امروز دلم میخاد داستان شیرخشکی شدن دخترمو براتون تعریف کنم چون خیلیااا قضاوتم کردن ومن هیچ وقت نتونستم واقعا در موردش با کسی حرف بزنم گفتم تعریف کنم شاید کسی مثل من از شیرخشکی شدن بچش حتی بعد چندسال عمیقا غصه میخوره
دخترم 37 هفته به دنیا اومد با آمپول فشار چون بچه کمی بنفش شده بود حتی نشونم ندادن فورا بردن ان ای سیو و نصف روز اونجا بود اما مرتب بهش شیرخشک داده بودن بچه اومد تو بخش کنارم دیدم ای خدا اصلا سینه نمیگیره ماما گفت عادیه دو سه روز صبر کن صبح روز بعدش رفتیم خونه از افت قند یه جورایی داشت بیهوش میشد با آب قند یه کم سر حال اومد یه ذره شیر خورد بازم نمیخورد خلاصه با سرنگ به هر بدبختی بود چند روز شیرش دادم یهو زردیش رفت بالا سه شب تو دستگاه فقط جیغ زد گریه کرد منم هی شیر به بدبختی ذره ذره میدوشیدم با سرنگ میدادمش بعد بردم دکتر گفت خانم دستگاه بی فایدس این بچه از گشنگی زردی گرفته دوبار رفتم بهداشت گفتم توروخدا یادم بدین این سینه بگیره اونا هربار نیم ساعت یادم دادن اما آخرم بی فایده بود بعد هفت روز که بچه یه کم شروع کرده بود مک زدن من در اثر عفونت شدید کل بخیه هام باز شده بود تو حموم هم خوردم زمین بغل واژنم کلا باز بود از طرفی افسردگی بعد زایمان گرفته بودم حمله پنیک شدید بهم دست داد دیگه اصلا دلم نمیخاست بچه بهم بچسبه شروع کردم دیگه کامل بهش شیرخشک دادن از اون زمان دوسال گذشته ولی هربار یادم میاد اشک میریزم میگم اگر قوی تر بودم به بچم شیر میدادم شاید الان اینقدر اضافه وزن نداشت شاید آلرژی ریه نمی گرفت شاید .....😔

۱۴ پاسخ

تو‌بهترین مامان دنیایی🩷
همه مادرا هستن
هیچوقت شک‌نکن
تو‌کم نزاشتی برای بچه ات

خودتو قضاوت نکن عزیزم
توی اون دوران وبا اون حالت بهترین تصمیمی ک میتونستی رو گرفتی
هیچ مادری قصد اسیب زدن ب بچه ای ک روزشماری کرده برای دیدنش رو نداره
الرژی و اضافه وزنم از نظر من ربطی ب این موضوع نداره فقط داری خودتو بخاطرش عذاب میدی و احساس میکنی مقصری درحالیکه اینطور نیست
من بچمو کامل شیرخودم دادم اما الرژی رو داره پس بعید میدونم ب شیر مرتبط باشه

عزیزم مادر بودن اینقدر با ارزشه که تو هرشرایطی باشی بازم بهترینی هیچوقت خودتو ضعیف فرض نکن چون خدا تورو مسئول بزرگ کردن بچه هات کرده وقتی میگن بهشت زیر پای مادران یعنی یه فرشته ای که خدا برا بچه هامون فرستاده

خواهر زاده منم کلاااا سینه مادرشو نگرفت خواهرمم شیر نداشت شیر خشک بهش داد الان دو سال چهار ماهشه ده کیلو کمبود وزن داره

نه عزیزم مکه تو فقط شیر خشک دادی
من دارم دورو برم بخاطر ابنکه حوصله نداشتن بچه رو شیر خشکی کردن
بعدم میکن بدن من چه ویتامینی داره برسه به اون شیر خشک بهتره برای بچه
شمام شرایط سخت بوده خدارو شکر بچه الان سالمه بزرگ شده خودتو سرزنش نکن تو کم کاری نکردی

عزیزم شیر خشکای الان انقدر مقوی هستن که کاملا جایگزین شیر مادر بشه و شاید مقوی ترم باشه، چرا الکی خودتو سر زنش میکنی من اطرافم کلی بچه ی شیر خشکی هست که هیچ مشکلی ندارن و اتفاقا مادراشونم راضین از اینکه شیر خشک دادن، مشکل کوچولوت ربطی به شیر خشک خوردن نداره الکی خودتو سرزنش نکن

