۳ پاسخ

من الان فهمیدم که حتی قبل بچه دار شدنم درگیر تعارض نقش ها بودم🥲🤕
فرزند
همکار
همسر
زن
مادر همسر
مَرد 🥲😔
این آخری پیرم کرد💔

چقدر دلم یه‌روانشناس میخواد
انقدر دلم گرفته که هیچ حوصله ندارم
پسرمم ناآرامی میکنه بدتر

سخته ولی شکر کن،پسر من با همه غریبه ها شاد خندان میره بود و نبودمم براش فرقی نمیکنه

سوال های مرتبط

مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۳ ماهگی
گاهی وقتا شبا شاهان بخاطر دندون یا بالاخره رشد و مسائل رشدی بدخواب میشه یعنی دلش میخواد بخوابه چشماشم بستس ولی انگار نمیتونه ... برای همین تا حسابی داد بزنه و پروسه اش رو طی کنه یکی دو ساعت درگیریم باهم...
این ساعتای شب که میشه تو دلم اول میگم آخیش خوابیده برم به خودمو کارام برسم بعد چند دقیقه حسابی از خودم و زندگی و فشار مادربودن کلافه میشم ....
برای اینکه یک لیوان آب بخوریم باید چند ساعت صبر کنیم
برای دستشویی رفتن برای خوابیدن یا کار کردن یا بیرون رفتن و... و..
عجیبه ولی معادله بدون جوابیه مادر بودن..هیچکس جواب اینارو نمیدونه
جواب اینکه چطور حاضری درد زایمان بکشی
چطور خاضری تشنگی یا گرسنگی بکشی
چطور حاضری صدای بلند و بی تابی رو تحمل کنی
چطور تمام وجودت رو میکشونی همزمان سرکار بری یا ورزش بری یا به کار دیگه ای برسی
چطور هر روز چند مدل غذا میپزی و میشوری و جمع میکنی
همه اینا برای اینکه مادر و همسر و خانم خوبی باشی؟
با اینکه اخر شب اخر روز اخر از همه تازه به خودت رسیدگی میکنی ولی بازم میخوایی خانم یا مادر یا همسر خوب و بهتری باشی ....
خیلی عجیبه و این حس رو فقط یک زن تجربه میکنه
خودم تا یک ربع پیش عصبانی بودم که چه وضعیه تازه ۱۲/۳۰ شب باید بشینم کارامو انجام بدم درحالی مه فردا کل روز درگیرم
اما بعد اینکه این متن رو نوشتم به خودم همه اینا یاداوری شد اروم شدم ..
اما
من که میدونم فردا روز از نو و روزی از نو ... ولی بازم زندگی رو دوست دارم قطعا ☺️
.
کولیک رفلاکس پوشک بچه شیر مادر تغذیه شیرخشک فرزندپروری مولتی‌ویتامین شیرخشک پوشک بچه شیر مادر تغذیه شیرخشک گهواره غذا
مامان حلما مامان حلما ۲ سالگی
#ارسالی_شما

پیامی
برای
تو
که قصد داری...

برای تو، که ایستادی سرِ دو راهیِ …

اون چیزی که توی شکمته، فقط یه توده سلولی نیست؛
یه "جان"ه...
یه چیزی که داره کم‌کم شکل تو رو می‌گیره، تو رو مادر می‌کنه.
اون، اولین نفریه که صدای قلبت رو از درون شنیده. اولین کسی که قبل از اسمش، حسش کردی. قبل از اینکه دنیا ببینه‌ش، تو فهمیدی وجود داره.

می‌دونم که شاید هیچ‌کس کنار تو نیست. شاید مادر، خواهر، حتی پدر بچه همه بار رو روی دوشت گذاشتن.
می‌دونم... ولی یه چیز هست که فقط مال خودته:
صدای قلب اون بچه که الان، همین الان، داره توی بدنت می‌کوبه، حتی اگه هنوز نشنیدیش.

