خاهشا خانمای باردار نخونن
اونوقت بترسن
من بارداربودم بهم گفته بودن بچم دختره قطعی
تنها بودم شوهرم رفته بود یه شهردیگه
خواب بودم دیدم صدای پسربچه ای میاد مدام صدام میکنه مامان مامان (پسربود)
پاشدم دیدم در اتاقم وایساده لخت ولی مای بیبی پاش بود و موهاشم فر وتپلی بود گفتم چیه مامان یهو بدو رفت
اینقدر گریه کردم ولی حس خوبیم بود
بعدا رفتم گفتن بچت پسره
باورتون میشه پسرم دقیقا همونی بود که دیدم کپ کپش
همیشه میگم چجوری میشه
😂😂😂😂اگ من بلاهایی که سرم اومدو تعریف کنم مسدود دائم میشم که
هعییییییییییییی ، هیچوقت هیچوقت سراغشون نرید نه داستان نه فیلم هیچیه هیچی. کافیه حس کنن دارید کنجکاوی میکنید دیگه کارتون تمومه ، بدبخت میشید، لطفا از رو کنجکاوی و ندونم کاری ، سراغ داستانایی که حقیقت دارن و بخشی از زندگیشونه رو نخونید یا اسمی ازشون نبرید، بزارید هرکی تو دنیای خودش زندگی کنه ، این واسه خودتون و زندگیتون بهتره 🙂🙂❤
خودم یکی بگم...
یکی از اشناهامون میگه بعد از اینکه خواهرش بچش به دنیا اومده همزادش همیشه باهاشه کاری نداری حتی وقتی خودش خونه نیس ولی کسی بیاد خونش انقد اذیت میکنن طرفو تا بره.
الان 17ساله ک باهاشه . زنه هرجا بره اینام باهاشن بعد حتما باید نون و نمک یا چاقو و سوزن بزاره بالا سرش ک کسی صاحب خونه یا اعضای خونه رو اذیت نکنه
مامان امیرعباس اینو بدون بزرگترینشون توی ترکیه اس 🥲🥲 بقیه ی کشورا که دارن همشون سربازناااا
ماتوخونه مامانم ایناهس مامانم میبینتشون جن نیس موکله ازسمت نمیدونم چه ادم حرومزاده ای فقد دس ازسرمامانم ورنمیدارن باورکن وختی میریم خونه مامانم انقدسنگینه خونه که همینجورچشام بسته میشن یابچم مریض میشه تا نزدیک درمونگامیشیم خوب میشه بازبرمیگردیم خونه بدتر مامانم هرجابره اونجایه مصیبتی میشه بیچاره دیگه توخونه زندانیه هوووف اینی که بت تویه بندگفتم مربوط به ۲۰ساله وماهممون توزجریم
منم قبلاً خیلی کنجکاوی میکردم .فیلم و داستان اینا .مرض داشتم
خیلی شدت تو خواب بیدارم کردن یا یه بار تو اتاق خوابیده بودم تنها بعد محکم از روم فشار دادن چیزی نمیدیدم فقط خیلی سنگین اصلا صدام در نمیشد که کسیو صدا بزنم .تا ولکردن
یه بارم روزای اولم دوسه شب هی تنها رفتم حموم مامانم میگفت نباید تنها بری هم نباید شبا بری تا دهمت .من گوش نمیکردم
بعد یه شب که خواب بودن تو حموم صدای آب میومد و انگار داشتن حرف میزدن از فرداش سینه هام شد سنگ بچم نمیخورد همش گریه میکرد تا واسم دعا اینا گرفتن خوب شدم
من عاشق فیلم ترسناکم ولی خاطره ترسناک ندارم 😬
دانشجو بودم توی شهر دیگه
یه شهر پر بارش و سرد
خوابگاهمون آماده نبود اون سال و ما رو فرستادن خوابگاه پسرای سرباز برای زمان قبل انقلاب.
خیلی پیچ در پیچ و وحشتناک بود کلا دو سه طبقه زیر زمین داشت و نمیذاشتن هیچ کس واردش بشه. پر از درخت های بلند و پر بود طوری که تاریک بود محوطه حتی توی روز.
شب ها صداهای خیلی وحشتناکی میومد به طوری که همه میشنیدن و حتی سرپرستمون شب ها تنها نمیموند.
یه شب بارون خیلی بد میزد و ما هیچی نداشتیم بخوریم. من و دوستم رفتیم نون گرفتیم ساعت ۱۱ شب، برگشتن یه نفر با چتر از کنارمون رد شد یه دختر بود که داشت زار زار گریه میکرد. همین که از کنارم رد شد دیدم داره گریه میکنه ،برگشتم که بهش کمک کنم اماااااا هرچی گشتیم و نگاه کردیم پیداش نکردیم شاید در حد سه ثانیه محو شد . همون موقع اینقدر رعد و برق و بارون زد که چترمون شکست و من نون ها رو انداختم و با نهایت سرعت فرار کردیم
مدرسه ای ک درس میخوندم ی زیرزمین داشت ک وسایل قدیمی مدرسه جشن اینا توش بود من متاسفانه همیشه آخرین نفر میرفتم خونه
ی روز ک تنا بودم یعنی هیچکی نبود تو مدرسه حتی سرایدارمرفته بود داشتم جلو آینه مقنعمو درس میکرد یهو ی صدای پا انگاری یکی داره از زیر زمین میادبالا شنیدم
هیچی دیگ ریدم نفهمیدم چطوری از مدرسه زدم بیرون
حتی درم نبسته بودم🤣🤣
بعضی وقتام یهویی ی سری لوازم بچه هام میشد چند روز بعد دو باره پیدا میشد 😶😂
اخ جون من سیو کردم شب بیام بخونم 😁😁
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.