اجی بنظرم هرکسی ی زندگی و ی شرایطی داره برا بچش تو اتفاقا خیلی قوی بودی تواین شرایط واقعا من یکی بهت افتخار میکنم هیچوقت خودتو دست کم نگیر تو بهترین مامان بودی براش کاری ک خیلیا نمی‌تونستن بکنن تو کردی پس هیچوقت حرف از ناامیدی نزن خیلیا دارن غصه میخورن وگریه میکنن ک بچه شون سقط شده ندارنش ولی تو خداروشکر کن ک داریش کنارته هرجورشده چ شیر خودت چ شیر خشک داری بهش نفس میدی ک تواین دنیا کنارت باشه اضافه وزن و این مشکلات حل میشن چیزی نیس ک حل نشه ...🩷

خودتو ناراحت نکن عزیزم ، بهترین تصمیم اون موقع همین بود ، شاید هر کس دیگه ای جای شما بود همین کارو میکرد ، این همه فشار جسمی و روحی باعث این وضعیت شده بود و واقعا هیچ تقصیری نداشتید

آلرژی که بچه خواهرای منم دارن بزرگ بشن خوب میشن ودر مورد شیرت جون بچه مهمتر از دادن شیر خودت بوده چون میگی زردیش بالا بوده وسینه نمیگرفته این به ضعیف وقوی بودن تو ربطی نداشته هیچ جاش به تو ربطی نداشته الکی خودتو سرزنش نکن حالا که 2 سال گذشته چرا غصه چیزی که درست نمیشه میخوری؟خداروشکر الانم بچه ات سالم

الهی خدا بچت را حفظ کنه ولی اصلا ربطی نداره من کلا شیر نداشتم و خیلی شیر افزا خوردم ولی شیرم نیومد و بچم بستری شد حرفای اطرافیان ادم را اذیت میکنه هنوز بعد پنج سال میگن شیر ندادی بچت ضعیفه بچه من شیر خشکم یه سال بیشتر نخورد هر کسی یه طوریه غصه نخور چاقی هم ربطی ب شیر نداره من پسرم الان ۱۲کیلو و خیلی لاغره همه میگن چون شیر خودتا نخورده لاغره

عزیزم واقعا این چه حرفیه چه قضاوتیه یکی بچه شیر خود مادر میخوره یکی قوطی چه اشکالی داره اگر بد بود شیر قوطی که به بچه نمیدادن واقعا چرا ما خانوما برای عذاب وجدان و مقصر کردن خودمون دستی داریم شما واقعا شرایط دادن شیر نداشتی بچتونم نمیخورد عذاب وجدان چی قضاوت چی دست بردار از مقصر کردن خودت شما هیچ تقصیری نداری عزیزم من خودم به شخصه تصمیمم اینه بعد از سه ماه شیر خودمو به بچم ندم و شیر قوطی بدم عذاب وجدان چی؟؟؟

گلم بیخیال خیلیا خود خواسته شیرخشک میدن بخاطر خودشون تو شرایطط جور نبوده منم دخترم اخرش شیرخشکی شد خیلی تلاش کردم نشد چه میشه کرد
برا افزایش وزنش شیر و قطع کنی اوکی میشه
۳۷ و چند روز زایمان کردی؟

ناراحت نباش پسر منم اینطوری بود تا ۶ ماهگی شیر خورد نه شیر خودمو خورد نه شیر خشک بعد ۶ ماهگی با شیر گاو و غذا نگه داشتم

عذاب وجدان نداشته باش باش بیشتر بچه ها شیر خشکی ان بچه شپا هم رو این همه بچه قسمت شده شیر خشک بخوره

سوال های مرتبط

مامان محیا و ایلیا مامان محیا و ایلیا هفته سی‌ودوم بارداری
پارت ۵ زایمانم

هموگلوبینم شده بود ۶ کم خونی شدید ، کیسه خون دو واحد بهم تزریق کردن یه امپول مسکن هم زده بودن تا دردام بیوفته
دیگه از بیحالی خابم برد ، شب خعلی سختی رو پشت سر گذاشتم ولی از همه بیشتر بستری شدن بچم تو ان ای سیو اذیتم میکرد
ساعت ۴ صبح از خاب بیدار شدم دردام رفته بود ولی همچنان بیحال بودم اصلا خودم مغزم تو شوک بود
کی زایمان کردم ؟ چرا زایمان کردم ؟؟ چطوری؟؟؟
همه اینا تو سرم بود با اون خونی که تزریق کردن کم کم داشت حالم بهتر میشد اومدن ازمایش گرفتن بعد نیم ساعت جوابش اومد که هموگلوبینم از ۶ شده ۱۰ عالی بود
حالا دیگه حال خودم اصلا مهم نبود فقط بچمو میخاستم با کمک همراهم راه رفتم و دسشویی رفتم اوکی بودم ، بعد از ظهر هم با شوق هم نگرانی با کمک همراهم رفتم ان ای سیو ، اسممو بالا سر تختش دیدم تخت که نه یه محفظه شیشه ای کلی دستگاه و کوفت بهش وصل بود ، قلبم داشت کنده میشد ، اشکام همین جوری میومد انگار یه درد بدی داشتم تو قلبم
از دکترش وضعیتشو سوال کردم گفتن خوبه نسبت به ۳۰ هفتگی دنیا اومده خوبه ولی خوب نارسه دیگه باید تحمل کنی ببینیم داروها براش چطور جواب میده شیری که بهش میخای بدی میتونه حضم کنه یا نه و خعلی چیزای دیگه

