۶ پاسخ

شاید مریض شده ببر دکتر

بغلش کن و کل خونرو‌بهش نشون بده خودت به وسایل دست بزن و اگر خواست بگو‌اونم انجام بده چیزای مه دوس داره از خوراکی و اسباب بازی بزار جای جای خونه

بغلش کن بزار حس امنیت کنه .کار خونه همیشه هست .حالا تو میگی رفتی سفر اینجوری شده پسر من تا دوسالگی نمیزاشت نفس بکشم یکسره چسبیده بود ب من .

زمان می‌بره تا دوباره عادت کنه به جای جدید،بیشتر کنارش بمون تا آرامش بگیره به زور غذا نده ،با بازی و شعر و قصه و آهنگ بهش غذا بده،وقتی خوابه کارهات رو بکن که کنارش باشی

چ شرایط سختی چرا اینطوری شده گلم

کنارش بین تا امنیت بگیره تا هروقت ک حس راحتی کرد

سوال های مرتبط

مامان پسر قشنگم مامان پسر قشنگم ۵ سالگی
خانما میخوام درد و دل کنم من و شوهرم 7 ماه صحبت کردیم زیر نظر خانواده ها و ازدواج کردیم از اول ازدواجمون شوهرم قصد داشت منو تغییر بده و به قول خودش شبیه خودش کنه و از این طریق افسار زندگیش رو دستش بگیره من وابسته خانواده ام هستم مخصوصا مادرم اون هم میدونست و با خانواده ام در افتاد و یکی یکی پاشون رو از خونه ام برید تا به قول خودش من مستقل بشم تو این گیر و دار من باردار شدم در حالی که با کل خونواده ام قهر بود تو دوران بارداری خیلی اذیتم کرد و من از ماه هشت بارداری افسردگی گرفتم تا سه ماه پس از زایمان حالم بد بود ولی تو اون روزا تنها دل خوشیم و دلیل زندگیم پسرم بود الان هم جونم به جونش بسته است نمی تونم یه لحظه دوریش رو تحمل کنم پسرم هر چی بخواد بخره به من میگه چون باباش براش نمیخره حتی لباساش رو مامانم اینا می‌خرن دکترش رو خودم میبرم خلاصه که باباش هیچ احساس مسئولیت نداره ولی پسرم باباش رو بیشتر از من دوست داره به من میگه من تو رو دوست ندارم بابام رو دوست دارم خیلی دلم گرفته