غربت خیلی سخته ، سختتر ازونی که فکرشو میکردم 🥺
من و همسرم تو یه شهر کویری بزرگ شدیم وقتی تصمیم گرفتیم که بیایم بابلسر جفتمون خیلی خوشحال بودیم میدونستیم هم تفریحمون بیشتر میشه چون جفتمون اهل سفریم و هم شرایط شغلی بهتری برای همسرم پیش میاد با خودمون گفتیم دیگه چی ازین بهتر 🥲 یه سال اول خیلی خوب بود همه چی تازگی داشت برامون اما رفته رفته غربت به من نشست . همسرم که میرفت سرکار سرش گرم بود و شبا میومد میرفتیم بیرون وقتش میگذشت بلاخره…
اما من کل روز خودمو به کار خونه سرگرم میکردم تا وقتم زودتر بگذره و در اخر بازم احساس تنهایی میکردم . هیچوقت به بچه دار شدن فکر نمیکردم . اصلا با همسرم اول ازدواج شرط گذاشته بودم که شاید هیچوقت بچه نخام و اونم قبول کرده بود . اما تنهایی و غربت نظر منو عوض کرد . نه برای اینکه سرگرم بشم برای اینکه یه همدم از جنس خودم کنارم باشه 🥺اما بارداری و ویار و هورمونای بهم ریخته باعث شده دل من بیشتر از قبل بگیره،بیشتر از قبل احساس تنهایی میکنم😔 این روزا بیشتر از هر وقت دیگه تو این ۳۳ سال زندگیم میفهمم چقدر خانواده نعمته . ادم به رفت و امد و ارتباط زنده س .
قدر خانواده ، فامیل ، دوست و اشناهایی که کنارتون هستن بدونین ❤️

۱۷ پاسخ

عزیزم 🥺
بیا بغلم 🫂
میتونی واسه دوستی رو من حساب کنیا عزیزم غصه نخور 🫶🏻😍😘

اخی عزیزم🥰 منو همسرم هم اهل بابلسر نیستیم باهم اینجا رو انتخاب کردیم برای زندگی
الانم با نی نی سه ماهه تک و تنهاییم اینجا
شماهم مثل مایید، ایشالا هرچه زودتر نی نی خوشگلتو بغل بگیری😍🥰

اره واقها با جون و‌دل درک‌میکنم

ما بااین ک نزدیکم ی سریا چشم پیشرفت مارو نداشتن رفتامد حذف کردیم چنان ضریه ای بخاطر خوردیم .‌.. دعام کن مشکلمون زودی حل شه لطفا

عزیزم،خیلی سخته 😔😔😔😔😔😔😔

عزیزم درکت منم منم غربت هستم از خانواده دورم باردارم بیشترر احساس تنهایی میکنم شوهرم نمیزاره برم خونشون بمونم خودش میبره خودشم میاره🥺🥺🥺

چقد میفهممت منو همسرمم از خانواده هامون دوریم ،اوایل چقد درگیر افسردگی بودم بد ک سرم گرم درس و دانشگاه و کار شد اوکی شد تا اینکه باردار شدم هم کارمو کنار گذاشتم هم اینکه دکتر بهم اجازه سفر نداد ک برم پیش خانواده م اوایل درگیر هماتوم بد جفت پایین بد سرویکس پایین خلاصه من ۴ماه تمام فقط برای چکاپ و سونو بیرون میرفتم تا عید بهم اجازه داد برم ،رفتم یه ۲۰ روز خونه مامانم بودم الان دوروزه برگشتم دستودلم ب هیچ کاری نمیره اشک چشام بند نمیاد🥲🥺

ببین من تو شهر خودم غریب هستم
من یدونه دختر و بچه ام، خونه مون با مامانم سه تا کوچه فاصله ست، منکر نمیشم گاهی رفتیم اونجا، ولی واقعا انقدر رفتارها یه جوریه که دیگه برای مدتها دوست ندارم برم و نمیرم، خواهر و برادر ندارم، فامیل نزدیک ندارم که برم، خانواده همسر هم بگم نداریم خیلی بهتره انقدر بی عاطفه هستن، دوتا بچه کوچیک دارم، یدونه خداروشکر تو راهی دارم، همسرم هم سه روز یکبار یه نصف روز میاد خونه....
بجا اینکه درک کنن من رو خانواده م حداقل، مادرم چنان با رفتاراش دفع میکنه آدم دلش نمیخواد بره، گاهی هم رفتیم واقعا از بی کسی بوده...
غربت فقط تو شهر غریب نیست

عزیییییییزمممممم
کاش یه شغل خانگی داشتی خیلی حواستو پرت میکرد دست خودتم بود
ان شا الله نی نی میاد و سه تایی کیف میکنید دیگه تنها نیستی😅میای میگی کمممک من یه لحظه تنهایی میخوام

