و تازه خودش هم میخواست بره روشون هی برمی‌داشتم هی خودشو پرت میکرد زمین .... همسرم گفت بردار ببرش اتاق گفتم میبینی که نمیره در کمال ناباوری همسرم حمله کرد سمت من بچه رو انداخت بغلم و منو با شدت هول داد سمت انداخت یعنی یه جوری هول داد کم موند بچه از بغلم بیفته جوری که بچه ای که گریه میکرد ترسید دیگه گریه اش قطع شد منم رفتم اتاق گریه ام گرفت کلی گریه کردم .... حالا از دیروز نه من حرف زدم نه اون چیزی میگه
به بچه هم واکسن زدیم کارای های مهمونی دیشب همش هم تنهایی انحام دادم با اینکه گفته بود امروز بخاطر واکسن میمونه خونه ....شما جای من باشین چیکار میکنین؟
#کودک #بچه #واکسن #نوزاد

۱۷ پاسخ

من باشم سرسنگین رفتار میکنم،ولی اگه اومد منت کشی،حرفمو میزنم،بعد آشتی میکنم

ببخشید ولی پارش میکردم من اعصابم یکم ضعیفه😅

محلش نده بابا فکر کردن کی هستن مردا که هر طور میخوان رفتار میکنن
انقدر محل نده بیاد موس موس کنه
فقط به خودت برس جلو چشمش گری هم نکن به یه ورت نباشه

کار شوهرت اشتباه بوده
ولی گاها مردا حوصله ندارن کاش وقتی گفته بود پاشین بخوابین میگفتی عزیزم تو بخواب منم شام بچه رو بدم می‌خوابیم شاید اینجوری اینقدر بحث پیش نمیومد و تو و بچه اذیت نمی شدین
روی مردا این روزا خیلی فشاره ب نظرم گاها نیاز ب آرامش و سکوت دارن

ول کن بابا انقدر باهاش حرف نزن بزار پشیمون بشه تا کادویی گلی چیزی هم برات نگرفت کوتاه نیا بخاطر بچت بزار رفتار درست رو یاد بگیره البته اینم بگم من این رفتارهارو خودم نمیکنم ولی میگم ک تو مثل من نشی بدعادت میشه

اصلا محلش نده تا به گه خوردن بیافته
اصلا کارش طبیعی نبوده و حق نداشته وحشی بشه

اصلا محل نده بهش خودش بزار پیش قدم بشه برای آشتی

خب اون نه خسته بوده نه چیزی پس میخواسته پسرت بخوابه بعد بیاد سراغ تو😂😜من اینجوری حس کردم چون گیرداده بوده شما هم بخوابین شوهرمن که اینجوری دلش چیزی بخواد هی میگه بیاین بخوابین البته به بچه ها ولی خب نخواد خودش مبره میخوابه ومارو تحویل نمیگیره اکثرا اینجوری حالا هم سرسنگین باش اگه اومد سراغت زود پانده بگو ناراحتی ورفتارش درست نبوده

شوهری ک میبینه خسته ای و کلافه بجای اینکه درک کنه خودش میشه یه باری دوشت ارزش نداره زود کوتاه بیای براش،اگرنه کارشو دوباره تکرار میکنه،هرچقدرم ک خسته باشه بازم باید یکم حوصله و درک خرج کنه

اصلا صحبت نکن باهاش بذار بفهمه تند برخورد کردن باهات عواقبش چیه که دیگه تکرار نکنه

اصلا اول تو حرف نزن بزار اون بیاد منت کشی چون اگه تو بری باز همین کارا تکرار می‌کنه میگه ولش کن خودش آشتی میکنه

خب شما هم مقصر بودی دیگه عزیزم

معلوم نبود از چی عصبی بود سر تو خالی کرد
مقصر خودشه باهاش حرف نزن اصلا

قهر کن و اصلنم باهاش حرف نزن تا عقلش بیاد سرجاش
چه کاریه بچه بیوفته چیزیش بشه چی؟!

برین بهش حرف نن باهاش

محلش نده

باهاش حرف نزن قهر کن

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.
مامان هامین مامان هامین ۲ سالگی
خانما خواهش میکنم به سوالم جواب بدید خیلی کلافه شدم من دوهفته بیمارستان بستری بودم برای کارای عمل کیسه صفرام که یهویی حالم بد شد پسرم مدام پیش خونه مادرشوهرم یا خونه مادرم بود از وقتی اومدم بیرون از بیمارستان و عمل کردم و اومدم خونه خودم یه روز دیدم تو حیاط اب بازی میکرد خیلی هوا گرم بود بهش گفتم باید اب رو ببندیم بیایم تو وگرنه حالت بد میشه خیلی هوا گرمه و اب رو بستم و اوردمش تو چنان جیغ و دادی راه انداخت که تا نیم ساعت داشت جیغ میزد و هرچی ازش سوال میکردم ماما چی شده چی میخوای جیغ میزد دوباره بردمش تو حیاط گفتم بیا اب بازی کن جیغ میزد میگفت نه هرچی بهش میدادم پرت میکرد همینطوری جیغ میزد گریه میکرد خیلی خسته شدم دیگه دیدم هیچی جواب نمیده خودمم باهاش گریه کردم که حتی میگفت باهام گریه نکن بعدش گفت بغلم کن بلند شو گفتم ماما نمیتونم عمل کردم دیگه زنگ زدم شوهرم اومد و سرگرمش کرد خودمم هی بغلش میکردم دیشب دوباره رفتیم تو حیاط شستیمش گفت بزار اب بازی کنم گفتم نه بریم تو میخواستم مای بیبیش کنم شلوار پاش کنم که اومد تو کلی جیغ زد و گریه کرد هرچی بهش میدادیم پرت میکرد شوهرم تعجب کرده بود گفتمش بیا بی محلی کنیم بهش فیلم رو پلی کن نگاه کنیم دیدم اومد کنترل گرفت فیلم رو قطع کرد که یعنی نه نگاه نکنید باهم حرف میزدیم میگفت نه باهم حرف نزدید یعنی فقط میخواست وایسیم نگاش کنیم تا اون جیغ بزنه خیلی کلافه شدیم دیگه بعد یه ربع بیست دقیقه شوهرم برد گذاشتش تو تاب تابش داد تا خوابش برد اصلا نمیدونم چیکار کنم رفتار درست چیه اگه تا حالا همچین موردی داشتید یا میدونید رفتار درست چیه خوشحال میشم راهنماییم کنید