۱۵ پاسخ

لایک کن ببینم
توروخدا الکی نگید مسخره کنیدااا🫣

بچه ها من نامزد بودم مادر شوهرم توی بخونه کلنگی ویلای زندگی میکرد که حیاط بود بعد اشپز خونه و پذیرای اون ته پذیرای یه اتاق خواب بود که روزا تاریک بود باید برق روشن میبود مادر شوهرم شوهرم باهم زندگی میکردن یه روز مادر شوهرم خونه جاریم بود شوهرم اومد دنبالم گفت بیا بریم باهم خونمون رفتم شبم باهاش موندم صبح شوهرم رفت سر کار توی اتاق خواب بودم یهو سنگین شدم بنظرم اومد کسی دم اتاق وایساده یهو دعا خوندم سبک شدم اومدم دم در پذیرای سرمو گذاشتم اصلا سنگین بودم خواب داشتم در پذیرای روبرو در اتاق بود دوباره حس کردم در اتاق یکی وایساده سنگین شدم نتونستم پا شم از جام بعد تو حالت خواب بیداری بودم همون خونه رو خواب دیدم ولی فکر کنم واقعی بود بمثل خواب برام الهام میشود دیدم یکی با چهره وحشتناک داغون اومده روم من حس سنگینی داشتم ولی باز خس میکردم خوابه نمیتونستم خودمو تکون بدم داد بزنم بعد دوباره حس کردم دم در اتاقه یهیو خودشو ول کرد سری رو یه خنده وحشتانک داشت دیگه بسختی پاشدم داشتم بخودم میلزیدم از ترس من قبلا هم تو اون خونه سنگین میشودم ولی اونجور ترس اصلا بی سابقه بوود بعد ازدواجم از اون خونه مادر شوهرمم رفت الان دوتا واحد گرفتیم باهم زندگی میکنیم ولی یادم نمیره اصلا اون روز

۷ ماهه بودم شوهرم راننده جاده بود
من و دخترم ۶ ساله رو تخت میخوابیدیم
خواب بودم دیدم یکی پام گرفته داره میکشه از روی تخت بیفتم صدای خنده اش هنوز تو گوشمه
من ی لحظه یاد حرف بابام افتادم که میگفت هروقت اذیتی شدی بگو بسم الله
دقیقا همین حرف تو خوابم گفتم ولم کرد همینطور ازم دور میشد می خندید چهره پلیدی داشت قد بلند سیاه

اون خونه من داخلش بودم خیلی قدیمی بود ساخت ۱۳۷۰
مجبور بودیم یکسالی بمونیم
وقتی پسرم دنیا اومد شبا خیلی گریه میکرد دقیقا وقتی شب میشد
خداروشکر که بعد بکسال رفتیم 🤕

من باردار بودم یکی با صدای مرد بغل گوشم بیدارم میکرد وجودش خس میکردم چند دقیقه

من هفت ماهه باردار. بودم کنار مامانم خوابیده بودم یهو چشم باز کردم دیدم یه زنه بلوز منو پوشیده داره از پام می‌کشه پایین تا از تخت بیوفتم یه لگد زدم مامانم از خواب بیدار شد انقد بعدش گریه کردم نا نداشتم حرف بزنم
یه بار هم بچه بودم موقع خواب بود با مامانم تنها بودم دیدم دو تا مردن یکیش قرمز پوشیده بود یکیش ابی بعد به پرده مون چسبیده بودن واییی خیلی ترسناک بود
حالا بیچاره خاله من همیشه میبینه خونه ش قدیمی هست بچه هاش هم میگن بفروش دلش نمیاد هی میگه تو خونه غذا میپزن یا صدای خنده یا گریه میاد

یه خاطره دارم حال ندارم تایپ کنم
گزینه ویس نداره گهواره؟😂

مال ما انقد دیوثه صداشم عوض میکنه
چندین بار تا حالا دم صبح که خاب بودم با صدای بابام و شوهرم و مادرشوهرم اسممو صدا کرده و منه احمقم بیدار شدم گفتم بله و دوباره خابیدم

مامانم میگه خونه مادرشوهرش تو اتاق خواب بوده بیدارشده دیده شوهرش کنارش نشسته سرش تو گوشیه باهاش هم حرف زده بعد یکم خوابش میبره باز بیدار میشه میره تو پذیرایی میفهمه شوهرش اصلا نیومده تو اتاق اون ج ن بوده کنارش

منی ک مث سگ میترسم و میخونم😐

تو بارداری یکی دوبار تو خواب با ج*ن رابطه داشتم ایییییی بنظرم بیشتر بخاطر هرمون هام بوده

من زمان بارداری خیلی میترسیدم یه روز همسرم صبح زود قرار بود با دوستاش ماهی گیری بره صبح ۴یا ۵بود بلند شدم بیدارش کنم که بره میزآینه تو اتاق خوابم یه جوریه که پذیرایی دیده میشه بعد احساس کردم یه چیزی مثل سایه رد شد توجه نکردم 😑 بیدارش کردم اونم آماده شد رف بعدش چشت روز بد نبینه نتونستم بخوابم چندبار بازم سایه دیدم چنتا آیت الکرسی خوندم خوابیدم ولی تو خواب بیداری بودم انگار هی میخواستم بیدار شم نمی‌تونستم 🫢

ابلففضضضضض🫠🫠😐😐😐😐

من چند روز پیش خونه مادر شوهرم واسه اولین بار سرمو برگردوندم دیدم یه زن چادری کمرش دولاست رو‌برم داره نگام می‌کنه هیچکس پیشم نبود ترسیدم
دوباره برگشتم دیدم نیست
واسه شوهرم تعریف کردم میگه احتمالا جن بوده
بنظر شما جن بوده ؟

من ک حامله بودم وقتی میخابیدم جیغ میزدن تو گوشم یا میکوبیدن تو صورتم چندباری پیش اومد برام

پیام منو ریپلای کن تاپیکت گم‌ نکنم بیام بخونم

سوال های مرتبط