الانم کار هر روزم اینه برم ان ای سیو ، دردامو یادم رفته مغزم هنوز بعد شیش روز هنگه خودمو گم کردم انگاری دعا کنید برا بچم مامانا ♡
مامان عرفان مامان عرفان ۵ ماهگی
ادامه زایمان طبیعی 3
ساعت 6 صبح بود گفتم زور میاد بهم قشنگ میفهمیدم بلندم کرد بردم اتاق زایمان رو توالت فرنگی نشوندم گفت مدفوع داری بکن و زورات و بشمر در اثر گاز واقعا دردی نداشتم و اروم شده بودم و کنترل میکردم مدفوع که نداشتم چون شکمم از روز قبل کاملا خالی بود دیگه زورامو شمردم چهار تا که شد بردم رو صندلی پهامو داد بغلم ی ماما هم کنارم وایستاده بود خودم پایین پام بود و میگفت زور بزن یادم نیست چندتا زور دادم ولی بچه دنیا اومد برش واقعا احساس نکردم و بعدا هم نگاه کردم جای بخیه رو خیلی کم بود و بی حسی زد فقط در حد بشگون سوخت و بخیهزد کلا 8 تا بخیه خوردم ولی بچم حین زایمان مدفوع کرد تا 6 روز بستری بود و منم بهش تو بیمارستان شیر میدادم و حسابی اذیت شدم
و اینکه میگن تجربه هرکس و بدنش متفاوته همینه زایمان من دقیقا یک روز طول کشید و توی کل زایمان غیر هفته اخر من استراحت بودم چون جفت روی دهانه رحم بود و هر روز امپول پروستروژن میزدم که فک میکنم برا همین انقد طول کشید زایمان و به هفته 41 رسید
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۱۱ ماهگی
گفت یه طرف لبه داره هنوز دیگه اون دانشجو اند دست کرد داخلم میچرخوند می‌گرفت دهان رحممو با دوتا دست می‌کشید من دیگه برام نفسی نمونده بود زور میزدم بچه سر میزد دوباره نفس کم میوردم دکترا رفتن همون دانشجو موند تلاش کن انقد درد بدی بود دستامو گاز میگرفتم جیغ میزدمو گریه میکردم چون منکه درد نکشید مادرد نداشتم دهانه رحمم با دستاشو باز کردن بچمم سرش پایین نمیومد دیگه همون دانشجو تنهایی داشت تلاش می‌کرد تا دکترا میان خودش یه کاری بکنه من زایمان کنم گرفت آمپول بی حسی زد بهم بعد برش زو یهو دکتر ماما آمد گفت چرا این کار کردی من همیشه میگم بزارین بچه سر بزنه این هنوز دور دعواش کرد دکتر رفت دوباره دستشو کرد دو چرخوند محکم بهم فشار میداد بعد ماما صدا زد گفت مو بچه رو دیدم ماما کمکم کرد میگفت زور بزن دوباره نفس بکش بچم بد نیا آمد ولی من بی حال بودم گفت نگاش کن چشام باز نمیشد گذاشتش رو شکمم ولی همچنان درد داشتم دانشجو دستش داخل بود گفتم تو رو خدا دیگه بکش بیرون منو گشتی گفت جفت چسپیده به کمرت چون فقط زایمانم نبود که دهانه رحمم رو هم خودشون باز کردن موقع زایمانم ۱۰ نفر آمدن بالا سرم داشتن نگاه میکردن که توشون دوتا مرد هم بود نگاه میکردن دوباره انقد درد کشیدم تا جفت آمد زور زدم سرفه کردم گلوم دیگه از بس گریه جیغ زدم زخم شده همه رفتن بیرون دکتر موند دانشجو بهش گفت اینجوری بخیه بزن گاز گذاشت تو بعد بخیه زد یک ساعت طول کشید بعد گاز در آورد آمد شکمم ماساژ داد فشار داد دوباره ماما آمد فشار داد بعد چند دقیقه یکی دیگه آمد شانی من اون روز خلوت بود همه میومدن رو سر من دیگه داشتم میمردم بچمم خیلی گریه میکرد بردتش دستگاه گفت اکسیژن نداره یه شب دستگاه بود