سقط، فقط پایانِ یه بارداری نیست. پایانِ یه بخشی از خودته.

یه بخشی که شاید سال‌ها بعد، بی‌هوا، نصفه شب، وقتی همه خوابن، بیاد توی فکرت و بگه: «اگه بودم چی؟»

هیچ‌کس نمی‌دونه تو چی کشیدی. هیچ‌کس حق نداره قضاوتت کنه.
ولی یه چیز رو بدون:
تو مادر شدی، حتی اگر کسی بهت نگه. حتی اگه کسی نباشه بچه رو بغل کنه، تو همین الان مادر شدی.
حتی اگه این چندمین فرزند تو هست، یه بچه‌ی تکراری نیست. این یه جان جدیده. یه نقطه‌ شروعِ تازه.

و اگه این بچه زنده بمونه، یه روزی شاید بشه همون کسی که بغلت می‌کنه و می‌گه: "ممنون که نگهم داشتی."

تو قرار نیست بی‌نقص باشی. فقط قراره مهربون باشی.

اگه فقط یه درصد احتمال می‌دی که یه زندگی پشت این دو‌راهی خوابیده، همون یه درصد کافیه.
چون زندگی همیشه از همون یه ذره شروع می‌شه...

@hejrat_kon

#سقط
#فریاد_بیصدا
#مادر
مامان معجزه خدا🌱❤ مامان معجزه خدا🌱❤ ۲ سالگی
#درد ودل
تا همین یه ساعت پیش که پسرم بیدار بود از خستگی و شدت خواب واقعا داشتم بیهوش میشدم... در حدی که وقتی شیر میخورد یکی دودقیقه خوابیدم! ولی همین که بالاخره خوابید تازه کارام شروع شد...
جابه جا کردن ظرفای شام، جمع و‌جور کردن ریخت و پاش ها و اسباب بازی که هر گوشه خونه افتاده بودن، روشن کردن لباس شویی و... و....😢
بماند که صبح چقدر کار کردم و هنوزم بخوام کلی کار تو خونه دارم...🤦
ناشکر نیستما، واقعا خداروشکر که پسرم اینقد شیطونه و اینهمه ریخت و پاش داره ولی خستم... از همسری که هیچ کمکی نمیکنه و عین خیالشم نیس حتی ۱۰ دقیقه پسرمو سرگرم کنه تا کارام رو بکنم...🥲🙂
چقدر سخته زن بودن... چقدر سخته مادر شدن... که هر دردی هم داشته باشی، هر چقدر هم که خسته باشی باید بخندی و پر انرژی باشی...🫠
اینموقع ها که میشه از زندگی و خونه و امید داشتن به اینده و‌همه چی خسته میشم و انگار ناامید ترین ادام دنیا میشم... اما صبح که با صدای پسرم بیدار میشم و مبینم داره نگام میکنه و مبخنده تموم خستگی شب میره و انگار نه انگار....🥺
میخوام چند ساعتی برای خودم باشم ولی از طرفی میگم بخوابم که فردا کسل تر نباشم! دلم چای تازه دم میخواد ولی حال اینکه پاشم چای بزارم و حتی منتظر خنک شدنش باشم ندارم...🙃
این روزا انگار حس جدیدی نسبت به پسرم و دارم و چقدر حسش عجیبه...
حس میکنم یه رفیق کوچولو پیدا کردم که محبت و عشقش تو دلم خیلیییی زیاده... کسی که سرگرمم میکنه و کنار هم از خنده غش میکنیم...وقتی میخندم میخنده و سرگرم کار خودش میشه ولی وقتی حالم خوش نیست میاد و میچسبه بهم تا بازی کنم باهاش...🫠
چقدر خوبه که دارمش!🥲
چقدر حس میکنم سبک شدم....
بمونه اینجا از حال و روز این روزها...🙂

۱۰ ماه و ۲۱روز