۵ پاسخ

وقتی به حرفت گوش نمیده وقتی میاد برا مشورت تو نظر نده دلیلشو پرسید بگو وقتی احترام قائل نیستی وهرچی خودت میدونی میکنی براچی نظر منو میپرسی بعد همه کارایی که برعکسشو انجام داده یکی یکی یادش بیار اینطوری میفهمه خیلی ناراحتی و مجبوره به حرفت گوش کنه

توهم بزار سر یه چیزی برا خودت تصمیم بگیر،مثلا یکدفعه عصری برو مهمونی یا جایی،یا کارتشو ببر خرید کت

زندگی شما چه ربطی به اونا داره😐🤦🏼‍♀️

باهاش صحبت کن ب کسی نگه

نمی دونم چرا تاپیک هام ثبت نمی شن

سوال های مرتبط

مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۳ ماهگی
نزدیک دو هفته هست دخترم هر مدل غذا براش درست می کردم نمی خورد فک می کردم اعتصاب غذا کرده من مدل سوپ که خیلی دوست داشت مواد غذایی رو براش درست می کردم بعد با میکسر میکس می کردم و می خورد ولی دوهفته دیگه اینطوری نخورد من براش قبلا انگشتی درست می کردم ولی چون اصلا نمی خورد و با دستش له می کرد اونو دیگه امتحان نکردم
ولی متوجه شدم با اینکه هرچی درست می کنم نمی خوره ولی هرچی می دم دست خودش یه طوری می خوردتش
به خاطر همین یکم میگو درست کرده بودم یه دونه دادم بهش و خورد فرداش مرغ درست کرده بودم یه تیکه دادم دستش و خودش خورد بعد آب مرغ رو هم با استکان خورد
دوباره نخود گرم درست کردم توش گوشت ماهیچه انداختم اونم خودش گرفت دستش وخورد چه نخود چه گوشتش رو ،آبش رو هم با استکان خورد.
الان فهمیدم دلش می خواد خودش بخوره فقط باید چیزایی باشه که بتونه با دست بگیره و بخوره
شما چ پیشنهاد هایی دارین ؟
پوشک کولیک مای بیبی قطره آهن مولتی ویتامین کوکومی سیدرال
مامان ملکاجون مامان ملکاجون ۱۷ ماهگی
📚📚
#داستان_شب

پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.

یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!

یادمان بماند که:
"زمین گرد است..." 🙂❤️‍🩹

🌺شب خوبی رو براتون آرزومندیم،،،💚💚💚
مامان نورا مامان نورا ۱ سالگی
🌼🍁🌼🍂🌼
🍁🌼🍂
🌼🍁
🍂
چرا واسه احساس ارزشمندی دلیل می خوام؟

بچه وقتی به دنیا میاد تا مدتها همه دوستش دارن و بهش عشق می ورزن...
چون این بچه ذهنیت نداره و دلیلی برای ارزشمندی تعریف نشده براش...
کم کم که بزرگ میشه از اطرافیان و دنیای بیرون میشنوه که خوشگلها، پولدارها، قرقی ها، قلدرها، معروفها، مهربونها، و هزاران صفت دیگر.... ارزشمندن....
و ارزشمندی خودش رو گره میزنه به این ایگوها.... وقتی بشنوه که از این صفتها نداره دیگه کاملا تخریب میشه....

اصلا، چرا و چگونه، از ایگو میاد از ذهنیت میاد...
تا من میگم ارزشمندم درون من شروع می کنه هزار تا چرا، مطرح میکنه... باید دویست تا صفت بنویسم تا بهش ثابت کنم ارزشمندم، اونم منی که بی دلیل ارزشمندم ...
تا وقتی افسار ما دست ذهن و ذهنیتها باشه همین آشه و همین کاسه...
کافیه به جای این همه صفت خوب نوشتن هربار بگم من ارزشمندم چون تکه ای از خدا هستم... همین و تمام...

خدا ارزشمند مطلقه و دلیلی برای این ارزشمندی نداره، و چون پیش بینی کرده که ما با ایگوهامون همه چیزو می سنجیم و قبول میکنیم واسه ی خودش هزار تا اسم و صفت انتخاب کرده تا بازهم ما بتونیم بهش کانکت بشیم...

من ارزشمندم چون تکه ای از این خدا هستم