۵ پاسخ

میگن فضای اونجا پ. از . انرژی منفیه و سنگینه واسه همین بعضی ها اذیت میشن

دخترمنم ازوقتی نمیبرمش پیش پدرش بهترشده
قبلا اخلاقش خیلی غیرقابل کنترل بود

آخ که با حرفت قلبم گرفت 😔
خدا سایتو از سر پسرت کم نکنه

واقعا فضای قبرستون واسه بچه سنگینه، منم پسرم یک سالش بود پسرعموی جوونمو ازدست دادم تا یک سال هرهفته میرفتم سر قبر، بچم واقعا عصبی وترسو و لجوج شده بود، حالاکه بچه بزرگ شده هر کی وت میکنه میگه مامان منو نبر توروخدا، من خونه میمونم، همیشه خودمو سرزنش میکنم ک چرا اینقدر به بچم ظلم کردم

دختر منم هر موقع میره آرامستان تا چند شب تو خواب گریه میکنه . منم پسر عموم دوهفته فت کرده فقط خاک سپاریش رفتم مراسم سوم .دلم شدیدا میخواد برم اونجا بالا سر قبرش براش زیارت عاشورا بخونم وای به خاطر دخترم نمیتونم برم .
این جو. آدما درک فهم ندارن عزیزم پسپر به خدا

سوال های مرتبط

مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
دل‌نوشته‌ی زادروز من
اینک در آستانه‌ی چهل‌وسه‌سالگی ایستاده‌ام؛ ایستاده‌ام و کودکیِ زخم‌خورده‌ام را می‌نگرم که هنوز در من نفس می‌کشد.
گاه از خواب برمی‌خیزم و احساس می‌کنم خواب مانده‌ام؛ مادرم رفته و مرا جا گذاشته است.
گاه در هیاهوی خیابان، دلم می‌خواهد چادر مادرم را، همچون آخرین پناهِ امنِ جهان، در مشت بفشارم.
بارها در خلوتِ بالکن خانه‌ام اشک ریخته‌ام و بعد، کوشیده‌ام اندوهِ بزرگسالی را زیر نقابِ شیطنتِ کودکی پنهان کنم و باز هم دوام بیاورم.
آری... امشب، در آستانه‌ی چهل‌وسه‌سالگی، به پنهان‌ترین پستوی درونم خواهم خزید و در آن تاریکی، نامه‌ای برای کودکیِ زخمی‌ام خواهم نوشت.
نمی‌خواهم زنی باشم که کودکیِ یخ‌زده‌اش را، چون برفی پس از بوران، از شانه‌هایش بتکاند و وانمود کند هرگز آن کودک وجود نداشته است.
می‌خواهم دستش را بگیرم، کنارش بنشینم و بگویم: «این بار، دیگر هیچ‌کس تو را جا نخواهد گذاشت.»

این عکس، من، جمشید و سورن؛ سه نسل از یک داستانیم. شاید زیباترین هدیه‌ی چهل‌وسه‌سالگی برای من همین باشد که کودکیِ درونم، امروز در وجود نازنین پسرم ادامه پیدا کرده است.