خانما من توی دو سال اخیر خیلی بهم شوک های بدی وارد شد خیلی استرس کشیدم نمونه اش مرگ ناگهانی مادرم بود حالا روی من مونده مثلا من از دکتر رفتن و مطب و فضای مطب وحشت دارم به حدی که اگر حتی از کنار مطب رد بشم ببخشید از وحشت دسشوییم میگیره چشمام سیاهی میره به نفس نفس میوفتم یا مثلا اگر گوشی همسرم صبح زود زنگ بخوره من با وحشت از خواب میپرم چون زمانی مادرم فوت شد صبح زود به همسرم خبر دادن یا مثلا شماره غریب رو گوشیم ببینم واقعا حس میکنم میخوام غش کنم چون چندین بار خبر بد بهم رسوندن
پیش روانپزشکم رفتم فقط به حرفام‌گوش داد هیچی داهنماییم نکرد قرص ارامبخش نوشت که هرجا رفتم گیرم نیومد رفتم پیش دکتر قلب برای تپش قلب قرص داد و یه قرص آرامبخش ولی هرچی میخورم اصلا اثر نداره همچنان ذهن و ناخوداگاه من توی اون وحشتا مونده به حدی که بعضی وقتها چیزی مشابه اون شرایط پیش میاد با وحشت گریه میکنم کسی بوده مثل من باشه؟چکار کردین خوب شدین؟تورو خدا اگر کسی بلده بگه چکار کنم؟
پوشک فررند پروری بارداری

۱۳ پاسخ

مثل من مامانم ک یهو رفت شدم ی ادمی ک غیرقابل پیشبینی شدم اونقدر دختر شادی بودم الان کز میکنمی گوشه تو جمع فقط گوش میکنم حرف نمیزنم این مادر چیه ک من یکیو از پادر اورد😔

برو پیش روانشناس باهات چند جلسه حرف بزنه

علائم پنیک عصبی هست گلم درمانش زمان بره به جز دارو نیاز درمان روحی داری ، مدیتیشن و یوگا به طور مداوم خیلی بهت کمک میکنه .

گلم بابت فوت مادرت واقعا متاسفم و دلم گرفت خدا دونه انگورتو برات حفظ کنه
عزیزم حتما پیش یه دکتر مجرب برو
این قرص آسنترا خارجی بگیر
البته باید آشنا داشته باشی یا به دکتر بگو کدوم داروخونه بگیرم معرفیت میکنه و بهت میدن...

دقیقا درک میکنم چی میگی💔 بعد ھمسرم از ھر صدایی وحشت و تپش قلب میگیرم من ھمسرم توی تصادف از دست دادم😔 ھر بار خانوادہ ام جایی بخان برن زیاد دلشورہ میگیرم حس بدی بھم دست میدہ با ھر زنگ گوشی یا شمارہ غریبہ استرس و دستام میلرزن. اصلا ھم نمیتونم خودمو کنترل کنم..

عزیز فقط خودت میتونی خودتوکمک کنی نه قرص من مادربزرگموازدست دادم هنوزتوشوک اون بودیم که داداش18سالموازدست دادم

عزیزم شما باید پیش روانشناس برید، روانشاسی که بتونید با صحبت باهاش و راهنمایی هاش از این وضعیت خارج بشید
یک مقدار زمان می‌بره ولی میتونه کمکتون کنه،روانشناس خودش اگر لازم بدونه ارجاع میده به روانپزشک که دارو تجویز کنه و هماهنگ باهم روی مشکلتون کار میکنن ، ولی روانپزشک به تنهایی برای مشکل شما کافی نیست

من برا مادر بزرگم ی همچین حالت داشتم اونقد شوک بودم که شبا میلرزیدم از ترس و استرس
اونقد که من دوماه خواب بچشام نمیومد
حتی با قرص


دمنوش زعفرون و اسطوخودوس و بابونه بگیر جدا جدا دم کن بخور هرشب دم غروب

من رفتم مسافرت درست شد
میتونی برو سفر کمکت میکنه
ورزش هم برو حتما
توی ضمیرناخوداگاهت کار کن عزیزم تا میتونی دارو نخور دارو عوارض داره
برو اصلا بیمارستان برو کلینیک هرجا که میگی وحشت داری
با ترست روبرو شو
فوبیا داری تو
پیش تراپیست خوبم برو
گاهی ی سری حرفا میزنی که اروم میشی

دقیقا دوسال که من شکرخداروزخوش نداشتم دقیقاحال شمارودارم
پوکساکیم بعضی وقتاپرانول

دقیقاااااا داری حال منو میگی من هنوزم دکتر نرفتم ضربان قلبم از ۱۳۰ کمتر نمیشه هر بار ک حسش میکنم منتظرم بپاشه 😂

عزیزم تنها کسی که می‌تونه بهت کمک کنه خودتی
پیشنهاد میدم حتما برو فضاهایی که دوست داری مثل کلاس رقص یوگا .
یه دکتر مغز اعصاب یا مشاوری که خیلی خوبه برو .قرص پروپرانول هم خوبه هر روز مصرف کن .

