سردرد و تاری دید داشتم رفتم دکتر البته قبلا هم همینجور بودم با یه دارو حل میشد همیشه فشارم میگرفتن خوب بود الانم همینه هرچی میرم فشارم خوبه ولی هعی سردرد و تاری دید دارم. دکترم عصری رفتم کلی باهاش حرف زدم دارو نوشت اومدم بیرون یادم افتاد هیچی یادم نیست هیچچچچ دریغ ازاینکه دمتر سنو کرده ومن کلی راجب مشکلم حرف زدم واینا الانم هیچی یادم نمیاد نمیدونم انگار دیوانه شدم که رفتم دوباره پیش دکترم گفتم توضیح بده که چیکار کردم یا اصلا مشکلمو گفتم یانه گفت که گفتی و خلاصه رفتم دارو خونه آمپول هپارین زیر جلدی نوشته حالا نمیدونم برا چیه و اینکه هیچی یادم نمیاد طبیعی حس میکنم خل شدم بخدا انگار اون لحظه دیگه خواب بودم فقط یادم میاد دکتر بهم خیار داد😐 دیگه هیچ به خودشم گفتم چیزی نگفت یعنی دیوانه شدم میترسم بخدا آخه هیچ تو بگو یه کم از کارایی که کردم یادم نیس
مرگل: بخدا حواس پرتی نیست کلا چیزی یادم نمیاد هیچ قبلا بودم حتی به خودم گفتم من کجام چیکار میکنم عین دیوانه ها وای الان هیچ یادم نمیاد انگار وسط جایی که بودم یهو همچی پاک شده میترسم فراموشی بگیرم بخدا من رفتم خیابون مغازه سنو دکتر نوار قلب ولی فقط مبهم یادمه داشتم راه میرفتم دیگه هیچ😭😔

۶ پاسخ

قبلا میگرن داشتی؟؟ یا کم خونی

اره عادیه من دیدیم کسایی که همین طورین الان هم مشکلی ندارن اونم باردار بود ،بعد از بارداری خوب شده. فک کنم ی لحظه افت فشار می گیرید و بعد بیش از حد می ترسی

من فکر میکنم خواب واستراحتت کمه که اینجورشدی
بیشتر استراحت کن وسعی کن بخوابی

عزیزم نگران نباش لحظه ای هست درسته ؟انگار هیچی یادت نیست فقط نگا می کنی. یک لحظه فشارت میاد پایین خون به مغز نمی رسه. چشمات هم پره پره ای میشه؟؟

بخاطر گیجی که داشتی یادت نمیاد نگران نباش

کلمه مرگل و اضلا فرض نکنین چون کپی کردم اومد

سوال های مرتبط

مامان 🐣ارتین🐣 مامان 🐣ارتین🐣 ۱۴ ماهگی
تجربه از زایمانم من 2؟و3روز بودکه همش زعفران روغن کرچک هرچیزی که رحم و باز یا نرم کنه رو میخوردم ولی هیچ فرقی نداشت همش 3سانت بودم دیگه انقد اذیت میشدم رفتم به دکترم گفتم بیا تو 39هفته امپول فشار بزن بهم دارم اذیت میشم در این حین پشیمون بودم که چرا سزارین نرفتم میترسیدم به دکترم گفتم که من میخام سزارین شم گفت میتونم ببرم تبریز بچه رو بدنیا بیارم فقط باید 50بهم بدی منم که همسرم شرایطشو نداشت قبول نکردم دکترم گفت برو عصر ساعت 8بیا بستری شو واسه طبیعی منم عصر رفتم خیلی استرس داشتم میترسیدم دردم داشتم زیاد نبود رفتم که اتاق زایشگاه استرسام بیشتر شد ساعت 8دکترم اومد خودش کیسه ابمو زد من دردام زیاد شد 😁ولی من میگم زیاد میگفتن این دردا چیزی نیستن بعد نیم ساعت درد که از ته دلمم پشیمون بودم دکتر اومد گفت بچه مدفوع کرده تو شکمت من شوکه شدم نتونستم گریه هم کنم 🥲به دکترم التماس میکردم ببر عملم کن خلاصه که اومدن بهم گفتن که داری میری عمل خیلی خوشحال شدم رفتم اتاق عمل به خوشی پسرمو بغل گرفتم و واسه پسرم هیچی نشده بود و رفتم بیرون از خانواده شنیدم که دکترم دروغ گفته که بچه مدفوع کرده که منو ببر عمل چون میدونست که من از طبیعی میترسم ولی واقعا هیچ وقت این خوبی یادم نمیره 🥲