۷ پاسخ

🤚🤚🤚

خدا رو شکر که زایمان راحتی داشتی من که سر اولی تهران بودم همینجوری یه زایمان خوب داشتم ولی سر دومی شهرستان بودم متاسفانه بی حسی رو تازدن منو کشتن آخرم بی حس نشدم بیهوشم کردن وقتی به هوش اومد دیدم بی حس هم هستم😒

به سلامتی عزیزم❤️

به سلامتی کجا سز کردی !! هزینه اش چه قدر شد!!! خدا روشکر که راحت بوده برات امیدوارم برای منم به همین راحتی باشه

بسلامتی عزیزم نی نی چند کیلو بود؟😍😍

الهی بسلامتی سزارین اختیاری بودی؟

دردناک

سوال های مرتبط

مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان 𝘉𝘢𝘳𝘥𝘪𝘢👼🏻🍼 مامان 𝘉𝘢𝘳𝘥𝘪𝘢👼🏻🍼 ۱۲ ماهگی
پارت دوم
خلاصه شانس من روز خیلی شلوغی هم بود کترم تو اون روز بدون من چهارتا دیگه عمل داشت من اخرین نفری بودم که فرستادنم اتاق عمل وقتی رفتم داخل یه اقا هیکلی و خیلی خوشکل امد شروع کرد باهام صحبت کرد و سعی کرد ارومم کنه که استرس نداشته باشم😅بعدش هم یه خانومی امد شروع کرد یه سری سوال های تکراری که تا تو اتاق عمل هزار بار ازت پرسیده میشه😐بعدش دکترم امد گفت الان میخوان ببرنت و سعی میکرد ارومم کنه وقتی رفتم محیط اتاق عمل رو دیدم اینگارخواب بودم هنوز باورم نمیشد که من ۹ماه بارداری رو گذروندم الانم امدم زایمان کنم اصلا انگار خواب و بیدار بودم میترسیدم ولی استرس نداشتم هیچ حال عجیبی داشتم خیلی خلاصه وقتی دراز کشیدم رو تخت و امدن کارامو کردن تا دکتر امد امپول بزنه تو کمرم پرستار امد کفت دکتر رفته کمک یه دکتر دیگه تو اتاق عمل الان نزنید خلاصه که ۲۰دیقه ای همون طوری دراز کشیده بودم رو تخت و فقط ذکر میگفتم و اسم حضرت فاطمه رو زمزمه میکردم خلاصه گذشت تا امد دکتر و امدن برام امپول بی حسی زدن درد زیاد نداشت از زدن انژیوکت خیلییییی دردش کم تر بود
مامان کاکولی مامان کاکولی ۱۱ ماهگی
❌من اومدم با تجربه زایمان سزارین❌


اول ۳۹ هفته تاریخ برام زد دکترم صبح ساعت ۶ روز شنبه تاریخ برام زدن
شب قبلش همه خاله و دختر خاله هام اومدن خونه مامانم که مثلا من استرس فردا نداشته باشم ولی واقعا من اونشب تو اون شلوغی هم همه فکرم به زایمانم بود یه حالی بودم خلاصه که استرس طبیعیه و بلاخره میگذره
فردا ساعت ۶ بستری شدم دختر خالم (دکتر بیهوشیم بود ) اومد پرونده منو گرفت و بردم پشت در اتاق عمل و فرم پر کردیم و با همسرم نشستیم خلاصه من رفتم اتاق عمل دیدم اصلا هم استرسی نبود جو همه باهام میگفتن می‌خندیدن تا اینکه آمپول بیحسی که اینقدر بزرگش میکنن زدن برام به جان خودم اصلا اصلا متوجه نشدم تا اینکه دختر خالم گفت سریع بخواب تا بیحس نشدی تازه فهمیدم آمپول و زده باورم نمیشد اینقدر بدون درد باشه پس الکی بزرگش میکنن نترسین .....به نظرم اون سرم که یک روز پشت دست میزنن دردش خیلی بیشتر بود😬😅
خلاصه من سریع تر از چیزی که فکر کنین بیحس شدم چون هیچ مواد مخدری استفاده نکرده بودم طول عمرم 😁 کل عمل من بیست دقیقه هم نشد که یهو صدا دخترم پیچید و گذاشتنش کنار صورتم وای چه حسی بود هم شادی بود هم گریه ....بعدم آوردنم ریکاوری که دکتر اومد بالا سرم گفت خوتریزیش زیاد ....دختر خالم دست و پاشو گم کرده بود هی شکمم و ماساژ میدادن پدرم در آوردن برام قرص زیر زبونی گذاشتن و دوتا شیاف گفتن تا خونریزی کم نشده از ریکاوری خارجش نکنین ...مامانم و همسرمم اجازه دادن البته پارتی داشتم😁 اومدن ریکاوری دیدن من که دیدم همسرم ترسیده و هی بغضشو میخوره نگو دکتر بهش گفته بود شاید مجبور بشیم خانمتو برگردونم مجدد اتاق عمل ....ولی من ریلکس بودم و گیج ....که خداروشکر مشکل خونریزی حل شد و بردنم بخش