عزیزم اونجا هم میتونی کلی دوست پیدا کنی سعی کن چنتا دوست که هم مرام خودتن پیدا کنی والا ماها هم دوس داریم دور باشیم معلوم نیس ادم چی میخواد

قربونت من از زمان دانشجوییم تنها بودم ، ازدواجم کردم هر سال یک ور کشور یا دنیا بودم و تنها میگذرونیم. اما قوی شدم، خودم و همسرم ،تازه اکثر اوقات همسرمم نیست واسه شغلش. با باشگاه سر خودم و گرم کردم همیشه

عزیزم من که هرروز خونه خواهرام و مامانمم بازم ویار و هورمونها یکار کرده هرشب گریه میکنم از اینکه چرا این ویار انقد سخته این روزا میگذره روزای شیرین هم در انتظارته اگه میتونی برو دیدن خانوادت تا بهتر بشی

درکت میکنم چون منم غربت نشینم

عزیزم خداروشکر برای تو دلی هامون 😍😘 منم غریبم هم از پدر مادر هم از شوهرم تک تنهام تنها امیدم بچمه که بیاد دنیا منو از این تنهایی نجات بده 🥲🥹🤍
الانم سه روزه شوهرم پیشم نیست خانوادم دور شوهر دور احساس میکنم دیوارای خونه بهم فشار میاره دیگه خسته شدم 🥲 کاش مامانم پیشم بود غذا میذاشت جلوم باهام حرف میزد پیشش میخوابیدم 🥲 دلم کرفت با متنت یاد خودم افتادم تو حداقل شبا شوهرت میاد من حتی دیر دیرم میبینمش😭

با تمام وجود درکت میکنم.
منم دورم از خونواده ام

عزیزممممم
منم هی ب شوهرم میگم بریم شمال زندگی کنیم از همه ب دور

عزیزم‌ درکت می‌کنم ولی الان خودت الان مسئول یه خانواده هستی و به فرشته کوچولو توی شکمته باید حواست باشه

سوال های مرتبط

مامان سورا مامان سورا هفته بیست‌وسوم بارداری
مامان نورا 🌸🎀 مامان نورا 🌸🎀 ۷ ماهگی
چهار ماهگی بارداری🥲🌱
این چهار ماه خیلی عجیب گذشته. از روزی که فهمیدم تو به دنیا میای، همه‌چیز تغییر کرد. هر روز یه حس تازه داشتم، انگار هر لحظه یه اتفاق جدید برام می‌افتاد. وقتی به این چهار ماه فکر می‌کنم، فقط یاد میارم که چقدر منتظر بودم تا تو بیای و حالا هر روز بیشتر از قبل با وجودت پر از آرامش و عشق شدم.
توی دل من همیشه یه حس عجیب دارم. حس می‌کنم داری کم‌کم آماده می‌شی برای اینکه در آغوشم باشی، برای اینکه چشمای من رو ببینی و اولین لبخندت رو به من هدیه بدی. بعضی وقت‌ها که تکون‌های کوچکت رو احساس می‌کنم، قلبم پر از شوق می‌شه.🥹♥️🧿