خدا مادرتو رحمت کنه‌‌‌.‌‌.به خودت تلقین نکن یه جوری به خودت روحیه بده

من نه سال تو زندگی بودم ک مدام هر روزش شوک بهم وارد می‌شد و دردسر جدید و با اینکه اوضاع الان یکم آروم شده بازم با هر زنگ تلفن با هر زنگ در تپش قلب میگیرم و پاهام بی حس میشه با دیدن آدم هایی از گذشته ام پاهام بی حس میشه و تپش قلب میگیرم هنوزم روم مونده

سوال های مرتبط

مامان nora مامان nora ۱ سالگی
یه سلام بکنم به همه مامان های قوی، افسردگی من از اونجاشروع شد زایمان طبیعی کردم و بخیه هام عفونت کرد و یه سری مشکلات بوجود اومد، بچه ای که روز اول شیرین ترین حس دنیارا بهش داشتم کم کم دیگه بهش علاقه ای نداشتم، و رفتم دکتر برام قرص نوشت مصرف کردم هیچ تاثیری ندیدم ، من فکر میکردم با اولین قرصی که میخورم باید خوب شم، خلاصه قرصما نخوردم چون میدونستم توی شیردهی ضرر داره، گریه های شدیدم ادامه داشت تا بهم یه دکتر جدید معرفی کردن که یه مطب فوق العاده شلوغی داشت بعد از سه ساعت نشستن وقتی وارد اتاق شدم با یه دکتر ن با یه احمق رو به رو شدم، به مادرم گف دختر شما افسردگی حاد گرفته و باید بیمارستان بستری بشه که همونجا داخل اتاق مادرم گریه اش گرفت،گف تراخدا راهی به جزبستری شدن بگید گف قرص ها خیلی زمان بر هستن و یهو دخترتون خودکشی کنه😶😑😑 مادرم گف میبرمش خونه خودم قرص بهش بده،دکتر گف دخترتون بستری بشه و شوک الکتریکی بهش وارد بشه تا جریان زایمانش از یادش بره خلاصه قبول نکردیم و قرص برامون نوشت یک هفته خوردم و به خودم قبولوندم که خوب میشم،هفته ی بعد وقتی رفتم مطب تو این ۳ ساعت با خانم هایی که توی مطب نشسته بودن صحبت کردم که هرکدوم چندین سال متوالی قرص مصرف میکردن برای مشکلات مختلف و همشون بهم پیشنهادمیکردن قرص نخور راه های دیگه را امتحان کن،،نوبتم شدو رفتم داخل مطب با همسرم، دکتره بهم
مامان لیانا مامان لیانا ۲ سالگی
سلام خانما بچه م یه اخلاق عجیب داره نمی‌دونم سایر طبیعی باشه اگه کسی بچه ش اینجوریه بگه ..من بچه م از وقت نوزادی درک از محیط اطراف داشت یعنی از دو ماهگی سه ماهگی و ترس از جای غریب و محیط غریب و به شدت گریه میکرد یادمه اخرای دو بود بردمش مطب دکتر پامو میزاشتم داخل مطب غش میکرد از گریه پامو میزاشتم بیرون آروم آروم میشد عین یه عروسک کوکی که کوکش خاموش روشن میشد ..دکتر فکر میکرد بچه م دلش درد می‌کنه چون می‌گفت امکان نداره بچه دو ماهه درک از محیط اطراف داشته باشه چون هنوز مادرشم تشخیص نمیده مثلا مادرش بغلش کنه یا یه غریبه نمی‌فهمه ولی دختر من به شدت میفهمید و به شدت بغل اینو اون گریه میکرد تو بغل خودم آروم میشد الان هنوز همون اخلاق داره پیش خانواده خودم به نسبت خوبه ولی وای پیش خانواده شوهرم انگار میخان بکشنش دیروز فقط رفتم خونه مادر شوهرم سر بزنم در حد هق هق بچه م گریه میکرد. حتی نگاه مادر شوهرم میکرد غش میکرد مادرشوهرم روستا زندگی می‌کنه دیر به دیر میرم ولی دلیل نمیشه این بچه اینجوری گریه کنه نمی‌دونم چیکار کنم دیروز کلی خجالت کشیدم پدرشوهر مادرشوهرم خیلی دوسش دارن ولی حسرت مونده به دلشون حتی بوسش کنن چسپیده بود به من و در حد هق هق گریه میکرد حتی پیش شوهرمم نمی‌رفت با هیچی هم آروم نمیشد ..از نوزادی درک از محیط و آدما داشت چیکار کنم باید ببرمش دکتر ؟؟؟
