سلام
از یه طرف دلم میخواد این روزا رو بزارم رو دور تند
از طرف دیگه دلم میخواد زمان ثابت بمونه ولی سختی هاش بره تا از این روزا لذت ببرم
خیلی حس غریب و سختیه
پسر بزرگم که ۲ سال و یکماهشه الان تو این سن تشنه ی محبت و توجه و اوج بازیگوشیشه
از طرف دیگه شاهد توجه و رسیدگی ما به داداش کوچیکشه و بیشتر بازیگوشی میکنه و سعی میکنه با آسیب زدن ب داداشش توجه بخره.
دهن داداش کوچیکه از روز اول برفک داشت و سینه هامو علاوه بر شقاق، قارچی شده، بخاطر درد مجبورم همش بشینم و شیر بدوشم بخوره، از بس نشستم، بخیه هام باز شده و مستعد عفونته و درد داره. از طرفی بچه زردی داره و باید زیاد شیر بخوره
ولی هم نمیخوره
هم من طاقت درد میک زدنشو ندارم و میدوشم و با قطره چکون بهش میدم.
از طرفی دلم برای پسر بزرگم میسوزه که وقت کمی براش میزارم یا دائم داریم باهاش دعوا میکنیم، درصورتی ک اون اقتضای سنشه. همسرمم سرمای شدید خورده و تو یه اتاق افتاده.

انقدر همه چی به هم گره خورده که حس میکنم افسردگی گرفتم

۱ پاسخ

آخی عزیزم چقد سخت .. این دوران هم میگذره فقط خیلی صبوری میخواد امیدوارم به زودی به روند عادی زندگیت برسی . اما تو قوی باش مطمعن باش یه روزی میشینی این روزها رو تعریف میکنی با لبخند .... منم پسر دومم موقعی که دنیا اومد باباش سنگ کلیه گرفت مجبورشد بره عمل کنه خیلی شرایط سختی داشتیم

سوال های مرتبط