می‌دونی؟ این چهار ماه برای من یعنی یک دنیای جدید، یعنی یک تغییر بزرگ که تو اون رو به من هدیه دادی. خیلی مشتاقم ببینمت، بغل کنم و با تمام وجودم ازت مراقبت کنم. تو یه دنیای جدیدی رو برای من به ارمغان آوردی که هیچ‌چیز توی دنیا شبیهش نیست.💗✨
خدایا این چندماه هم ب سلامتی بگذره 🥹💚
خیلی دوستت دارم، کوچولوی من. و هر روز بیشتر از قبل منتظرم تا با هم باشیم. 🤱🏻💚👼🏻
منو بابایی خیلی دوست داریم
خدایا شکرت بابت این هدیه 🧿♥️🥹
۱۴۰۴/۴/۷ :)
مامان فندق♥️ مامان فندق♥️ هفته بیستم بارداری
تنبلی تخمدان من شروع شده بود سالها پیش اما من اطلاعی نداشتم
رفتم دکتر روزی سه تا متفورمین می‌خوردم
خیلی ها رو دیدم شنیدم که با خوردن یدونه هم لاغر میشدن اما در من اثری نداشت
بدنم نسبت به مادهانسولین خونم مقاوم شده بوده
سالها سالها رفتم دکتر هر بار روز سوم پریودی آزمایش دادم روز ۱۳ پریودی آزمایش دادم
ذخیره تخمدان همان نیم ..تخمدان پلی کیست یا همون تنبلی تخمدان .زمینه یائسگی زود رس
هر سال نسبت به سال جلوترش خونریزی پریودی من رفته رفته کم میشد و من متوجه میشدم دارم از پیش یائسگی به یائسگی نزدیک میشم .😭😭
دنیا رو سرم خراب میشد زندگی من خیلی خوب بود همه چی داشتم جز بچه 😭🌹
یه روزی شوهرم برگشت به من گفت من جلوی هرکسی که بخواد حرف اضافه بزنه وایمیستم.من از تو حمایت میکنم
داخل پرانتز بگم ما پنج دوست بودیم بعدش و با عشق ازدواج کردیم ♥️♥️♥️
دوما ما وضع مالیمون خوبه هم ایران خونه داریم هم کشور دیگه
شیرخوارگاه یا پرورشگاه سریع به ما بچه میدن
اولن که تو باردار میشی در ثانی نشدی من بخاطر اینکه تو بچه دوست داری میرم پرورشگاه بچه میارم .والا من با تو به تنهایی ام هم زندگیم خوشه ♥️♥️
اولش با شنیدن این حرف همسرم دلم قرص شد عه خب دیگه کسی به من نمیتونه چیزی بگه .آخه همسرم تک پسره خواهر داره اما همین تک پسره
ادامه در تاپیک بعدی مینویسم طولانی میشه گهواره اجازه سند نمیده
مامان توپچه مامان توپچه روزهای ابتدایی تولد
سلام خانم‌ها، منم میخوام از تجربه‌ی بارداریم بگم:
من ماه دوم اقدام باردار شدم، ماه اول روزی که تو اپلیکیشن زده بود تخم گذاری و دو روز بعدش اقدام داشتم و فکر میکنم تاریخ تخمک گذاریم درست نبود، چون لقاح انجام نشد و یک روز زودتر از موعدم پریود شدم.
ماه دوم دقیقا از فردای تموم شدن پریود شروع کردم تا یک هفته قبل موعد. تقریبا یک شب در میان رابطه داشتم گاهی هم فاصله زمانیش بیشتر میشد چون من تقویم نجومی رو هم برای اقدام برسی میکردم و روزهایی که مجامعت خوب نبود رابطه نداشتم. صبر کردم تا موعد پریودم برسه، دو روز که عقب افتاد بی بی چک گذاشتم و منفی بود، فرداش مجدد گذاشتم و بازم منفی بود، اما از اونجایی که اصلا سابقه‌ی عقب افتادن پریود اونم بیشتر از ۳ روز رو نداشتم و خط کنترل بی‌بی چک‌ها هم کم رنگ بودن احساس کردم خراب باشن (مارک vitaSign) برای همین به همسرم گفتم از یه مارک دیگه بره بی بی چک بگیره. (مارک مدیکور و خودکاری لاوین رز) خلاصه ۴ روز بعد تاخیر با دوتا مارک دیگه بی‌بی گذاشتم و جفتشون بلافاصه مثبت شدن.
از علائم هم بخوام بگم از یکی دوز قبل پریود به شدت حس پریود شدن داشتم. ترشحاتم خیلی زیاد و آبکی شده بود، سینه‌هام درد میکرد، سیاتیکم تیر میکشید و پا درد بودم. به جز درد سینه و ترشح زیاد بقیه علائمی که داشتم مثل علائم pms بود.
هر چیزی که فکر میکردم برای کسایی که تو اقدامن مفید میتونه باشه رو گفتم. امیدوارم همه کسایی که دلشون نی‌نی میخواد خدا بهشون ببخشه.🤲🏻💙
مامان رونیاس🎀 مامان رونیاس🎀 هفته بیست‌وهفتم بارداری
خب خب دیگه جنسیت نی نی قشنگ منم مشخص شد و بیاید براتون بگم حالتام چی بود و این ۵ ماه چجوری گذشت🤭🌱
من همسرم همیشه عاشق چیزای ترش مثل ترشک و لواشک بود و من فقط شیرینی جات مثل شکلات و شیرینی و حلوا و... چیزای ترش زیاد دوست نداشتم مثلا دو سه ماه یه بار در حد خیلی کم همسرم که لواشک میخورد باهاش میخوردم اما تو این دوران عاشق چیزای ترش شدم از لیمو ترش که با ولع میخوردم تا سیب ترش و چغاله بادوم و گوجه سبز و ترشک و لواشک تا هرچیزی که به ذهنتون میرسه و میلم به شیرینی جات خیلی خیلی کم شد،
اصلا تهوع نداشتم فقط ماه اول تو ماشین مینشستم تهوع میگرفتم اونم خیلی خیلی کم اما هیچ موقع از طول روز تا شب تهوع شدید نداشتم و بالا نیاوردم
از مرغ و گوشت و برنج تو سه ماه اول متنفر بودم و نون خشک و ماست میخوردم به شدت عاشق دوغ شدم
وزنم زیاد شده یک ماه قبل بارداریم ۶۴ کیلو بودم اما الان ۷۲ کیلوعم
به شدتت به همسرم وابسته شدم و ناخود آگاه جذبش میشم و دوستدارم ساعت ها بشینم نگاهش کنم
صبرمم بیشتر از قبل شده
جونم براتون بگه هر سوالی بود در خدمتم چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه🥴🤭