مامان دلارز🤱ورزالی🤰 مامان دلارز🤱ورزالی🤰 ۱۵ ماهگی
دوشب پیش یه حادثه ای برای همسرم اتفاق افتاد
خداروشکر بخیرگذشت ولی اصلا از ذهنم دور نمیشه دائما خوابای بد وحشتناک میبینم مثلا خواب دیدم همسرم یه دندون خراب داشت افتاد دوتا از دندونای سالم بغلشم افتادن خیلی میترسم این هفته که گذشت خیلی بدآوردیم اعصاب جفتمون نابود به نظرتون چیکار کنم یکم آرامش برگرده به خونم؟بچم انقدر اون شب ترسید دائم مث من جیغ میزد و گریه میکرد بمیرم برا بچم نگاش میکنم اعصابم خورد میشه آخه چندساعت قبل دعوام با همسرم دعوام شد انقدر عصبی شدم چند بار زدم رو پام جلو بچم بچم اونجام خیلی ترسید همش با خودم میگم چقد من بیشعورم که این کارو جلو بچم کردم حالا هرچقدم فشار عصبی روم باشه حق ندارم بچمو بترسونم
اصلا از من بعید بود بخوام با صدای بلند دعوا کنم انگار رد داده بودم اختلافمونم خیلی جدی نبود من خیلی گندش کردم
بعدش رفتم از همسرم معذرت خواهی کردم آهنگ شاد گذاشتم با بچم آرد بازی کردم که یادش بره که اون اتفاق افتاد و دوباره فضای خونه متشنج شد
به نظر شما این همه سنگینی تو زندگیم از چیه چیکار کنم حالمون بهتر بشه فضای خونم شادتر بشه؟🤦‍♀️
شیرخشک پوشک فرزندپروری
مامان YARA مامان YARA ۱ سالگی
سلام منم میخوام درباره افسردگی وحشتناکی که داشتم و اینکه چطوری خوب شدم بگم شاید طولانی بشه اما می‌دونم کمک کنده است 🕊️❤️
من موقعی که درگیر درس و کنکور بودم افسردگی گرفتم حالم وحشتناک بود چون برخلاف تلاش زیادی که کرده بودم به نتیجه نرسیدم حرفای مردم و تنهایی بیش اندازه خودم توی سال های اول ازدواج تاثیر بیشتری گذاشت از همسرم خیلی دور بودم و شاید دوماهی یه بار میدیدیم همو
بارها به خودکشی فکر کردم چند بار گاز خونه رو بار گذاشتم و خوابیدم چند بار وصیت نامه نوشتم 😂 دیگه اون دختر خوشرو و پر انرژی قبل نبودم تا اینکه باردار شدم و اوضاع بدتر شد یه بارداری ناخواسته و یهویی که من با درگیری امتحان نهایی و اون افسردگی اصلا متوجه نشدم که دو ماهه حامله ام شبا تا صبح بیدار روزا همش درگیر کار و درس چند بار وسط امتحان غش کردم بخاطر اینکه هیچی نمی‌خوردم خلاصه اینکه حدود چند هفته بعد امتحانام به اسرار مامانم تست زدم و بعد به اسرار زنداییم رفتم توی یه شهر دیگه دکتر یه هفته پیش داییم بودم وقتی حالمو دیدن به زور و کلی نصیحت یه وقت اعصاب و روان برام گرفتن ویزیتم دو ساعت طول کشید و درنهایت دکتر بهم یه قرص آسنترا داد و یه قرص برای کیفیت خواب به دکتر زنان که نشون دادم گفت فقط آسنترا رو بخور خوابت بخاطر بارداری خوب میشه من اصلا بچمو نمی‌خواستم اون دوران خیلی سیگار می‌کشیدم اما با اولین سنو که تشکیل قلب بود و دیدمش که چطور برای زنده موندن تلاش میکنه توی وجود من انگاری یه نور تازه بهم تابیده بود برای زندگی دوباره قرصامو که شروع کردم تا سه الا چهار هفته هیچ تاثیری ندیدم اما بعد کم کم حالم خیلی بهتر شد بچه رو دوست داشتم