مامان آیلین کوچولو🎀 مامان آیلین کوچولو🎀 ۱۴ ماهگی
همون موقع ماما همراهمم اومد انگار به جون به جونام اضافه شد خانم حاجی زاده از مرکز مادرانه دیگه اومد کمکم گفت بیا ورزش گفتم اصلا نمیتونم گاز و دادن دستم که نفس بکشم ولی انگار هیچ تاثیری نداشت فقط یه ذره بعد به ربع بیست دقیقه خیلی کم درد و کم کرد ولی بلافاصله برمیگشت فقط حالت گیجی و بی حالی میداد تو حال خودم نبودم انقد درد داشتم زمین و زمان و چنگ میزدم دیگه گفتن وقتشه هرموقع درد داشتی زور بزن من با هر درد تا جایی که میشد زور میزدم ولی انقد فشار رو پایین تنم بود حس میکردم الان میخواد پاره بشه زور زدنا همینجور ادامه داشت تا دیدم اومد بی حس کنه برش بزنه آمپول زدن موقع برش قشنگ فهمیدن با قیچی برید ولی درد نداشت و بازم زور میزدم تا اینکه دیدم خیلی فشار میاد یه دفعه دیدم کله بچه تو دست ماماعه یه زور دیگه زدم و بدنش اومد، گذاشتن رو سینم اصلا تو حال خودم نبودم نمی‌دونستم چیکار کنم باورم نمیشد من یه بچه به دنیا آوردم😭بعد بچه رو بردن اونور و گفت یکم دیگه زور بزن جفتت بیاد اونم اومد و تموم شد و نوبت رسید به فشار شکم خیلی درد داشت مردم و زنده شدم🥲بعد بخیه زد که اونم خیلی درد داشت بعضی جاها که بی حس نمیشد قشنگ جیغ میزدم و خوب همش تموم شد و از دردا خلاص شدم یک دفعه و حس کردم بدنم یکم جون گرفته بعد دیگه کارا تموم شد وبچه رو شیر دادم و پاشدم خودمو شستم و لباسارو عوض کردم که بریم بخش...
مامان پناه مامان پناه ۷ ماهگی
پارت3️⃣ از تجربه های بارداریم
خلاصه باز بعد یک سال رفتم پیش دکترم و منو یادش بود کلا دکتر خوش برخورد و مهربونی بود باز هم این بار هم بهم گفت دختر تو که سنت کمه و باز دلم میخواست بهش بفهمونم بخدا درد من چیز دیگس😂
خلاصه بهش گفتم که ماه قبل ده روز پریود شدم و الانم یک ماه نیمه پریود نشدم دقیقا تاریخارو یادم نیست اما فک کنم فروردین ده روز پریودیم زمان برد اردیبهشت کلا پریود نشدم خرداد هم یه چند روزی از اول ماه گذشته بود ولی باز دقیق دقیق یادم نیست اما میدونم خرداد بود رفتم پیشش تا بهش گفتم سریع گفت بذار معاینه ات کنم نمیدونستم چطوریه اما وقتی پرسیدم فهمیدم معاینه داخلی گفت برو مثانتو خالی کن استرس گرفتم خب بار اولم بود نمیدونستم چه خبره ولی اونجا که منتظرم مینشستم نوبتم بشه یه چیزایی از خانما شنیده بودم رفتم مثانمو خالی کردم پول معاینه رو کارت کشیدم و دوباره رفتم تو اتاقش و رو تخت دراز کشیدم معاینه کرد درد نداشت تا جایی که یادمه بهم گفت اندو نازکه و خلاصه به دستیارش که اونجا بود داشت میگفت که برام دارو بنویسه و معاینش که تموم شد رفت پشت میزش و من پیش دست یارش موندم که ماما بود و منتظر موندم ببینم چی میگه اتاق ماماش اینجوری بود که یه اتاقک کوچولو داخل اتاق خود دکتر بود با یه دستگاه معاینه و تخت و میز و کامپیوتر ماما
خلاصه واسم امپول نوشت که پریود شم امپول پروژسترون بود گفت اینو بزن پریودی شی بعد برام قرص و امپول دیگه هم نوشت که حالا میگم چی بودن بعد چون اونا رو باید بعد پریود شدن استفاده میکردم و اون اول هدفش این بود که من پریود شم...